بحران هویت ملی

بحران هویت ملی

نویسنده عبدالمنان دهزاد

شهروندان افغانستان را از هر رهگذری که مورد مطالعه قرار دهیم، درگیر بحران‌های کلان و فراگیر می‌یابیم؛ هم بحران هویت ملی و هم بحران هویت مذهبی، یکی آن محصول برخوردهای تمامیت‌خواهی ناسیونالیست‌های بیمار و برتری طلب است و دیگرش محصول مدرنیته و جهانی شدن. یعنی هم اکنون باشنده‌گان این مرزبوم در میان چهار راهِ تصمیم‌گیری در باب هویت خویش محصور مانده اند. در این سرزمین بحران ملی پای شماری از شهروندان جامعه را تا مرز بدبینی و نفرت از سیاست‌‌گذاری‌ و برنامه‌های حکومت مرکزی کشانده است. و شماری دیگر را «جهانی شدن و فراوردهای جهان مدرن» نگران ساخته است. این طیف فکر می‌کنند که با سرازیر شدن ارزش‌های مدرن و جهانی، ارز‌ش‌های مذهبی و دینی رنگ می‌بازد؛ دیده شده است که این دسته یا به صفوف گروه‌های تکفیری‌ پیوستند و یا رهسپار کاروان تروریسم و دهشت افگنی شدند.
به لحاظ تاریخی «هویت ملی زادۀ عصر جدید است که ابتدا در اروپا سر برآورد و آنگاه از اواخر قرن نزدهم به مشرق زمین و سرزمین‌های دیگر راه یافت. اما در واژه‌گان علوم اجتماعی هویت ملی از ساخته‌های نیمۀ دوم قرن کنونی است که به جای«خلق و خوی ملی» که از مفاهیم عصر رمانتیک بوده، رواج گرفت». (احمدی1383: 132)
اما بحران ملی در این سرزمین از روزگاری آغاز شد که رابطۀ ما با گذشتۀ خویش قطع شد. به بیان امیل دورکیم جامعه‌شناس معروف فرانسوی، جامعۀ انسانی وقتی نورم‌های تثبیت شدۀ گذشته را رها کرده و از ایجاد نورم‌های جدید ناتوان آید، در نتیجه جامعه دچار بحران می‌شود.(انصاری، 1385) با این وصف بخشی عمدۀ بحران‌هایی که هم اکنون دامن‌گیر مردم افغانستان است، ریشه در فاصله گرفتن امروزیان از نورم‌های تثبیت شدۀ تاریخی و تمدنی گذشته دارد. در این سرزمین از سال‌های درازی به این‌‌سو تلاش می‌شود که تا رابطۀ شهروندان را با گذشتۀ تاریخی و تمدنِ پربار و غنی «آریایی و خراسانی» قطع کنند و به دنبال آن، سعی در کشانیدن پای این مردم به سمتِ پذیرش یک هویتِ لاغر دارند؛ هویتی که نمی‌تواند آیینۀ تمام‌نمای همه باشند‌ه‌گان این مرزبوم باشد. این تحمیل هویت از یک‌طرف حس بی‌اعتمادی و امتیاز طلبی‌های قومی را تشدید بخشیده است و از سوی دیگر فاقد ظرفیت در انتقال آن بار سنگین تاریخی و تمدنی محسوب می‌شود. طبعیی است که نمی‌شود قطار ریل را به دنبال دوچرخه (بایسکل) بست. چون دوچرخه خیلی ناتوان‌تر از آن است که بتواند ریل را به حرکت بیاورد. یعنی وقتی یک تمدن چندین‌هزارساله را با آن سنگینی‌اش، به دنبال یک هویت کم‌ظرفیت ولاغر ببندید، سرانجام جامعه به سوی بحران ملی به‌پیش می‌رود. به همین دلیل است که هویت دولتی و تحمیلی(هویت افغان) که این همه ناسیونالیست‌ها به آن چسپیده اند، نمی‌تواند آیینۀ تمام‌نمای تمام شهروندان کشور باشد. این مدل هویت‌سازی در هیچ جای جهان کارا و اثربخش نبوده است، اگر در افغانستان هم مدل هویت‌سازی از بالا به پایین مؤثر و کارا می‌بود، امروز گفتمان هویت ملی به بن‌بست روبه‌رو نمی‌شد. وقتی هویت تحمیلی نمی‌تواند، شهروندان کشور را اقناع کند، معنایش این است که حتماً جای کار می‌لنگد. اما شماری آدم‌ها به‌جای این که متوجه اصل مسأله شوند و رازِ این بن‌بست هویتی را جست‌وجو کنند، پشت به قانون نموده و از مرکب تعصب پایین نمی‌شوند. این‌گونه نیست که شماری عمداً تصمیم گرفته اند که از زیر بار تمامیت‌خواهان فرار کنند، بل «منابع اصلی هویت ملی تغییر خورده است. منابع اصلی هویت ملی در جوامع سنتی طبعیت، گفتمان مسلط و نهادهای اجتماعی، دینی و سیاسی (مخصوصاً نهاد دولت-ملت) بودند، اما با شروع فرایند جهانی شدن و گسترش فناوری ارتباطات منابع هویت‌بخش جدیدی هم‌چون ماهواره و انترنت ظهور کرده است. این منابع جایگاه بی‌بدیل و منحصر به فرد هویت ملی را متزلزل کرده و در مقابل دو هویتِ متفاوت دیگر قوت گرفته است. از یک‌سو با تقویت تعلقات جهانی اعضای جامعۀ بشری، هویت فراملی و جهانی موضوعیت می‌یابد و از سوی دیگر هویت‌های بخشی و قومی بیش از پیش تبلور و تجلی می‌یابد».( ملکی و عباسپور1388: 161)
به هر تقدیر، اگر بخواهیم مجموع انسان‌های ساکن در یک جامعه را در یک هویت تعریف کنیم، باید از یک‌سری ویژه‌گی‌ها و مؤلفه‌هایی که وجه مشترک میان است آغاز کنیم. ساده‌ترین برداشتی که از ملت شدن وجود دارد این است که ملت به مجموعه انسان‌های اطلاق می‌شود که در سرزمین واحد زنده‌گی کرده و دارای وضع فرهنگی، اجتماعی، حقوقی، سیاسی و اقتصادی باشد. حکومت‌هایی که تلاش می‌کنند تا ملتِ واحد و تعریف شده را در یک سرزمین به‌وجود بیاورند، نخست به یک‌سان‌سازی حقوق شهروندان آن جامعه می‌پردازند و هیچ‌ قوم را بر قوم دیگر برتری نمی‌دهند، این‌جاست که نشانه‌های ملت شدن هویدا می‌شود.
حکومت‌های افغانستان هیچ‌گاهی به این مسائل نپرداخته است، نه در گذشته و نه‌ هم اکنون. بازی‌های سیاسی و نیت بازی‌گران در کشور ما نشان می‌دهد که آن‌ها به منافع همه‌گانی و عدالت ملی و اجتماعی باورمند نبوده و نیستند، به‌ویژه آنانی که بیش‌تر از همه به هژمونی و تعمیم یک هویت بالای دیگران می‌اندیشند. بطلان شعارهای عوام فریبانۀ هژمونی‌طلبان وقتی هویدا می‌شود که شما تصمیم داشته باشید، به عنوان شهروند این کشور خود را به پست ریاست جمهوری و یا مقام‌های کلیدی نامزد کنید، آن‌گاه متوجه می‌شوید که شما فاقد آن هویتی هستید که به خورد شما داده شده است. یعنی وقتی ریاست جمهوری حق یک قوم تعریف می‌شود و رفتن دیگران به رأس قدرت، زوال و ننگ آن قوم تعبیر می‌شود، پس چه‌گونه می‌شود به شعارهای ملی و هویت یک دست باورمند بود؟
حکومت‌های‌ افغانستان از گذشته تا امروز در حالی که از یک‌طرف دغدغۀ شدید ملت سازی داشتند و هنوزهم سعی می‌کنند که همه شهروندان کشور را به لحاظ هویتی به زیر چترِ یک هویت درآورند، اما از طرف دیگر هیچ‌گاهی نمی‌خواهند که حقوق همه شهروندان کشور با هم مساوی باشد. به همین دلیل است که تا هنوز نتوانستیم گام‌های عملی به سوی ملت شدن برداریم. برآیند این سیاست‌های یک‌طرفه و عمودی، پدید آمدن اقوام پراکنده، بدبین و حتا متضاد به یک دیگر در کشور است. اقوام که در این سرزمین زنده‌گی می‌کنند، نه به لحاظ فرهنگی و سیاسی با هم مساوی هستند و نه هم به لحاظ اجتماعی، اقتصادی و تاریخی، بنابراین در چنین وضعیتی نمی‌شود به سوی ملت شدن به پیش رفت. وقتی یک کشور با این موارد دست به‌گریبان باشد، دچار بحران هویت ملی می‌شود.
اگر واقعاً حکومت افغانستان می‌خواهد که ملت‌سازی کند و همه به یک ملت واحد برسند، به جای این که به ادغام‌سازی خورده هویت‌ها در یک خورده هویت دیگر اقدام کند، باید به فکر مساوی کردن حقوق آن‌ها برآید. همان‌گونۀ که در قانون اساسی افغانستان، مادۀ (22) آمده است که «هر نوع تبعيض و امتياز بين اتباع افغانستان ممنوع است»، این ماده باید در عمل ثابت می‌شد که هر نوع تبعیض بین شهروندان افغانستان ممنوع است. متاسفانه دیده شده است که نه تنها امتیازدهی و تبعیض بین شهروندان افغانستان ممنوع نشد؛ بل به گونۀ گسترده نهادینه شد.
گذشته از بحران هویت ملی در کشور، مردم افغانستان به بحران هویت مذهبی نیز روبه‌رو هستند. پس از فروپاشی رژیم طالبان و ایجاد حکومت جدید و تحولات که یکی پس دیگر بوجود آمد، شماری از بنیادگرایان مذهبی را دست‌وپاچه ساخت، آن‌ها ارزش‌ها و باورهای ذهنی‌شان را در حال نابودی دیدند و برای پای‌بندی به آن ارزش‌ها دست به هر عملی زدند که از برخوردهای افراط‌گرایانه گرفته تا پیوستن به گروه‌ها و شبکه‌های دهشت افگن و تروریست را می‌شود برشمرد. این گروه‌ها که اکثریت مطلق آن‌ها را جوانان سرخورده از جهان مدرن تشکیل می‌دهند؛ وقتی بی‌مقدمه خود را در زیر چترِ جهان مدرن و ارزش‌ها‌ی نهفته در آن دیدند، وحشت زده شدند، این وحشت زده‌گی، این‌ها را در یک فضای بی‌هویتی انداخت. طبیعتاً وقتی آدمی خود را در یک فضای بی‌هویتی دید، سه راه بیش‌تر ندارد، یا مجبور هست که گوشه‌نشینی را انتخاب کند، چون هویت خود را در جهان مدرن به خطر می‌بیند، نهایتاً آن را حوالۀ تقدیر و پایان زندگی بشر تلقی می‌کنند، یا عقده‌های خویش را به تکفیر نمودن و کافر خواندن دیگران خالی می‌نمایند. «این جریان با یک دست مدعی یگانه پرستی است و در دست دیگر شمشیر تکفیر بر کشیده و با حذف تمام مسلمانان از جامعۀ اسلامی و راندن آنان به جمع کفار، مدعی آن است که او حق مطلق است و دیگران از فهم اسلام بهره‌یی ندارند(زهره کاظمیان‌پور، 1393: 23) این گروه سرسختانه طبل برگشت به گذشته را می‌کوبند؛ برگشتی که نه ممکن است و نه دست یافتنی. تبلیغات گستردۀ این گروه در میان مردم عوام، زمینه را برای شکل‌گیری پدیدۀ تروریسم هموار می‌سازد و دستۀ سومی مجبور هستند که به یک گروه تروریستی پنا برده و از هویت خویش ظاهراً محافظت کنند. غافل از این که به قول مولوی «بر سر شاخ نشسته و بن شاخ می‌برند».
افغانستان در سال‌های پسین چنین مسیرهای بحران هویتی را تجربه می‌کند. در حالی که می‌شود با حفظ ارزش‌ها و باورهای دینی و مذهبی، گونۀ دیگری هم زیست؛ گونه‌یی که تضادهای ذهن و عین را به حداقل برساند. ساده‌ترین راه برای نایل آمدن به این امر، سعی در هم‌آهنگ نمودن انگیزه و انگیخته در روزگار کنونی ماست.
اگر ما نتوانیم جای‌گاۀ خویش را در جهان مدرن بازتعریف کنیم، راه به‌جایی نخواهیم برد. تنها راهِ رسیدن به این هدف، وفق دادن مفاهیم ذهنی با جهان ماحول ماست.

در صورت استفاده از مطالب پرسش ذکر منبع الزامی است

نمایش بیشتر

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن