جُستاری بر واژۀ «افغان» و گونۀ کاربرد آن

نویسنده:  فهیم رسا

واژۀ «افغان» در واژه‌نامه‌های پارسی، اغلب با معانی فریاد، زاری، فغان، شور، ناله، غوغا، بانگ، فریاد از درد یا مصیبتی، نوحه و… آمده است که در شعرِ شاعران پیشین زبان پارسی نیز به‌ همین معانی به‌کار رفته است. در این سروده که از خاقانی شروانی است، واژه «افغان» به مفهوم «شور و غوغا» به‌کار رفته است:

در طوافِ کعبۀ جان ساکنانِ عرش را

چون حلی دلبران در رقص و افغان دیده‌اند

نظامی گنجوی، «افغان» را به‌معنای «فریاد» به‌کار برده است:

کزان پیش کافغان برآرد خروس

برآرد ز لشکرگه آوازِ کوس

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، در غزلی در دیوان شمس، واژۀ «افغان» را به‌معنای «ناله و فغان» به‌کار برده است:

گویاترم ز بلبل امّا ز رشک عام

مُهری‌ست بر دهانم و افغانم آرزوست [1]

میر غلام‌محمد غبار در کتابِ «افغانستان در مسیر تاریخ» نگاشته است که واژۀ «افغان» در سدۀ دهم معرب «اوغان» بود و در بارۀ قسمتی از قبایل پشتون کشور در آثارِ نویسنده‌گان پدیدار شد و به ‌تدریج مفهوم آن وسیع‌تر شده می‌رفت تا در قرن هژدهم حاوی کلیه پشتون‌های کشور گردید. [2]

«افغان»، نخستين‌بار در سدۀ چهارم هجری در بارۀ برخی از قبايل پشتون منطقۀ شرق خلافت اسلامی در آثارِ نويسنده‌گان مسلمان به‏کار رفت. [3] کاربرد واژۀ «افغان» به‌مفهوم «پشتون» در کتاب‌های «حدود العالم»، [4] «تاریخ یمینی»، [5] و «تاریخ بیهقی» [6] نیز آمده است.

به‌ عقیدۀ برخی‌ها، هنگامی که بخت‌نصر، این ملت (پشتون‌ها) را زیر فشار اسارت گرفت، آن‏ها از درد و اندوه زیاد آه و فغان می‌کردند که از همان آوان به این نام یاد می‌شوند.

به ‌عقیدۀ برخی از مؤرخان دیگر، این واژه در نخست «اغوان» سپس «اوغان» [شد] و با مرور زمان به‏شکل «افغان» در آمده است. [7]

در دایرةالمعارف آریانا آمده است:

«واژه‌های “افغان” و “پشتون” در افغانستان در اغلب موارد به‌گونۀ مترادف به‌کار رفته‌اند. به‌تدریج نویسنده‌گان دیگر نیز این نام را ثبت و ضبط کردند و بر دایرۀ نفوذش افزوده شد تا جایی که در سدۀ دهم هجری نام قسمت بزرگی از قبايل پشتون اين منطقه شد و تمام قبايل ابدالی آن را در بر گرفت. در سدۀ دوازدهم، اسم تمام قبایل پشتانۀ افغانستان اعم از ابدالی و غلجايی گردید. و در سدۀ سیزدهم، وسعت معنایی آن به‌ اندازه‌یی شد که عنوانی برای تمامی ملت افغانستان اعم از تاجیک، پشتون، بلوچ، هزاره و غير آن گشت و جاي‌گزين نام پيشين “خراسانی” گرديد.

واژۀ “پشتون” از مفاهیم “پکت” و “پکتویکی” مشتق شده است که این دو نام از جمله نام‌هایی اقوام یازده‌گانۀ آریایی است که با واژۀ “پشتون” مطابقت دارد.

در آثار قدیم شرق میانه، واژۀ “افغان” و “پشتون” هیچ‌گونه تفاوت را نمی‌پذیرد.

فارسی‌زبانان افغانستان نیز این قبیله را به ‌نام “افغان” یاد می‌کنند تا “پشتون”.

 مـردم عـوام تاجیـک آنـان را “اوغـان” و مـردم هنـد بـه آنـان “پتـهان” می‌گفتنـد. [8] [9]

جنرال مونت استوارت الفنستون، مؤلف انگلیسی کتاب «افغانان یا گزارش سلطنت کابل» احتمال می‌دهد که واژۀ «افغان» از زبان فارسی گرفته شده باشد، او می‌نویسد: «در مورد اصل نام “افغان” که اکنون به‌صورت عام بر آن ملت اطلاق می‌شود، اطلاعات دقیق و مشخصی در دست نیست و شاید که نام جدید باشد. این نام را آنان از طریق زبان فارسی گرفته‌اند.» [10]

به‌رغم آن‌که واژۀ افغان برگرفته از زبان پشتو باشد یا نه، این اسم از نخستین زمان کاربرد آن به‌قبیله و یا قبایل پشتون که در آغاز عمدتن در وادی رود سند و نواحی کوه‌های سلیمان می‌زیستند، اطلاق می‌گردید.

استوارت الفنستون در بارۀ تاریخ افغانان نوشته است: «در روزگاری درازی پیش از این افغانان در کوه‌های غور می‌زیسته‌اند و ظاهرن آنان در روزگار پیشین در کوه‌های سلیمان نیز مأوا گزیده بودند.» [11]

کوه‌های سلیمان تمام کوه‌هایی جنوبی افغانستان را در بر می‌گیرد. بر اساس روایت تاریخ فرشته، آنان در سدۀ نهم در کوه‌های شمال – شرقی جاگزین بوده‌اند. بر اساس همین منبع، در آن روزگار، این ملت از رعایای سلسله عرب سامانیان شمرده می‌شده‌اند.

در یکی از چاپ‌های دایرةالمعارف بریتانیا آمده است که “بیلو” پدر بلوچ‏ها، “ازبک” پدر اوزبیک‌ها، و “افغانا” یا “افغانه” سه برادر بودند.

در افسانۀ دیگری آمده است که افغان‌ها از بقایای یکی از ده ‌قبیله یهود هستند که «فلسطین» نامی در زمان «بخت‌النصر» آنان را از فلسطین به افغانستان رانده است.

بر اساسِ این عقیده، آنان از دودمان افغان پسر «ارمیا» یا «برکیا»؟ پسر «ساوول» پادشاه اسراییل اند و همه تاریخ‌های این ملت از میثاق‌های یهود، از ابراهیم تا روزگار اسارت آغاز می‌گردد.

و در افسانۀ دیگری آنان از نسل «قیس» معرفی شده‌اند. تاریخ فرشته، آنان را «قبطی» و از نژادِ فرعون می‌داند:

«وقتی حضرت موسی علیه‌السلام بر آن کافر غالب گشت، بسیاری از قبطیان توبه کرده به دین موسی متحلی گردیدند و جماعتی از ایشان که در دوستی فرعون صلب بودند از کمال جهل اختیار اسلام نکرده خود را جلاء وطن نمودند و به هندوستان آمده در کوه سلیمان ساکن شدند و قبایل ایشان زیاد شده موسوم به افغان گردیدند و وقتی که “ابرهه” بر سر کعبه می‌رفت بسیاری از کفار دور و نزدیک با وی متابعت نمودند. از آن جمله طایفه‌یی از افغانان نیز به وقت میعاد خود را به “ابرهه” رسانیدند و چون به مکه رسیدند سزا یافته و همه سر به بحر عدم فرو بردند.»

در صفحات ۱٧ و ۱٨ تاریخ فرشته آمده است:

«چون خالد بن عبدالله از حکومت کابل معزول گشت با جماعتی از عرب برهنمونی اعیان کابل به کوه سلیمان که مابین “ملتان” و “پیشاور” است رفته متوطن شد و دختر خود را به حباله نکاح یکی از افغانان معتبر که مسلمان شده بود درآورد و از آن دختر فرزندانی به‏وجود آمده و از اوشان دو کس به مزید شهرت امتیاز یافتند. یکی “لودی” و دیگر “سور” و طایفۀ افغانان “لودی” و “سور” از آن جماعت اند.» [12]

اما عبدالحی حبیبی مورخ معاصر کشور که خود نیز از قوم پشتون است، رای برخی از نویسنده‌گان پیشین مبنی بر اشتراک نسل افغان (پشتون) با یهود را به‌کلی باطل می‌داند.

عبدالحی حبیبی، در بارۀ پیشینۀ واژه «افغان» نگاشته است که این نام در سدۀ سوم میلادی در دورۀ شاه‏پور دوم، و شاه‏پور سوم ساسانی در کتبیه‌ی کعبۀ زرتشت به‌صورت «ابگان» و «اپگان» ذکر شده و در مورد قبایل افغانی به کار رفته است. [13]

نخستين‌بار “تاريخ‌نامۀ هرات” در اواخر قرن هشتم اين نام را در معنای مكان و سكونت قبايل افغان به کار برد كه با بر قراين، محدودۀ آن از حوالی قندهار تا رودخانۀ سند بود.

صدیق فرهنگ، مؤرخ دیگر کشور در بارۀ معادل‌بودن واژه‌های «پشتون» و «افغان» چنین می‌نگارد: «هنگامی که زبان پشتو به مرحلۀ خط و کتابت رسیده است کلمات افغان و پشتون در آثارِ نویسندگان و شاعران این قوم با مفهوم واحد به‏جای یک‌دیگر استعمال شده‌اند. بنابراین به‌طور کلی و اجمالی می‌توان گفت که خود پشتون‌ها ترجیحن خود را پشتون گفته‌اند. [14]

به‌ هر رو، اگر سری به منابع دیگر نیز بزنیم درمی‌یابیم که واژه “افغان” در اصل به‏قوم “پشتون” گفته شده و کلمۀ “افغانستان” در لغت به‌معنای «دولت و کشور افغانان» و یا کشوری است که تحت سلطنت سلاطین افغانی متحد شده باشد. [15]

روی‌کردها:

[1] دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه؛ معین، دکتر محمد، فرهنگ فارسی؛ عمید، حسن، فرهنگ فارسی؛ آنندراج، فرهنگ.

[2]غبار، میر غلام‌محمد؛ افغانستان در مسیر تاریخ؛ تهران: انتشارات جمهوری، چ ١، ١٣٨۴

[3] همان، ص ٩.

[4] مینورسکی، و.؛ تعلیقات بر حدود العالم؛ ترجمه: میر حسین شاه؛ تهران: دانشگاه الزهراء، چ ١، ١٣٧٢ ش.، ص ٢١١.

[5]عتبی، محمد بن عبدالجبار؛ تاریخ یمینی؛ ترجمه: جرفادقانی، ابوالشرف ناصح بن ظفر؛ به اهتمام: شعار، جعفر؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چ ٢، ١٣۴۵ ش.، صص ٣٣، ٢٨۵، ٣٣٣.

[6] بیهقی، ابوالفضل؛ تاریخ بیهقی؛ ویرایش: مدرس صادقی، جعفر؛ تهران: نشر مرکز، چ ١، ١٣٧٧ ش.، صص ٢١٦، ٢٢٠، ٢٣١، ٢٣۴.

[7]غبار، میر غلام‌محمد غبار، افغانستان در مسیر تأریخ، ص ٧٠.

[8] آریانا، دائرةالمعارف، جلد نخست، چاپ کابل، سال ۸٦، رویۀ ۵٦٢

[9] غبار، میر غلام‌محمد، جغرافیای تاریخی افغانستان، چاپ پيشاور، سال ۱۳۸۳، بنگاه نشراتی میوند، صفحه ٢۲.

[10] الفنستون، مونت استوارت، افغانان، جای، فرهنگ، نژاد، (گزارش سلطنت کابل) ترجمه محمدآصف فکرت
ص ۱۵٧.

[11] همان

[12] افشاریزدی، دکتر محمود، افغان‌نامه، جلد اول.

[13] حبیبی، عبدالحی، جغرافیای تاریخی افغانستان، ص ٢۵٧.

[14] فرهنگ، میر محمدصدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، جلد اول، ص ۳٦.

[15] ارانسکی.ای.ام؛ مقدمه فقه‌اللغه ایرانی ؛ترجمه: کشاورز، کریم؛ تهران: انتشارات پیام، چ ٢، ١٣٧٩ ش.، ص ٢٢٨.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن