توهمِ دانایِ کُل، جزیره‌یی که دیگر امن نیست

یادداشتی بر داستان کوتاهِ «دانایِ کُل» از زبیر رضوان

نویسنده: عصمت کهزاد

 

و چهارپايان را آفريد در حالى كه در آنها، براى شما وسيلۀ پوشش، و منافع ديگرى است و از گوشت آن‌ها مى‏خوريد! -سورۀ نحل- آیۀ 5

 

گربه درحالی که با یکی از شیشه‌های شراب ور می‌رفت به گفت‌وگوی هردو گوش می‌داد. آن‌ها را مسخره کرد و با خود گفت: «آدم‌ها چقدر احمق اند، همه‌چیز را براساس دریافت‌های خودشان می‌سنجند و در مورد آن قضاوت می‌کنند. باآن‌که از زنده‌گی ما گربه‌ها اندک‌ترین اطلاعی ندارند، اما ببین چطور مانند دانای کُل حرف می‌زنند.» زبیر رضوان _ دانای کُل

بر اساسِ گزارش‌های استیفن هاوکینگ در «شجاعتِ کشفِ حقیقت» حدودِ 300 قبل از میلاد، آریستاکوس، برای بار نخست نشان داد(در واقع استنباط کرد) که برخلافِ پندارِ همه‌گان، زمین مرکزِ کاینات نیست، زمین به دور خورشید می‌چرخد. آریستاکوس با این استنباطش توانست «ماه‌گرفته‌گی» و «خورشید گرفتگی» را نیز توضیح بدهد: وقتی ماه، سایۀ خود را روی زمین بیندازد، آن لحظه خورشید‌گرفته‌گی است و وقتی سایۀ زمین روی ماه بیفتد، ماه‌گرفته‌گی رخ می‌دهد.

نیکلاس کوپرنیک، ستاره‌شناسِ لهستانی، با نشان دادنِ این‌که زمین به دورِ خورشید می‌گردد، نه خورشید به دور زمین، انسان را به حاشیۀ منظومۀ شمسی راند.

در قرنِ هفدهم، گالیله این اکتشافات را بسط داد، او یک‌بارِ دیگر نشان داد که این زمین است که به دورِ خورشید می‌چرخد. به باورِ هاوکینگ، گالیله بنیان‌گذارِ علمِ نوین است و آرای او انقلابِ عظیم: چیزی در شرفِ وقوع است، اتفاقی افتاده‌ است؛ انسان که شاهکارِ آفرینش بود، او که زمین و زمان را برای خودش می‌خواست، او که مرکزِ خلقت بود حالا دیگر نیست. برای اولین بار، او احساس می‌کند به بیرون پرتاب شده‌است، از مرکز رانده شده‌است، سوراخی در سقفِ باورهای‌شان ایجاد شده‌است. در یک کلام: او دیگر مشکوک است. چیزی جزیره‌شان را تهدید می‌کند؛ چیزی ناشناخته.

بر اساسِ گزارش‌های مبتنی بر «چارلز داروین، نابغه یا شیطان!»، در زمستانِ سال 1831 جوانِ ماجراجو سوار بر کشتیِ سلطنتی انگلستان، سفری را به دورِ دنیا آغاز می‌کند که به تغییر بزرگی می‌انجامد؛ سفری که پنج‌سال به درازا می‌کشد. جنگل‌های انبوهی را یکی پس از دیگری پشتِ‌سر می‌گذارد، پرسش‎‌های بنیادینی در بارۀ آفرینش در ذهنش متبلور می‌شود: منشأ این «گونه‌ها» چیست؟ انسان از کجا پدید آمده است؟ آیا خدا آن‌ها را آفریده‌است یا نواده‌گانِ میمون‌ها استند؟

جوانِ ماجراجو اما، پس‌زمینه‌یی در ذهنش در رابطه با آفرینش دارد: در ابتدا خدا بهشت و زمین را آفرید، همه‌جا تاریکیِ مطلق بود و روحِ خدا بر روی آب حرکت کرد و خدا گفت آب‌ها در یک مکان جمع شوید و بگذارید خشکی آشکار شود و خدا آن‌را زمین نامید. و خدا گفت، بگذارید از زمین علف بروید و آب بی‌وقفه به موجوداتِ متحرک و پرنده‌گانِ در حالِ پروازِ بالای زمین حیات ببخشد، بگذارید زمین موجودات زنده‌ مثلِ خود را بارور کند و خدا گفت، حالا انسان را طبقِ تصورِ خود می‌آفرینیم و خداوند می‌دید، هر چیزی را که خلق می‌کند و به آن می‌نگرد، عالی و بی‌نقص است.

انجیل داستانی را نقل می‌کند که، در آن انسان شاهکارِ خلقت معرفی شده‌است. چارلز داورین یا همان جوانِ ماجراجو اما، مشکوک است؛ استنباط‌های آریستاکوس، کوپرنیک و گالیله را به یاد‌ می‌آورد، به یاد می‌آورد که دیگر مرکز نظامِ شمسی نیست و این، بر شکِ او می‌افزاید. نه‌تنها آریستاکوس، کوپرنیک و گالیله، بل‌که یافته‌های خودش نیز این روند را تسریع می‌بخشد: گونه‌ها منتقرض نشده‌است، تکامل یافته‌است. انسان شاهکار خلقت نیست، او نتیجۀ تکاملِ انواع است.

داروین ثابت کرد که انسان‌ها گونه‌یی از میمون‌های بزرگ هستند که تحتِ امرِ قوانین طبیعت قرار دارند و تافتۀ جدا بافته از دیگر حیوانات نیستند. چیزی در شرفِ وقوع است، اتفاقی افتاده‌است. گونه‌هایش نشانی از شرم دارد؛ شرم از این‌که نسبش به میمون‌ها می‌رسد. چیزی جزیره‌شان را تهدید می‌کند، چیزی شرم‌آور.

در عرصۀ روانکاوی در آغازِ قرنِ بیستم، افشاگری فروید در بابِ نقشِ ناخودآگاه نشان داد که عمدۀ حیاتِ روانی ما غیر قابل دسترس و فراسویِ کنترولِ ماست. همۀ این پیشرفت‌ها، در کنارِ دیگر پیشرفت‌های این‌چنینی، کمک کردند، از ذهنیت‌گرایی به ظاهر رسوخ‌ناپذیرِ فرد تخطی شود، نشان دادند که فرد محکوم به اطاعت از نیروهای بیرون از خود است، یا دستِ‌کم متعلق به جهانی‌ست که او در مرکزِ آن قرار ندارد.

در این صورت، ذهنیت‌گرایی رسوخ‌ناپذیر اما چیست؟ در یک زمستان بسیار سرد، مردی با عجله خودش را به بُخاری نزدیک می‌کند، تمامِ روز آن‌جا می‎‌ماند تا خودش را کاملاً گرم نگه‌ دارد. به نظر می‌رسد، سردی سبب شده‌ تا این مرد خودش را از روزمره‌گی کنار بکشد (هایدگر معتقد است، در روزِ تعطیل، در روزِ جشن، تارِ روزمره‌گی پاره می‌شود، موجودات آنچنان که هست، خودِ شان را به ما می‌نمایاند. به باورِ هایدگر، زندگی روزمره و به تبعیتِ آن فراموشیِ وجود در «جشن» و «تعطیلات» متوقف می‌شود، جشنِ اصیل، روزِ به خود آمدن است).

این‌گونه است که به پرسش‌های بنادین پاسخ می‌دهد: آیا به راستی با لباسِ سبزرنگش کنارِ آتش نشسته‌ است؟ نمی‌تواند مطمین باشد، چرا که بارها به خواب چنین صحنه‌هایی را دیده‌بود و به نظرش واقعی می‌نمودند. با خودش می‎‌گوید، شاید وسوسۀ شیطان باشد که می‌خواهد او را بفریبد. وی نتیجه می‌گیرد: نمی‌توان به حواس اعتماد کرد، حواس آدمی را می‌فریبد. چیزی اما در این میان قطعاً وجود دارد؛ چیزی که فریب می‌خورد، چیزی که به این فریب فکر می‌کند (در آن دم که تصمیم گرفتم بیاندیشم همه‌چیز فریب است، ضرورتاً به این نتیجه رسیدم که منی که می‌اندیشد حتماً خودش چیزی است، و به این حقیقت دست یافتم: (من فکر می‌کنم، پس هستم). این مرد کسی نیست جز رنه دکارت.

کوگیتو «منِ متفکر»، یا جزیرۀ رسوخ‌ناپذیر. روان‌کاوی نشان داد که قسمتِ اعظم و مهمِ این جزیره شناخت‌ناپذیر است، منِ متفکری که دقیقاً نمی‌داند به چه‌چیز و چگونه فکر می‌کند. به نظر می‌رسد چیزی در شرفِ وقوع است، احتمالاً چیزی اتفاق افتاده‌ است. او به روشنی نمی‌داند چه‌چیز اتفاق افتاده‌است. جزیره‌شان بر باد رفته‌است. تخطی از این ذهنیت‌گرایی لجام گسیخته و نفوذ به جزیرۀ رسوخ‌ناپذیر به کمکِ روان‌کاوی و فیلسوفانِ پساساختارگرا ممکن شده‌ است. شاید با اندکی تساهل بتوان گفت در این روندِ طولانی، انسانِ متوهم اندکی به خودش می‌آید، از توهمش بسیار کاسته می‌شود.

به باورِ ژیژک اما، عینت‌گرایی پساساختارگرایان نیز همچون ذهنیت‌گرایی دکارت لجام گسیخته و افراط‌گرایانه است، برای ژیژک نه این سوژۀ مرکز‌زدوه که به عروسکِ خیمه‌شب‌بازی می‌ماند، قابلِ قبول است و نه آن سوژه‌ی مرکز‌مند و رسوخ‌ناپذیر.

طرحِ ژیژک این است: میانجیِ محو‌شونده میانِ طبیعت و فرهنگ. به باورِ ژیژک، سوژه در خالی‌گاهِ طبیعت و فرهنگ شکل می‌گیرد، اگر این میانجی نباشد گذر از طبیعت به فرهنگ ناممکن می‌نماید. توضیحِ دیدگاهِ ژیژک باشد برای فرصتِ دیگر.

داستانِ «دانایِ کُل» قصۀ این توّهم است. جزیرۀ رسوخ‌ناپذیری که همچنان دور از دسترس است. داستانِ قشنگِ آفرینش که خودش را به موش‌مُرده‌گی زده‌ است، حاضر نیست هیچ‌چیزی از هیچ‌کسی بشنود، نمی‎‌خواهد گذشته را به یاد بیاورد؛ آریستاکوس، کوپرنیک، گالیله، داروین، فروید و یک تاریخ را؛ به گذشته حتا نگاه هم نمی‌کند.

ژیژک داستانی را نقل می‌کند که در آن مردی به یک جنگلِ دور افتاده، دور از جامعه و مردم زندگی می‌کند، نه حاضر است به جامعه برگردد و نه حاضر است کسی به جزیره‌اش پا بگذارد.

یک روز صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شود، جای پایی تمامِ آرزوهایش را برباد می‌دهد: کسی یا چیزی در جزیره‌اش نفوذ کزده‌است. یا، داستانِ «خانه‌های سیاه» که مردم فکر می‌کنند با دست زدن به آن مداوا می‌شوند اما، جوانی به درون رفته و خیر می‌دهد که کسی یا چیزی در داخلِ خانه نیست. این‌طوری، همه‌چیز برباد می‌رود: توّهمی که به یکباره‌گی فرو می‌پاشد.

 

داستان کوتاه «دانای کُل» را از مجلۀ ادبی نبشت بخوانید:

https://nebesht.com/z-rezwan-omnicient/

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن