آقای رییس‌جمهور! ما را می‌کشند، تو به چه مشغولی؟

ریحان تمنا

آقای رییس‌جمهور سلام!

حدس می‌زنم چند ساعت پس از رویداد روز گذشته، کاغذی روی میزت گذاشتند که خبر کشته شدن ده‌ها تن را در حمله انتحاری شش درک می‌داد و باز هم کاغذی دیگری که خبر قطعه قطعه شدن کودکان کندهار را و این‌گونه تو مرگ را روی کاغذ می‌بینی!

آقای رییس‌جمهور! این تمام قصه نیست. این گوشه‌ی کم آزار قصه است، روی کاغذ کسی به دنبال تکه‌های گم شده عزیزش نیست. روی کاغذ کودکی به‌دنبال پدر قطعه قطعه شده‌اش نمی‌گردد، روی کاغذ مادری به دروازه‌ی خانه‌اش نیمی از پیکر جوانش را تحویل نمی‌گیرد، روی کاغذ نمی‌شود سرگردانی‌ها و دردهای کودکی که پدرش را تکه تکه کرده اند را دید، روی کاغذ دردها را نمی‌توان نوشت و نه‌می‌توان خواند.

آقای رییس‌جمهور! بیا برای یک بار هم که شده ببرمت بیرون کنار صحنه‌ی جنایت، آنجا که جسدها روی هم افتاده اند؛ دود و آتش همه جا را پوشانده است و صدای ناله‌ی مجروحین بلند است که هی کمک می‌طلبند. کسی آخرین نفس‌هایش را می‌کشد. توده‌ی از جسدها روی هم افتاده‌اند.

در گوشه‌ی دستی جدا شده از پیکر می‌بینی؛ دستی که به نظر می‌رسد دست پیرمردی‌ست، درست فهمیدی بر کف دستش رد دسته‌ی گاری هنوز فهمیده می‌شود. او در این سالها روزانه شانزده ساعت خیابان‌های کابل را گاری کشیده تا شب برای نوه‌های یتیم‌اش نان ببرد، تمام رنج و درد جهان را به تنش ریخته است و با تن فرسوده از پیچ و خم موترهای زره دزدان نان و حرمتش خیابان‌های کابل را به دنبال تکه نانی دویده است.

آن‌سو تر پیکر جوانی غرق در خون افتاده است. دیری نمی‌گذرد که همسر جوانش دست دو کودک خوردسال را گرفته و به دیدار این تن غرق در خون می‌آیند؛ دو کودک کنار پیکر پدر جوان شان زانو می‌زنند و تمام گرسنگی‌ها، محرومیت‌ها و دردهای سال‌های بعد فقدان پدر را فریاد می‌کشند؛ زن جوان پیکر قطعه قطعه شده‌ی همسرش را برای آخرین بار در آغوش می‌گیرد و جیغ می‌کشد و جیغ می‌کشد تا همه‌ی دنیا، دردِ از دست دادن عزیزان شان‌را بدانند.

مادری با قد خمیده به پیکر بی‌جان جوانش نزدیک می‌شود، خیره به قامت رعنای جوانش نگاه می‌کند؛ دشوار است باور این‌که دیگر آن سرو قامت تکان نمی‌خورد، انگار خوابیده درست مثل کودکی‌هایش که هنگام خواب، مادر به صورت ماهش خیره می‌شود. این بار اما، مادر به سختی باور می‌کند که دیگر جوان سرو قامت‌اش بیدار نمی‌شود.

آقای رییس‌جمهور! هر پیکر افتاده در این صحنه‌ی خونبار داستان بلندی دارد؛ داستانی که نمی‌شود روی کاغذ دید، خیلی وقت است که هیچ کاغذی توان تحمل این دردها را ندارد، برای همین کسی تقلا نمی‌کند بنویسد‌شان.

درون دیوارهای ارگ، یعنی جای که تو نشسته‌ی، دردهای ریخته در خیابان‌های این مملکت، افسانه‌ی بیش نیست، این است که آن‌جا فقط آمارها را می‌نویسند.

منی که امروز آوردمت کنار این پیکرهای به خون خفته‌، خودم دو کودک دارم؛ همسرم را از دست داده‌ام. سال‌هاست با گرسنگی و درد و محرومیت‌ها، کودکانم را بردوش گرفته از کوچه‌ی به کوچه‌ی دیگر کابل آواره می‌گردم و هر صبح نگران نان شب شان هستم. اما این تمام نگرانی و درد من نیست. درد من این است که اگر روزی، مثلن یکی از همین روزها در میان انبوه پیکرهای تکه تکه شده، در کادر یک عکاس پیکر من باشد، به سر کودکان من چه خواهد آمد؟

آقای رییس‌جمهور! این یک قصه نیست، من می‌ترسم، می‌ترسم از این‌که در این سرزمینِ مملو از وحشت، بعدِ من کودکانم به کجا بروند.

آقای رییس‌جمهور! اینجا در همین مملکتی که تو رهبرش هستی ده‌ها هزار کودک درد بی‌کسی را به شانه‌های کوچک شان حمل می‌کنند.

آقای رییس‌جمهور! ما افسانه نیستیم، ما واقعیت داریم، واقعیتی که درد و تلخی‌اش استخوان آدم را خاکستر می‌کند.

آقای رییس‌جمهور، بیا تمام قصه را بفهم! این داستان دارد بنیاد ما را می‌کند.

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن