عقل‌گرایی یا مدرنیته     

داریوش عاطف

مدرنیته یکی از بحث‌های مهم جامعه‌شناسی و نقطۀ مهم تئوری اجتماعی معاصر است که بیش‌تر نظریه‌پرداز‌ها در گذشته و حال این موضوع را به عنوان یک اندیشه که جامعه را از چارچوب سنت‌ها برون آورده و به‌سوی دنیای نو و برجسته در آورده باشد بیان کرده‌اند. تئوری‌های اجتماعی در تفسیر خود به عنوان محصول مدرنیته پذیرفته می‌شوند. در تفسیر خود مدرنیته علم به سرچشمۀ دانش تبدیل می‌شود و رسم‌های سنتی رنگ می‌بازد و برخی هنجار‌ها و روش‌ها بیش‌تر عمومیت می‌یابند و مفهوم‌هایی از قبیل عدالت و حقیقت به‌وجود می‌آید.

عقل تاریخی با هگل شکل می‌گیرد و با مارکس، اجتماعی می‌شود. به‌نظر مارکس، هگل واقعیت عقلانی است و این جمله در میان شاگردانش از جمله چپ و راست دو تفسیر را در پی داشته: شاگردان ارتدوکس او معتقد بودند که آن‌چه واقعی‌ست عقلانی نیز هست و ما نباید آن‌ را تغییر دهیم. گروه دیگر اعتقاد داشته‌اند که آن‌چیزی واقعیت است که توسط عقل پذیرفته شود. هابرماس نیز می‌گوید: «چون در زنده‌گی روزمرۀ ما زبان را به‌کار می‌بریم، پس عقلانیت مفاهمه وجود دارد. هابرماس از سخن هگل چنین برداشت کرده که واقعی‌بودن، دلیل بر عقلانی بودن نیست. اما مارکس تلاش می‌کرد این عقلانیت را از روند تحول اجتماعی به‌دست آورد، نه از روند تحول بشری.» در چشم‌انداز اندیشه‌های کلاسیک پیش‌زمینه‌هایی که چه‌گونه سرشت کنونی جهان به صورتی که هم اکنون هست در آمده است تا حدی به نمایش گذارده شده است. با این وجود، هنوز کلیت بعضی مجامع با دغدغه‌های انسان مدرن سازگار نیست.

اگر از منظر سیاسی وارد بحث شویم انقلاب کبیر فرانسه نقطۀ عطف مدرنیته به حساب می‌‏آید؛ زیرا انقلاب کبیر فرانسه بود که عموم مردم برای نخستین بار وارد نظریه‌های سیاسی شدند و به‌صورت جریان اجتماعی در آمدند. از نظر فلسفی به گفتۀ دکارت: نطقۀ عطف گرایش فلسفی مدرنیته است. اما من در این‌جا یک نمای کلی از جهان معطوف به مدرنیته را می‌خواهم تعریف کنم.

جنبش رنسانس دیری نه زود به عصر روشن‏گری پیوند خورد و نتیجه‌های فرهنگی خود را به‌نام مدرنیته به‌بار آورد. دورۀ روشن‏گری دورۀ استقرار تدریجی عقل به جای سنت است. در این دوره نیرو محرک جامعه از سنت به عقل منتقل می‌شود.

هابرماس می‌گوید: با هگل مدرنیته یک مسئله می‌شود. واژۀ مدرن را در تقسیم‌بندی تاریخ فلسفه، هگل نخستین بار به کار برده است. با این‌ همه اوصاف می‌توان گفت که هگل یک فیلسوف مدرن است. او از مدرنیته فرا‌تر نمی‌رود بل به ایده‌آل‌های مدرنیته پای‏بند است.

به نگرۀ من، مدرنیته خود یک چارچوب فکری که بر عقل منطبق شده است می‌باشد. همان‌طور که مهم‌ترین مسایل امروز جامعه، مسئلۀ روشن‌فکری و رابطۀ آن با مدرنیته است چون روشن‌فکری محصول مدرنیته است و یکی از ویژه‏گی‌های مدرنیته نوعی از انسان‌گرایی است، یعنی توجه به مسئلۀ محوری‌بودن انسان و هدف بودن او از جملۀ ویژه‌گی‌های مدرنیته به شمار می‌رود. ذهن انسان مدرن علاوه‌بر اندیشه‌ها، نسبت به ساختار‌ها، نهاد‌ها و رابطۀ اجتماعی که در آن زنده‌گی می‌کند متعهد می‌داند.

چیستی مدرنیته را متفکرهای روشن‌گری با روش‌های اصلاحاتی استفاده کرده‌اند که به‌نظر من مهم‌ترین تجسم عقلانیت مدرن معرفت‌شناسی آگاهانه می‌باشد. به بیان دیگر، گفتمان روشن‌گری می‌تواند جوهر انسان امروز باشد که در آن خرد و عقلانیت نمونۀ انسان آرمانی می‌باشد. به نگرۀ من، همه چیز باید با معیار‌های خرد و عقلانیت سنجیده شود زیرا در هستۀ تفکر روشن‌گری؛ اصول خرد و عقلانیت است که عقل بنیاد مدرنیته و مدرنیته چه‌گونگی غلبۀ عقلانیت و خرد بر عوامل غیر عقلانی و مهار آن می‌باشد. سخن‌گفتن از اندیشه‌های معاصر مسیری‌ست که از گذرگاه تاریخ می‌گذرد و بعد به وضعیت معاصر می‌رسد که هم‌واره بحث روی آن‌ها سبب گرایش سنت و تجدد و چیز‌های دیگری می‌شود. هگل کوشش به این می‌دارد که مراحل گوناگون فعلیت‌یافته‏گی آزادی را در تاریخ بررسی کند که فلسفۀ او بهترین کوشش فلسفی برای توصیف جهان امروز است. هگل سعی می‌کند به‌صورت فلسفی بیندیشد. از دیدگاه او، تمام پدیده‌های تاریخی سیاسی هستند و سیاست از نظر او لحظه‌یی از کلیتی است که می‌خواهد در مورد آن بیندیشد. هگل بیش‌تر از مفهوم آزادی عقلانی استفاده می‌کند؛ زیرا از دیگاه هگل، حقیقت آزادی در مفهوم آزادی است و  می‌گوید: آن‌چه عقلانی است باید به‌صورت ضروری اتفاق بیفتد. موضوع عقلانی‌شدن در گفتمان معاصر در گسترۀ وسیع‌تر از نهاد‌ها و ساختار‌های اجتماعی مطرح شده است. چنان‏که مارکس چندین بار تصریح می‌دارد که طبقه‌های اجتماعی در گوهر از همه طبقه‌ها متمایزند و این اختلاف را با روش‌های گوناگون شرح داده است. «جامعۀ مدرن جامعه ناب است در حالی‌که جامعه‌های پیشین هنوز مطیع طبیعت‌اند.» چشم اندازی که این‌جا ترسیم می‌شود، همیشه وجود دارد و مبتنی بر حالت‌های انتزاعی و تجربی می‌باشد و بنابر استدلالی که انسان‌ها به آن دست می‌یازند عقلانی شدن را به منزلۀ نهاد فراسو به‌صورت بیان می‌آورد مگر این‌که کشف و لایه‌بندی مدرن حدود آن را معین کرده باشد.

دست‌آویز انکارنا‌پذیر که عیناً محصول مدرنیته به‌شمار می‌رود عنصر‌های فراساختاری است که در موجودیت آن رسم‌های سنتی متلاشی شده و برخی هنجار‌ها و ارزش‌ها فراگیر می‌شوند که این هنجار‌ها حدود آزادی فردی و تمامیت‌های انتخاب و کنش را با گزینش عقلانی هنجار‌ها معین می‌سازد.

اساسن یک جامعۀ مدرن به عنوان جامعه‌یی است که سنت و نا‌آگاهی در آن شکسته شده باشد و به عنوان جامعه‌یی که تمام ابعاد وجود انسانی به طور یک‏سان عقلانی شده است نگریسته شده است. تغییر از معیار‌های وابسته به معیار‌های والا‌تر موفقیت برای دست‌یابی به اهداف؛ چه‌گونه‏گی شرایط فردی را نشان می‌دهد که این معیار‌ها خود ارزش و مرکز مدرنیزه کردن است و این امر فرآیندی به عنوان سازمان اصلی مدرنیته حساب می‌شود؛ اما بعضی سوگیری‌ها کانون زاویه‌بندی مدرنیته را محدود کرده تا ابعاد محدود دیگر را محدود‌تر کنند که این محدودیت‌ها به‌صورت انحصاری اهمیت مطابقتی مدرنیته را جهت‌دار ساخته است. این امر ابعاد اساسی زنده‌گی اجتماعی مردم این سرزمین را تشکیل می‌دهد.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن