نازدانۀ شعر پارسی

ریحان تمنا

نازدانۀ شعر پارسی، تو آن دردانه‌یی که سعدی، از گوهر سخن برایت پازیب آورد و حافظ کلام غیبی‌اش را به رسم حرمت، حمایل گردنت کرد. طبیعت اما قدم‌گاه ترا لعل و زمرد فرش کرد تا زمین بتواند قیمت قدم‌های ترا پیدا کند. نازدانۀ شعر پارسی! زمین چقدر در خود جوشیده باشد تا دیوارهای قلعۀ ترا زمرد کاری کند. تا سنگ فرش ترا با پربهاترین سنگ خویش تزئین کند؟ صبح‌دم بهار که می‌دمید، سبزه‌ها قد می‌کشدند تا دامن صحرا زیر پای رقصان تو نرم باشد و گیسوانت بیرق باد می‌شد تا شکوه خلقت خدا تماشایی‌تر شود؛ رقص نوروزی‌ات به دامن صحرا با ملودی رستاخیر طبیعت گره می‌خورد و آن‌سو‌تر هزار شاعر شکوه این صحنۀ شورانگیز را می‌سرودند.

سعدی عاشقانه‌هایش را برا ی تو سرود!

حافظ را تو شاعر کردی!

هنگامی که باد ملودی‌هایش را با موهای تو می‌آفرید؛ یک‌جای قصه، اما این همه شکوه رخت بربست. قصه ترک برداشت و شاعران از حوالی تو متواری شدند. صحنه بهم ریخت و به‌جای نشستن چنگ باد بر موهای تو، دست متجاوزی از دور آمد؛ دستانی که حرمت موهایت نمی‌فهمد و شکوه قدمهایت را بر سنگ‌فرش لعل نمی‌داند! دستان کثیف و نفرین شده ابلیس از آن‌سوی کوه‌ها دراز شد تا تمام قصه‌ات را بهم بریزد. صحنه که بهم‌ ریخت، حرمت طبیعت شکست، حرمت موهایت، حرمت دستانت، حرمت رقص و پیش و تاب تنت بر دامن بهار در صبح‌دم نوروز… حرمت‌ها که شکست، دل طبیعت گرفت و این دلتنگی را با خشم عظیم خروشید. این گونه شد که به‌جای سبزه‌ها سیلاب‌ها سرازیر شد و برف و باران بر همه چیز و همه کس تاختن گرفت.

تاریخ عقامت زمین با دردی عظیم آغاز و صحنه از مرگ‌های پیوسته اشباع شد. زمین، به‌جای لمیدن زیر قدم‌های تو، بر فرقت آوار شد و به یک‌باره تمام قبیله را بلعید؛ هزاران انسان زیر خاک سیاه ناپدید شدند و کسی دیگر هرگز سراغ رخساره دختر زیبای روستای پایین را نگرفت، چرا که عاشقش نیز آن‌سوتر آخرین نفس‌هایش را به خاک بخشیده بود. از زمین، به‌جای نان، مرگ روییدن گرفت و گرسنه‌گی دردی بی‌درمان شد. صفحۀ غم‌انگیز قصه که ورق خورد، هیولای مرگ که آمد، زمین را که خون گرفت، خیل دزدان نیز سر رسیدند تا آخرین آثار باقی مانده هویت پرشکوهت را ببرند؛ ببرند جای‌که به آن متعلق نیست، ببرند آن‌طرف کوه‌ها، جای‌که نیاکان غارت‌گرشان بر بساط حرمت فروشی قرن‌هاست که نشسته‌اند. ببین چه‌گونه سنگ سنگ قلعۀ زمردت را غارت می‌کنند! ببین دستان بدخشانت از لعل هر روز خالی‌تر می‌شود؛ صحنه هر روز کریه‌تر و تو در میان این همه درد و داغ از طنابی پوسیده از فرق رود خروشان آویزان تا مکتب بروی، درس بخوانی و بدانی چه اتفاق افتاد که آن شکوه نابود شد. سهم تو همین طناب پوسیده شد که پیکر زیبا، اما دردآلودت را از آن بیاویزی و در شکنجۀ میان زنده‌گی و مرگ، از فرق آب‌های خروشان به‌سوی سرنوشت غم‌انگیزت بدوی.

دختر بدخشانی! نازدانۀ شعر پارسی! کجاست حافظ تا این بار از طنابی پوسیده شعر بگوید که فاصله‌ات را با مرگ اندازه می‌گیرد؟ سعدی کجاست تا به این حرمت فروشان متجاوز قرن، سرود اخلاق بسراید تا دست متجاوزشان موهای پریشانت را نگیرد و با تیغ ستم، آن همه زیبایی را نکشد؟

ببین! تمام شاعران از حوالی تو کوچ کردند. در هجوم این تجاوز، دیگر هیچ مادر بدخشانی شاعر نزاد تا از زنده‌گی غم‌انگیزت بسراید. تا این‌بار قصۀ طناب پوسیدۀ بر فرق آب‌های خروشان رودخانه در دامن شعری حماسه شود و فردا را نوید بازگشت صحنۀ پرشکوه رقصت بر دامن تپه‌های سرسبز بدخشانت گردد.

دختر بدخشانی! نازدانۀ شعر پارسی آه… چقدر تنها ماندی، قرن غیبت و سکوت شاعران، هم‌دوش تهاجم متجاوزین حرمت‌شکن، سر رسید و طبیعت در شکایت از بربادی حرمت‌ها، به تو پشت کرد. تو تنها ماندی و به تنهایی باید با تمام این فقدان‌ها، دردها، تجاوزها با طنابی پوسیده بر فرق رودخانه‌یی خروشان بجنگی. من، اما هنوز فکر می‌کنم چقدر حافظ و سعدی در انتخاب سوژۀ شعرشان راهی درست را رفته اند.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن