آیا« درد هر کس به خودش مربوط است؟»

نرگس آذریون

مروری به رمان «کوری» از ژوزه ساراماگو

یکی از رمان‌هایی که به‌ تازه‌گی خواندم و بسیار لذت بردم «کوری» است. این رمان اثر نویسندۀ پرتگالی ژوزه ساراماگو است که در مورد کور شدن و در کوری زنده‌گی کردن یک شهر است، شهری که نام ندارد همان‌طور که هیچ‌کدام از شخصیت‌های این رمان نام ندارند. کوریی که ممکن است در هر شهر و برای هر فرد اتفاق افتد.

کتاب با حکایت کور شدن یک مرد آغاز می‌شود. مرد پشت فرمان موترش است که به یک‌باره‌گی بینایی‌اش را از دست می‌دهد و اخلال ترافیک نظم جاده را به‌هم می‌ریزد، در اول هیچ‌کس به کمک او نمی‌آید اما پس از مدت زمانی کوتاه هنگامی که مردم فهمیدند راننده کور شده است فردی به کمک‌اش می‌آید و او را به خانه‌اش می‌رساند اما موتر مرد نابینا را می‌دزدد. دزد در خلوت خود با وجدانش تنها می‌ماند و در حال کلنجار رفتن با خود، وی نیز کور می‌شود.

روز بعد، مردی که پیش از همه کور شده بود هم‌راه با هم‌سرش برای تداوی نزد داکتر می‌روند. داکتر از تشخیص بیماری وی عاجز می‌ماند، کوری او بی‌پیشینه است و برعکس کورهایی که همه جا را سیاه می‌بینند، این مرد همه جا را سفید می‌بیند. مانند این که همه چیز در شیر شناور باشد. کوری سفید آهسته آهسته به افراد دیگر نیز سرایت می‌کند. داکتر، هم‌سر مردی که پیش ازهمه کور شده بود و شخصیت‌های دیگر داستان مانند دختری که عینک سیاه پوشیده، پیرمردی که چشم‌بند دارد و پسرک برهنه یکی پی دیگری بینایی‌شان را از دست می‌دهند. کوری در این بخش رمان تبدیل به بیماری ساریی شده که به همه جا سرایت کرده است.

حکومت برای جلوگیری از سرایت کوری در شهر، افرادی که کور شده‌اند و کسانی که با کورها در تماس بوده‌اند را در خارج از شهر در یک تیمارستان قرنطین می‌کند. هم‌سر داکتر نیز در میان قرنطین‌شده‌گان است. دقیقن در همین قسمت است که داستان از شرح یک بیماری تبدیل به یک سوال در مورد انسان و رفتارهای انسانی می‌شود. هم‌سر داکتر تنها کسی است که این بیماری به او سرایت نمی‌کند.

هم‌سر داکتر، برای ماندن در کنار شوهرش دروغ می‌گوید و خود را به کوری می‌زند، تا او را نیز با داکتر به جمع قرنطین‌شده‌گان ببرند. راضی کردن ماموران جلب کار سختی نیست؛ چون همه می‌دانند که هر کس با فرد کوری ارتباط داشته او هم کور شده است، پس لزومی ندارد که فکر کنند این زن دروغ می‌گوید. وی را نیز با داکتر به ساختمان تیمارستان می‌برند.

کورها، در کنار یک زن که هنوز بینایی‌اش را از دست نداده‌است، تحت شرایط سختی در تیمارستان به سر می‌برند. با گذشت هر روز تعداد کورهایی که به تیمارستان آورده می‌شوند افزایش می‌یابند تا حدی که جای کافی برای بود و باش کورها باقی نمی‌ماند. غذا و آب نیز به قدر کافی نمی‌رسد. کورها مجبور به ادامۀ زنده‌گی در شرایط سخت و دشوار هستند. آهسته آهسته شرایط دشوارتر می‌شود. جمعی از کوران به دست سربازانی که موظف به نگهبانی آن‌ها هستند کشته می‌شوند. سربازها نیز با گذشت هر روز بینایی‌شان را از دست می‌دهند. تا زمانی که دیگر هیچ سربازی برای ادارۀ اوضاع باقی نمی‌ماند و کورها به حال خودشان بدون دست‌رسی به غذا و آب رها می‌شوند.

این قسمت داستان حکایت زنده‌گی بدون حاکمیت قانون است. آنارشیزم و غیاب نظم و قانون در درون یک تیمارستان.

جمعی از کورهایی که به اسلحه دست یافته‌اند به سراغ باقی کورها می‌روند و اعلام می‌کنند: هر کسی که پس از این غذا می‌خواهد باید به آن‌ها پول و هر چیز ارزش‌مندی که دارند را تحویل بدهند. کورها که از گرسنه‌گی و تشنه‌گی به مرگ رسیده‌اند موافقت می‌کنند و تمام اجناس و پول‌های‌شان را تحویل گروه زورگو می‌دهند. غذایی که به کورها داده می‌شود برای مدت کوتاهی کفایت می‌کند؛ ولی کورها به زودی به غدای بیش‌تر نیاز پیدا می‌کنند. گروه زورگویان این‌بار سراغ زن‌ها می‌آیند، در بدل غذا باید تمام زن‌ها تن به خواست‌های جنسی این گروه بدهند. در ابتدا، خواست زورگویان مردهای کور را به خشم می‌آورد ولی واقعیت‌های زنده‌گی آنان را مجبور می‌سازد تا تن به این وضعیت بدهند و زن‌ها برای تهیۀ غذا به اتاق گروه زورگو می‌روند، هر نوع رذالت و تحقیر را می‌پذیرند و برای شکم خود و شوهران‌شان غذا تهیه می‌کنند. در این قسمت داستان، نویسنده نشان می‌دهد که چه‌طور در جوامع انسانی قدرت استثمار می‌آفریند. قدرت‌مندان  برای استفاده از قدرت‌شان از هیچ کاری دست‌بردار نیستند. چور، دزدی، تجاوز و قتل؛ آن‌ها به هر کاری دست می‌زنند تا خواست‌های‌شان را به کرسی بنشانند. کسانی‌که قدرت ندارند برای زنده ماندن باید تمام خشونت‌های گروه قدرت‌مند را تحمل کنند. اگر می‌خواهند شرایط عوض شود باید آنان نیز دست به  اعمالی بزنند که در حالت عادی هیچ‌کس نمی‌خواهد آن کارها را انجام دهد.

هم‌سر داکترتنها کسی است که هنوز می‌بیند و به قول خودش از همه بیش‌تر درد می‌کشد، بعضی اوقات دعا می‌کند او هم کور شود ولی می‌داند که تنها امید برای زنده ماندن گروهی که همراه وی زنده‌گی می‌کند چشم‌های او هستند. وی که هم از تحقیر زورگویان و هم از دیدن تمام نابسامانی‌ها به تنگ آمده است، پلان قتل سرگروه زورگویان را طرح می‌کند، در حالیکه زورگویان زنان را به اتاق خود می‌برند با آن‌ها می‌رود و با فرو بردن یک قیچی در گلوی سرگروه وی را از بین می‌برد و به همه اعلام می‌کند که می‌تواند ببیند و اگر آن‌ها به روند زورگویی‌شان ادامه دهند همه‌شان را خواهد کشت.

زنی که هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد ضررش به زنده‌جانی برسد، امروز یک آدم کشته بود و با خود مدام تکرار می‌کرد که اگر مجبور شود بار دیگر هم این کار را خواهد کرد.

زورگویان خودشان را با متباقی غذا در اتاق‌ زندانی می‌کنند و دروازۀ اتاق را با تخته می‌بندند تا از کورهای دیگر در امان باشند، اما یکی از کورها تخته را به آتش می‌کشد و تمام تیمارستان در آتش می‌سوزد. هم‌سر داکتر گروه خود را از آتش سوزی نجات می‌دهد و آن‌ها موفق می‌شوند به بیرون از تیمارستان بروند.

در شهر همه چیز به هم خورده، تمام ساکنان شهر کور هستند و هیچ نظمی در شهر وجود ندارد. کورها، گروه گروه به این‌سو و آن‌سو دنبال غذا می‌گردند، شهر تبدیل به زباله‌دانی بزرگی شده است، کورهایی که از گرسنه‌گی مرده‌اند در کنار جاده‌ها تبدیل به غدا برای سگ‌هاییکه یک روز اهلی بودند و آدم‌ها را دوست داشتند شده‌اند.

در شهر هیچ نظمی وجود ندارد، ساختمان‌ها از علف پوشیده شده‌اند، سیستم آب‌رسانی به هم خورده است، برق نیست، غذا نیست، و شهر پر است از آشغال و جسد انسان‌های مرده. گروه نجات یافته‌گان با راهنمایی هم‌سر داکتر خود را به آپارتمان‌شانمی‌رسانند. در آن‌جا با امکانات کمی که وجود دارد به زنده‌گی ادامه می‌دهند. برای زنده ماندن امید می‌آفرینند و به زنده‌گی ادامه می‌دهند. در کوری میان آن‌ها عشق اتفاق می‌افتد، دوباره مهربان می‌شوند و یاد می‌گیرند در کنار هم زنده‌گی کنند.یک روز مردی که از همه پیش‌تر کور شده بود فریاد می‌کشد:« من می‌بینم، من می‌بینم.» و این‌طور تمام گروه بینایی‌شان را دوباره به دست می‌آورند. هیولای سفید از چشمان‌شان ناپدید می‌شود و مردم دوباره بینا می‌شوند.

سوالی که به عنوان خوانندۀ این کتاب بارها از خود پرسیدماین بود که علت کوری مردم چیست؟ چرا هم‌سر داکتر تنها کسی است که بینایی خود را از دست نداده است. نویسنده پاسخ مشخصی برای این سوال‌ها ارایه نمی‌کند. خواننده، خود بخشی از کتاب است و باید به سوال‌ها در لابه‌لایکتاب دنبال جواب بگردد.

برای من این کتاب روایتی از زنده‌گی انسان مدرن است. انسانی که در روزمره‌گی فرو رفته است و دیگر توانایی تحلیل و نقد و ارزیابی رفتار و مناسباتش را از دست داده است. کوریی که در این‌جا انعکاس یافته است روایت روزمره‌گی زنده‌گی انسان امروز است. به نظر من این داستان روایت یک فاجعه است. فاجعه‌یی که در کشورهای مدرن اتفاق افتاده است. کوری نشان دهندۀ بلایی است که بر سر انسان‌ها آمده است. کوری غیابعشق، توجه و احساس مسوولیت انسان‌ها در قبال یک‌دیگرشان است، اما این بلا را انسان‌ها با پشت‌کار، تلاش، عشق و امید می‌توانند از جوامع‌شان محو کنند.

در بخش آخر رمان وقتی همه بینابی‌شان را به دست می‌آورند هم‌سر داکتر کور می‌شود. حالا نوبت اوست که در کوری سفید شنا کند و اطرافیانش در کنارش بمانند. کوری او می‌تواند این معنا را داشته باشد که حتا بیناترین‌ها نیز باید مواظب خود باشند، زیرا کوری می‌تواند برای هرکسی اتفاق بی‌افتد. هرکسی در معرض غرق شدن در ورطۀ هول‌ناک خود بزرگ‌بینی و فراموشی مسوولیت‌هاست، دل‌هارا باید بینا کرد.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن