وحدت ملی؛ درختی‌که در شوره‌زار روئید

عبدالمنان دهزاد

(نقدی بر افسانۀ وحدت ملی در افغانستان)

    وحدت ملی چیست و در چه‌گونه سرزمین‌هایی می‌روید؟ چرا مردم افغانستان با وجودی که از سال‌ها بدین‌سو ظاهراً در زیر سایۀ درخت وحدت ملی به سر برده‌اند، ولی در عمل به هم‌گرایی و به‌زیستی شهروندی نرسیدند؟ وحدت ملّی به‌ چگونه‌گی زیست شهروندی تأکید دارد که همه قطع نظر از مسایل و پای‌گاه‌های قومی، نژادی‌ و ایدیولوژیکی‌شان صرفاً به دلیل شهروند بودن از مزایا و امتیازات یک‌سان در یک جامعه بهره‌مند بوده و زنده‌گی خود را به گونۀ برابر و هم‌آهنگ با دیگران به پیش ببرند. وحدت ملّی را نباید به معنای یک‌رنگی و ادغام گروه‌ها و اقوام در یک گروه و قوم خاص تعبیر کرد؛ بل وحدت ملّی در یک سرزمین به این تأکید دارد که همۀ اقوام و گروه‌های یک جامعه به‌گونۀ مسالمت‌آمیز با پذیرش تفاوت‌های قومی، نژادی، زبانی و مذهبی یک‌دیگر، در کنار هم زنده‌گی کرده و  به تفاوت‌های شهروندی ارج نهند.

     امروز گفتمان وحدت ملّی در جهان دیگر موضوعیت خود را به‌نحوی از دست داده است، کشورهای چند قومی  و درگیر بحران و پسا منازعه هنوز آن را زمزمه کرده و به آن درگیر  و دل‌مشغول اند. هم‌چنان سودای پیاده کردن آن را در کشورشان در سر می‌پرورانند.  در کشورهای دیگر به‎ویژه جهان اول، زمانی این اسم کاربرد خود را از دست داد که پای کثرت‌گرایی و تأمل تفاوت‌های دیگران به میدان کشیده شد و بسترها و فرصت‌های مساعد و یک‌سان در اختیار همۀ شهروندان جامعه قرار گرفت و هر انسانی با داشتن ظرفیت‌ها و امکانات دست داشته‌، تلاش کردند که جای‌گاه و منزلتی برای خود دست و پا کنند.  به همین دلیل بحث وحدت ملّی از سکوی مباحث میان شهروندی‌اش به پایین کشیده شد و برخی اندیشمندان، چنین گفتمانی را در جهان مدرن ضیاع وقت و  پی‌نبردن به چیستی روزگار کنونی دانستند. پروفیسور فون هایک از جملۀ سرسخت‌ترین حامیان این تئوری گفته شده است؛ اما در کشورهایی که هنوز هم حس برتری‌خواهی و فزون‌طلبی در میان زمام‌داران و شهروندانش دیده شود و جهان‌بینی زمام‌داران‌شان بر اساس رنگ‌ و بوی قومی و تباری استوار باشد، مسلماً برایند چنین جامعۀ، تضییع حقوق‌ شهروندان کشور خواهد بود که در چنین حالتی گفتمان وحدت ملّی شکل و قوت می‌گیرد. جالب این است که در چنین جامعه‌یی وحدت ملّی هم از سوی فرادستان مطرح می‌شود و هم از سوی فرودستان، فرادستان اهداف و برنامه‌های‌شان را به‌نام وحدت ملّی به خورد مردم می‌دهند و فرودستان هم می‌دانند که وحدت ملّیِ که آنان مطرح می‌کنند به درد خودشان می‌خورد و هیچ درد اینان را مداوا نمی‌کند. بنابراین، هر دو طرف و حدت ملّی را زمزمه کرده و دل‌مشغول آن اند.

    شاید افغانستان یکی از محدود کشورهای دنیا باشد که «وحدت ملّی» در تاریخ معاصرش هیچ‌گاهی از سر زبان‌ها نیفتاده است، در تحولاتی که یکی پی‌دیگر در این سرزمین به میان آمد، نه تنها گفتمان وحدت ملی کم رنگ نشد، بل‌که هر جریان سیاسی که در این سرزمین عرض اندام کرد، آن را جدی‌تر از گذشته‌گان‌شان مطرح کردند.  شاید یکی از مهم‌ترین سوژه‌هایی که در میان محافل سیاسی و  جریان‌های درگیر در قضایای کشور (چپ‌گرا، راست‌گرا و حتا طالبانیسم) گفتمان غالب بوده باشد، همین «وحدت ملّی» بود. در میان رده‌بندی ابزارهای مورد استفادۀ سیاست‌گران کشور به‌خصوص در سه دهۀ اخیر،  بعد از «دین» یکی از مهم‌ترین ابزارها و پناه‌گاهِ عموم سیاست‌مداران جامعۀ ما «وحدت ملّی» بوده است، اما گفتنی است‌ که‌‌ در تاریخ معاصر افغانستان هیچ موردی زیان‌بارتر از وحدت ملّی برای اکثریت شهروندان کشور نبوده است. زیر سایۀ همین سوژه چه حق‌های شهروندی نبود که در تاریخ معاصر افغانستان تضییع نشده باشد؛ امیر عبدالرحمن خان یکی از معروف‌ترین استبدادگران همین جغرافیا بود که از بخت بد مردم این سرزمین به مرکب سرکش قدرت سوار شد. او به مدت بیست و یک‌ سال  بالای بخشی از مردم این سرزمین دیکتاتورانه فرمان راند و قتل‌های بسیاری را به راه انداخت تا تاج و تخت خود را مستحکم‌تر نگه‌دارد. گفتنی است، درختی که امروز به‌نام «وحدت ملّی» در افغاسنتان ورد زبان همه است، توسط همین شاه مستبد غرس شد و از آن روزگار به بعد هر که آمد چند سطل آبی بر ریشۀ آن ریخت تا بارور گردد.

امان‌الله خان، نادر شاه و ظاهر شاه به این قناعت نکردند، خواستند که ریشه‌های این درخت به همه نقاط کشور کشیده شود، تا همه باشنده‌گان افغانستان از نعمت سایۀ درخت وحدت ملّی بی‌نصیب نمانند. همین بود که فرمان غصب زمین‌های زراعتی را در شمال کشور از صاحبان اصلی و باشنده‌گان واقعی‌ و بومی آن دادند و ملکیت‌های بسیاری را به نفع هم‌تباران خودشان مصادره کردند تا کمکی باشد به تطبیق و حدت ملّی در سراسر افغانستان. سرانجام، نوبت به چهار آدم دیگر به نماینده‌گی از سه جریان فکری  رسید( حفیظ الله امین، حکمتیار، ملاعمر، کرزی و اشرف‌غنی)، اینان با و جودی که نماینده‌گی از مکتب‌های متفاوت می‌کردند، ولی در زمنیۀ تطبیق و حدت ملّی دید و نگاه یک‌سان داشتند. همۀ آنان دوست داشتندکه و حدت ملّی‌یی را که خودشان باور دارند، بالای همه بقبولانند و کسانی که در برابر این و حدت ملّی به پا خاستند و آن‌ را  مورد نقد قرار داده و نپذیرفتند، منفور جامعه تلقی شده و دست‌شان از همه مزایای شهروندی در کشور قطع گردید.

     گفتمان و حدت ملّی در سه دهه تحولات اخیر افغانستان مسیرهای عجیبی را طی کرده است؛ حفیظ‌الله امین با رفیقان ‌و هم فکرانش وحدت ملّی را در تشت کمونیسم شست‌وشو دادند و در آفتاب سوسیالیسم خشک کردند تا هرگز بوی طبقات ندهد. شاید سواد این گروهک‌هایی که از بخت واژگون شد‌ۀ کمونیسم، خود را میراث‌دار کمونیسم در افغانستان معرفی کردند، از  نبرد طبقاتی که توسط کارل مارکس عنوان شده بود، این باشد که باید زیر این عنوان همۀ اقوام غیر تبار خودشان را به زیر تیغ یک رنگی و یک قومی ببرند تا صدای دیگر اقوام در این جغرافیا شنیده نشود. آنان تصمیم گرفتند که از طریق پاک‌سازی قومی خدمتی کرده باشند به شعار محو طبقات در جامعۀ افغانستان.

     آنان برای رسیدن به این هدف هر کسی را که ادعای حقوق شهروندی و هویتی می‌کرد؛ متهم به ارتجاع و امپریالیست کرده و محکوم به نابودی می‌دانستند. سرانجام، تا پایان دورۀ حکومت‌شان، ده‌ها هزار انسان این سرزمین را که عمدتاً از اقوام غیر پشتون بودند، به قتل رساندند تا این که ریسمان ملّی‌گرایی‌شان کَنده شد و نتوانستند تا پایان، این راه نا هم‌وار را بپیمایند. بعد از آنان این میراث شیطانی را آقای گلبدین حکمتیار  به دوش گرفت. اگرچه ایشان نتواست ریسمان مرکب به‌جا ماندۀ آنان را محکم نگه‌دارد، ولی توانست که به کمک بقایای حزب دموکراتیک خلق و سازمان استخباراتی پاکستان(ISI) از حکومت کردن مجاهدین به رهبری پروفیسور برهان الدین ربانی جلوگیری کند تا حکومت نتواند به مردم افغانستان مصدر خدمت شود و سرانجام، حکومت مجاهدین را به ناامن‌ترین حکومت برای مردم افغانستان مبدل کرد.

شاید هیچ دستی محکم‌تر و مهم‌تر از دستان حکمتیار برای برهم زدن و ناکامی دولت اسلامی مجاهدین کارا نبوده باشد. او حتا یک‌روز هم آنان را به رسمیت نشناخت و جنگ خود را در برابر دولت مجاهدین به رهبری شهید ربانی و قهرمان ملی، مهم‌تر از جنگ در برابر رژیم کمونیستی وانمود کرد. سرانجام، بعد از برهم زدن حکومت مجاهدین توسط حکمتیار و بقایای تره‌کی و امین و ببرک کارمل، سر و کلۀ ملاعمر پیدا شد و همانند خار به یک باره‌گی از این شوره‌زار روئید؛ روییدنی که حتا تاریخ قرون وسطا نمونۀ این گونه جریان جزم‌گرا را به حافظه ثبت نداشت، چه رسد به دنیای مدرن که ما در زیر آسمان آن نفس می‌کشیم!

    جریان طالبان هم به سان گذشته‌گان‌شان، در کنار تطبیق شریعتِ آمیخته با قبیله، شعار تحکیم وحدت ملی را نیز در افغانستان زمزمه می‌کردند؛ شریعتی که در مدارس پاکستان آموخته بودند و وحدت ملی‌یی که نظریه و تیوری آن در کتاب «سقاوی دوم» به‌آن اشاره شده بود و به اجرا در آوردن مواد آن را پیش‌زمینۀ وحدت ملی واقعی در افغانستان می‌دانستند.  به همین دلیل بود که طالبان دست و آستین را بر زدند، تا وحدت ملی، هم  از دید مذهبی و هم از دید تباری و قومی به هر نحوی که ممکن است در این جغرافیا پیاده شود.

     یکی از برنامه‌های مهم و اساسی گروه طالبان در افغانستان، یک رنگ کردن جامعۀ افغانستان از نگاه قومی بود، جامعه‌یی که به جز یک قوم، مجال زنده‌گی برای دیگران وجود نداشته باشد؛ آرمانی که اسلاف گذشته با تمام نیرنگ و فریب انگلیس و توپ و تانگ روسی نتوانست در این سرزمین مصیبت‌زده به اجرا در آورد. تفاوتِ میان آرمانِ یک رنگی‌خواهی تباری گروه طالبان با آرمان یک رنگی‌خواهی قومی حفیظ‌الله امین و رفقایش دیده نمی‌شد، بلکه برنامۀ هر دوی آنان از یک جوی آب می‌خورد و برایند آن یکی بود. ولی این آرمان در پشت دو سنگر پنهان شده بود و شعار «وحدت ملی» را به مردم افغانستان پرتاب می‌کرد. وقتی پای مرکب ملی‌گرایی رفقا و شعار «یا اسلام کامل و یا هیچ» حکمتیار لنگید، پیروان همان شعار سریعاً لاش خود را بر دوش شریعت انداختند، این‌بار به گونۀ بسیار خطرناکش به میدان کشیده شد تا  نگذارند درختِ  وحدت ملی بی‌آب بماند؛ خطرناکی این ملی‌گرایی طالبان نسبت به رفقا در این بود که اینان پای‌بند هیچ دلیل و استدلال عقلی، دینی و اخلاقی نبودند؛ عقل یکی از بی‌ارزش‌ترین متاع روزگار و ساخته و پرداختۀ کفار در نزد آنان به‌شمار می‌رفت، ولی دین هم تا جایی دین بود که خودشان در مدارس قبایل پاکستان خوانده بودند، فراتر از آن، دیگر حرف خدا و دین نه، بلکه برآمده از ذهن دسیسه‌گران غربی تلقی می‌شد.

    طالبان به دلیل این‌که خود را سر تا پا با لباس شریعت آراسته بودند! می‌بایست از یک رنگی کردن جامعه از نگاه مذهبی آغاز می‌کردند، به همین اساس آنان در ابتدای مبارزات‌شان فرمان قتل پیروان فرقۀ اهل تشیع را صادر کردند، تا شعار طبقاتی کردن جامعه افغانستان را از نگاه دینی‌اش از میان برده باشند. این برنامۀ شان به اکمال نرسیده بود که خون قبیله‌یی‌شان در جوش آمد و به فکر تطبیق «وحدت ملی» از نگاه سیاسی بر آمدند، گروه طالبان برای پیاده کردن این آرمانِ دیرینه، از پاک‌سازی قومی آغاز کردند، زیرا نمی‌شود هم  زنده بودن و حضوری اقوام دیگر را شاهد بود و هم ادعای تطبیق «وحدت ملی» کرد. آنان دانسته بودند که اگر وحدت ملی با زور، فریب و دروغ، در پیش‌گاه و حضور سیاسی دیگر اقوام پیاده می‌شد، حتماً گذشته‌گان  در این راستا به یک نتیجۀ می‌رسیدند. از تقسیم قدرت به صورت مطلق به یک خانواده توسط احمدشاه ابدالی تا اجباری کردن زبان پشتو توسط ظاهرشاه و داوود و قتل عام مردم مناطق خاص توسط امین و تره‌کی ثابت می‌کند که بلاخره جای کار می‌لنگد، به همین اساس آنان درک کردند که وحدت ملی را نمی‌شود در «بودنِ» دیگر اقوام در این سرزمین نهادینه کرد. بنابراین، برای رسیدن به یک جامعۀ یک دست و عاری از اقوم دیگر، فرمان پاک‌سازی قومی را صادر کردند. دیری نگذشت که در میان رده‌های درجه دوم طالبان در شمال کشور این شعار سر برآورد که «تاجیکان، به تاجیکستان، ازبکان، به ازبکستان، هزاره‌ها به گورستان و یا ایران بروند، افغانستان از افغان‌ها‌(پشتون‌ها) است». (منصور، 1392: 81)

     گروه طالبان چنان به وحدت ملی گرایش داشتند و فکر پیاده کردن آن را در ذهن پرورش می‌دادند که نه تنها خواهان زنده بودن دیگر گروه‌های قومی نبودند، بل حتا آثار به جا مانده از آنان را نیز نمی‌خواستند. به همین رو، طالبان فرمان به آتش کشیدن درختان انگور و باغستان‌های شمالی، ویران کردن پیکره‌های تاریخی بامیان و خانه‌های مردم تخار را دادند، تا نشود روزی  این خانه‌ها و درختان ‌در افغانستان بوی «بی‌وحدتی» بدهند و بادِ آن‌ها، درخت وحدت ملی‌یی را که با خون ده‌ها هزار انسان بی‌گناه پرورش یافته است، به لرزه اندازند.

     ساختار تشکیلاتی و اداری طالبان چنان از اقوام دیگر خالی شده بود که سرتا پای این تشکیلات نمایان‌گر «وحدت ملی» تمامیت‌خواهان افغانستان بود. همین ملی‌گرایی رژیم طالبان دموکرات‌های ملی‌گرایی قبیله اندیش را واداشت تا برای نهادینه شدن این و حدت ملی! اقدام کرده و کشورهای غربی را وادار کنند تا آنان را به رسمیت بشناسند. از این‌رو زلمی خلیل‌زاد، نقش نماینده‌گی طالبان را در امریکا به عهده گرفت و دفتر به دفتر، نمایند‌ه‌گان امیرالمومنین را رهنمایی می‌کرد تا حمایت غرب را به‌دست‌آرند. انورالحق احدی، رهبر حزب قوم‌گرایی افغان-ملت برای مشروعیت‌ بخشیدن به طالبان در شبکه‌های بین‌المللی دُرّ فشانی می‌کرد تا ثابت کند که طالبان خطرناک و انسان‌ستیز نیستند. یکی از مهم‌ترین دلایل دفاع آقای احدی از طالبان، همین «وحدت ملی» بود. او سقوط حکومت مجاهدین به رهبری برهان‌الدین ربانی و قهرمان ملی افغانستان، شهید احمدشاه مسعود به دست طالبان را به معنای تحکیم وحدت ملی دانست. انورالحق احدی در کتاب «مسایل ملی» می‌نویسد: «حزب افغان ملت به صراحت کامل مخالفت خود را با حکومت استاد ربانی و قوماندان مسعود اعلام کرد و سقوط این حکومت را برای اعادۀ صلح و وحدت ملی در افغانستان مهم دانست[1]». آقای احدی، حکومت طالبان به رهبری ملاعمر را نسبت به حکومت مجاهدین به رهبری پروفیسور ربانی و قهرمان ملی ترجیح داد؛ چون به باور او «استاد ربانی و قوماندان مسعود نه مردمان ملی هستند و نه دموکرات… استاد ربانی و قوماندان مسعود وحدت ملی مردم افغانستان را شدیداً متضرر ساخته اند».(انورالحق احدی، 1390: 139) آخر احدی می‌دانست که چه  کسی می‌تواند‌ به سان طالبان،  افغانستان را به کشور یک‌رنگ و هم صدا در جهان مبدل کند!

     سرانجام، طالبان زیر عناوین «شریعت اسلامی» و «وحدت ملی»‌ شمار کثیری از باشنده‌گان این مرزبوم را سر به نیست کردند، کاربرد  زبان فارسی دری را در زادگاه خود ملغا اعلام کردند تا جایی که دیگر در مکاتبات رسمی و اداری دولتِ زیر فرمان طالبان، زبان فارسی دری به چشم نمی‌خورد.  همۀ این موارد تحت عنوان وحدت ملی صورت گرفت. نویسندۀ این سطور، روزی با یکی از دل‌بسته‌گان گروه طالبان روبه‌رو شدم، و گفت‌وگوی میان من و او روی دولت طالبان آغاز شد، نقطۀ حمله من بر دولت‌داری طالبان به بی‌عدالتی، تبعیض نژادی، قبیله‌گرایی و افراط‌گرایی طالبان بر می‌گشت. ایشان یکی از مهم‌ترین عوامل دل ‌بسته‌گی‌ به دولت‌داری طالبان را، توجه این گروه به وحدت ملی دانست و استدلال‌کرد که «در زمان طالبان هیچ‌گاه بحث قومیت‌ مطرح نبود و طالبان همه را [افغان] ساختند و «وحدت ملی» را به‌وجود آوردند. پیش از طالبان و بعد از آنان بحث قومیت‌ها در افغانستان ظهور کرد، بنابراین، آنان مفید بودند».

     طالبان از برکت پاکستان، عربستان و کشورهای غربی، چند سال به گونۀ غیر قانونی بر بخش‌های از خاک افغانستان فرمان راندند و قوانین تبعیض‌گرایانۀ خود را به منصۀ اجرا در آوردند تا این که صفحۀ کتاب کابوس آنان از سوی به‌وجود آورنده‌گان‌‌شان ورق خورد و بازیگران اصلی وارد میدان شدند؛ بازیگرانی که پنج‌سال پشت سرِ دولت طالبان فرمان‌ده بودند تا درخت وحدت ملی در افغانستان نه‌خشکید، درختی که پیش از آنان به اساس فریب و جعل آب‌یاری می‌شد، اما طالبان آن را با خون دیگر اقوام کشور آب‌یاری کردند؛ آب‌یاری‌یی که در اپارتایدترین رژیم‌های دنیا نمونه نداشت.

     بعد از فروپاشی رژیم طالبان، کتاب گفتمان وحدت ملی در افغانستان ورق خورد، این بار این پارادایم زیستِ همه‌گانی بر خلاف دو دورۀ قبلی که در پشت سرِ «سوسیالیسم» و  شعار «شریعت» پنهان شده بودند و از این نشانی‌ها ارزش‌های نهفته در یک قبیله را بالای همۀ مردم افغانستان تحمیل می‌کردند؛ اما این بار سخن از دموکراسی و آزادی بیان و ارزش‌های انسانی بود که توسط حامدکرزی و شرکای بین‌‌المللی‌اش اجرا شد. اینان ظاهراً از استبداد دوری می‌جستند و مشروعیت رفتاری‌شان را از مفاهیم مدرن و دموکراتیک ‌می‌گرفتند. البته مردم‌سالاری‌یی که در پشتِ آن پنهان شده بودند، چیزی نبود، جز همان استبداد دموکراتیک و هژمونی ارزش‌های یک قبیله بر شهروندان دیگر. به بیان خواجه بشیر احمد انصاری دانش‌مند و پژوهش‌گر مطرح کشور: «اگر در دورۀ طالبان، جهانیان به دین‌داری ما می‌خندیدند، امروز بر دموکراسی ما قهقه سر داده‌اند،نمی‌دانم آزاده‌گان دنیا چه نامی بر سر این دموکراسی نهاده‌اند، دموکراسی استبدادی؟! یااستبداد دموکراتیک؟».  (نصاری، 1382: 30)

    در یک کلام، پس از سرنگونی رژیم طالبان در افغانستان، گفتمان «وحدت ملی» وارد بازی تازه‌یی شد و آن این‌که غرب‌دیده‌ترین چهره‌های قومی، تصمیم گرفتند که به هر وسیله‌یی‌که می‌شود، با آسیب‌شناسی کارکرد رژیم‌های پیشین، درختِ دروغین وحدت ملی را با استفاده از ارزش‌های جهانی تقویت کنند. اینان در نخستین شکل‌گیری دولت انتقالی در بن آلمان شرط وضع کردند که رییس‌جمهور بعدی افغانستان باید از فلان تبار باشد، بعد از آن در مرحلۀ تدوین قانون اساسی جدید، همه به یک باره‌گی از دیار غرب سرازیر شدند و آخرین تلاش‌های شان را به کار گرفتند تا وحدت ملی را آن گونه‌یی که می‌خواهند در میان مردم این کشور پیاده کنند. آنان برای رسیدن به این کار، سیستم سیاسی متمرکز برای آیندۀ کشور پیشنهاد و آن را بالای مردم تحمیل کردند و زبان پشتو را که _به باور آن‌ها_ نماد مطلق تحکیم وحدت ملی است،  به عنوان زبان ملی، و سرود ملی کشور را نیز تک زبانی کردند تا کمکی باشد برای نهادینه کردن وحدت ملی در افغانستان؟!

     برای نهادینه کردن این برنامه‌ها نیاز بود که کسی را در رأس این بازی قرار دهند تا به وجه احسن از عهد‌ۀ این بازی برآید. بنابراین، مجری و گردانندۀ این بازی وحشت ناک، کسی نبود؛ جز حامدکرزی، او  را می‌شود به عنوان یکی از ماهرترین چهره‌های بازی‌گر و فریب‌پیشه در تاریخ معاصر افغانستان محسوب کرد. او در مدت حکومت‌داری خود، چنان ماهرانه بازی کرد و رقیبان خام‌اندیش و پیش پا بین خود را در گرداب دام‌هایش انداخت که برخی آنان تاکنون، مسیر اصلی‌شان را نیافته اند.

    کرزی در این راستا به روش‌های ماکیاولستی متوصل شد و همه رقیبای قدرت‌مند خود را از صحنه کنار زد و برنامه‌های تمامیت‌خواهانۀ تیم خود را یکی پی دیگر به منصۀ اجرا در آورد و برای مردم افغانستان چنان وانمود کرد که در این کشور از او کرده  انسان ملی‌گرا و اهل مردم‌سالاری کسی دیگری نیست. در حالی که او از همان ابتدا در بن آلمان، از سوی امریکایی‌ها به پستِ ریاست جمهوری افغانستان انتصاب شد.

 تنور وحدت ملی در حکومت کرزی چنان گرم و نقد ناپذیر بود که حتا استعمال واژه‌های اصیل فارسی دری، توسط وزیر اطلاعات و فرهنگ کابینۀ او (کریم خرم)، غیر اسلامی و ملی تلقی شد و کاربران آن‌ را متهم به ایرانی‌گرایی و خیانت ملی وانمود کرد. فراتر از آن مضرترین چهره‌های قومی و تبارگرا به مهم‌ترین پُست‌های حکومتی گماشته شدند. آنان چنان دست‌شان در گزینش و استخدام کارمندان وزارت‌شان باز بود که غیر از تبار و هم حزبی‌شان، کسی دیگری در آن وزارت‌ها راه نمی‎‌یافتتند.

     در حکومت کرزی، رسانه‌هایی از سوی همین حلقات ایجاد شدکه سریعاً به اقوام دیگر به عنوان جاسوس، جنگ‌سالار، ناقضین حقوق بشر و … می‌پرداخت(تلویزیونی ژوندون و…)، ولی گرداننده‌گان اصلی آن‌ در اطرف کرزی حلقه می‌زدند و نقش مشاورین ارشد او را به‌دوش داشتند(اسماعیل یون و…). از این‌که آنان دیدند با تبلیغات و شایعه‌پراکنی دروغین نمی‌شود، به نیات غیر انسانی و اخلاقی نایل آیند، دست به حذف فزیکی چهره‌های یک قوم و جریان سیاسی زدند تا باشد در نبود آنان درخت وحدت ملی به ثمر رسد.

      با تمام شدن دورۀ حکومت‌داری آقای کرزی، گمانه‌زنی‌ها بر این بود که او و اطرافیان تبارگرایش تن به بازی دموکراتیک و مردم‌سالار می‌دهند؛ آن‌هم از طریق یک انتخابات سراسری و شفاف و در نهایت، راه را برای هم‌گرایی و هم‌دیگر پذیری در میان شهروندان کشور هم‌وار می‌سازد، اما نه تنها که چنین نشد، بلکه او با تمام قوت و توان مالی و سیاسی حکومتی‌اش تلاش کرد تا در برابر رأی اکثریت مردم افغانستان بیستد؛ حتا این ایستادن به تجزیه و به‌وجود آمدن بحران فراگیر در کشور منجر شود. تا جایی که انتخابات ۹۳، کشور را تا مرز یک قدمی بحران و تجزیه پیش برد. آخر حامدکرزی به انتخابات واقعی باور نداشت. او از همان ابتدا (بن آلمان) توسط امریکا و جامعۀ جهانی به مقام ریاست‌جمهوری افغانستان به شکل غیر دموکراتیک انتصاب شد.

     آقای کرزی سرانجام، همان گونه‌یی که می‌خواست عمل کرد و نگذاشت حکومتِ پس از او، توسط ارادۀ مردم شکل گیرد. او نه تنها این کار غیر  قانونی و ملی را به گونۀ پنهانی انجام نداد، بل‌که به صورت روشن، وارد بازی شد و انتخابات را به خواست خودش سمت و سو داد.

      با توجه به قدرت و نقش رسانه‌ها در جهان مدرن، تلاش کردند که «وحدت ملی»ی مورد پسند خودشان را از طریق رسانه‌های همه‌گانی به خورد شهروندان کشور بدهند و نگذارند درخت بی‌ریشۀ وحدت ملی از پا بی‌افتد. در سال‌های حکومت‌داری حامدکرزی «وحدت ‌ملی» بیش‌ترین شعاری بود که از زبان دست‌اندرکاران این حکومت آگاهانه و نا آگاهانه شنیده می‌شد. حکومت کرزی در هر مناسبتی تلاش کرد که تک هویتی برخورد کند و این سیاست پیوسته از طریق رسانه‌ها تبلیغ شدند.

    «افغان» به عنوان گفتمان هویت ملی حداقل تا اندازه‌یی در میان برخی از تحصیل یافته‌گان و شهرنشینان کشور جای باز کرده بود، ولی انتخابات 93 افغانستان، این گفتمان را به صفر رساند، به این دلیل که اگر سیاست‌مداری از یک قوم (تاجیک، هزاره، ازبک و…)، نیم قرن هویت خود را «افغان» بگوید، به مجرد این‌که در فکر رسیدن به قدرت سیاسی شوند، دیگر از سوی همین تبارگرایان، «افغان» به حساب نمی‌روند و راهِ‌ِ خود را از این هویت جدا کرده و معرف هویت اصلی خود قلم‌داد می‌شوند. وحدت ملی در این سال‌ها به صورت مطلق بر محورِ مدغم سازی خُرده هویت‌ها در خُرده هویت حکومتی چرخید؛ اما مشکل اساسی آن این بود که حکومت به‌جای این که به دنبال تساوی کردن حقوق اقوام و شهروندان کشور برآید، به دنبال حذف خُرده  هویت‌های ساکن در کشور برآمد؛ سیاستی که راه به‌جایی نبرد.

     به هر رو، تجربۀ وحدت‌گرایی جعلی و آمیخته با فریب گذشته‌، ثابت کردکه با روش تک ساحتی نمی‌شود، درخت وحدت ملی، شاخ و برگ گیرد و همه شهروندان کشور به اساس شهروند بودن شان در زیر سایۀ آن نشسته و از میوه و سایۀ آن به مثابۀ دیگر اقوام ورجاوند کشور بهره‌مند شوند. یکی از عمده‌ترین دلایلی که با این روش نمی‌توانیم به وحدت ملی واقعی و فراگیر برسیم، این است که در این سرزمین به هویت‌های دیگر اقوام ارج قایل نمی‌شوند و دست از ادعای کاذب «برادر بزرگ» بر نمی‌دارند. این روش اگر پاسخ‌ می‌داد، حتماً در دیگر کشورهای جهان دیده می‌شد؛ اما این سیاست در هیچ‌ جای جهان پاسخ نداده است. چه رسد به جهان امروز؛ زیرا جهان امروز، جهان تک منبعی نیست، بل جهان تنوع‌پذیر و کثرت‌گرا است. در جهان کثرت‌گرا و پلورالیست تحمیل هیچ هویتی برای شهروندان اقناع‌کننده و پاسخ دهنده نیست!

    به گونه‌یی که تذکر رفت، حامدکرزی و تیم همراهش در سال‌های حکومت‌داری‌شان، بیش‌ترین سوء استفاده را از مقولۀ «وحدت ملی» کردند، در واقع  دورۀ کرزی اوج شعارگرایی کاذب بر محور گفتمان وحدت ملی بود؛ گفتمانی که گرداننده‌گان آن حتا در تیوری هم به آن باور نداشتند. این دوره بر محور خواستِ دو گروه شریک در قدرت می‌چرخید. گروهِ نخست در رأس حامدکرزی و حامیانش قرار داشت، این گروه از همان ابتدا می‌دانستند که چه می‌کنند و به کجا می‌روند. برنامه‌های این تیم از همان آوانِ حضورشان در قدرت روشن بود. با این تفاوت که اینان همۀ برنامه‌های تلنبار شدۀ قومی را به‌نام وحدت ملی به خورد مردم و جامعۀ جهانی دادند. در این طرف برخی چهره‌ها و افراد بازمانده از دوران‌ جنگ‌های گذشته و شریک قدرت با حامدکرزی و تیم همراهش بودند؛ اینان به دلیل این که بیش‌تر عمرِ خود را مصروف چور و چپاول برای خود و خانواده‌های‌شان بودند و کم‌تر توانستند که متوجه بازی‌ها و برنامه‌های خطرناک حلقۀ کرزی شوند، هیچ‌‌گاهی  به عمق برنامه‌های شوم‌ حلقۀ کرزی واقف نشدند. بنابراین، هرچه از عمر حکومت به رهبری حامدکرزی می‌گذشت، کشور به سمتِ تک قومی شدن به پیش می‌رفت؛ تک قومی‌‌یی که بعدها حتا رقیبانِ فاقد اندیشه و برنامه‌اش را نیز در حیرت انداخت!

     درختِ بی‌ریشۀ وحدت ملی با دورۀ 14 سالۀ حکومتِ عوام فریبانۀ کرزی چنان ورشکسته شد که دیگر هیچ دروغی نتوانست جلو فروریزی آن را بگیرد تا این‌که «جان‌کری» از امریکا به کابل آمد و آبروی نیم‌بند «وحدت ملی» را خرید. نتیجۀ میانجیگری جان‌کری، وزیر خارجۀ ایالات متحدۀ امریکا منجر به شکل‌گیری دولتی به اسم «وحدت ملی» شد؛ دولتی که نه «ملی» بود و نه بویی از «وحدت» از آن به مشام می‌رسید. هر روزی که از عمرِ این حکومت می‌گذشت، گندِ خودخواهی و نا ملی بودن آن همه‌جا را فرا می‌گرفت. گذشته از این که در رأس این حکومت آقای اشرف‌غنی احمدزی قرار داشت، شخصی که به صورت روشن و آفتابی نسبت به حضور سیاسی بقیه اقوامی کشور حسادت می‌ورزید و تعصب می‌کرد.

در دوران حکومت او تعصب قومی به اوجش رسید، او در ابتدا داکتر عبدالله را خلع صلاحیت کرد، سپس جنرال دوستم که از نشانی رأی مردم آمده بود، نه تنها توسط غنی احمدزی و تیم همراهش خلع قدرت شد، بلکه از کشور تبعید گردید. بعد از منزوی کردن این‌ها، نوبت به کارمندان ادارات حکومتی رسید، فرمان‌های پر از تعصب  و تبعیض قومی از سوی طرفداران غنی و حکومت او صادر شد که در آن‌ها به برکناری و راندن اقوام غیر پشتون تأکیده شده بود. گذشته از این سندهای قوم‌گرایانه، افشا سازی برخی مسایل مبنی بر قوم‌گرایی و اوج تعصب اشرف غنی احمدزی، همه چیز را برهم زد. یکی از این افشا سازی توسط احمد ولی مسعود برادر قهرمان ملی افغانستان بود، او در یک یکی از برنامه‌های سیاسی تلویزیونی آریانا گفت: « غنی در محضرِ بیست نفر برایم گفت که شما را یا از طریق قوم یا باشمشیر و یا به زور خارجی‌ها از این کشور گم می‌کنم» این روایت دردناک تاریخی چنان به‌جا و مستند بود که هیچ‌ مقامِ حکومتی و اهل دربار غنی نتوانست حتا در مورد آن ابراز نظر کند، چه رسد به رد آن! از سخنانی آقای مسعود دیری نگذشته بود که همایون همایون معاون مجلس نمایندگان و نماینده مردم خوست در یکی از رسانه‌ها به صراحت بیان کرد که حکومت وحدت ملی مسایل قومی را دامن می‌زند و به همدیگر پذیری باورمند نیستند. او گفت که «معصوم ستانکزی» رییس امنیت ملی افغانستان باری برایم گفت «ما و شما پشتون هستیم، نباید به دیگر اقوام اجازه دهیم که حکومت کنند»( گفت‌وگوی همایون همایون با تلویزیون خورشید 1396 / 10/ 15).

این روایت‌ها بیش‌تر از هر زمانی دیگر پرده از روی قوم‌گرایی تیم تمامیت‌خواه و شئونیست غنی برداشت و ثابت نمود که این گروه در صددِ حذف بقیه اقوام برآمده اند و نیت اصلی شان استبداد و خودکامگی قومی است.

     نخبه‌گان سیاسی و فکری افغانستان برنامه‌ها و مرام اصلی آقای غنی را از  گذشته‌های دور بدین‌سو می‌دانستند و چیستی کار و برنامه آیندۀ آقای غنی خیلی بعید به نظر نمی‌رسید. اما پرده از روی خود رأیی و کینه‌توزی ایشان وقتی برملا شد که او وارد انتخابات ریاست‌جمهوری شد. آقای احمدزی برنامه‌های سیاسی‌اش را از مساوی بودن زندانیان(مصاحبۀ اشرف غنی با شبکۀ تلویزیونی یک (1393)) و بم‌باران مناطق غیر پشتون(شمال) شروع کرد؛ شروعی که مسلماً آیندۀ خوبی را گواه نبود. بعد از پیروزی غنی هرچه در شمال گذشت، نتیجۀ برنامه‌ها و اندیشه‌های یخ زدۀ او بود.

     اشرف‌غنی احمدزی سرانجام، با مداخلۀ کشورها و قدرت‌های دور و نزدیک چون «پاکستان، عربستان، انگلیس، امریکا و ترکیه» بر اریکۀ قدرت تکیه زد و در اولین برخورد، جای‌گاهِ ریاست اجرایی را نادیده گرفت و شخص داکتر عبدالله را منزوی کرد. داکتر عبدالله تمام ناتوانی‌ها و تنبلی‌هایش را بر گردن «وحدت ملی» انداخت و به مردم و حامیانش چنان وانمود کرد که به‌خاطر اتحاد و وحدت میان مردم افغانستان کوتاهی کرده است. اشرف‌غنی و تیم تمامیت‌خواه دور و برش وقتی دیدند که رقیب و شریک قدرتش به ساده‌گی منزوی شده است. شروع به پیاده کردن اهداف و برنامه‌های سیاسی و از پیش تعیین شدۀ شان کردند. یکی از این برنامه‌ها کشانیدن پای تروریسم و دهشت افگنی به شمال افغانستان بود. کشتار مردم ملکی و ویرانی در شمال افغانستان دقیقاً نتیجۀ همان طرح‌هایی بود که در زمان حامدکرزی ریخته شده بود و توسط تیم غنی به اجرا در آمد. ولی هیچ‌کسی به‌خاطرِ خراب نشدن «وحدت ملی» لب به اعتراض نگشود. نیم قرن می‌شود که ما مکلف به نگه‌داری درخت دروغین و بی‌ریشۀ «وحدت ملی» هستیم، حمایت از تروریسم و دامن زدن به تبعیض و تعصبات قومی از طرف تمامیت‌خواهان یک قوم، هیچ مشکلی را به «وحدت ملی» به بار نمی‌آورد. اگر حامدکرزی، طالبان را محق می‌داند که بیایند و یک شهری را بگیرند؛ بکشند، بخورند و به آتش بکشند و اگر فرماندۀ پولیس قندهار (عبدالرازق)،  ملاعمر،  ملا داد الله و تروریستان طالب را  شهید و مجاهد واقعی می‌خواند. هیچ مشکلی به وحدت ملی به بار نمی‌آورد، اگر شهر کندز(کهن‌دژ) قربانی جهالت و بربریت یک تبار می‌شود و مردم آن آواره و در به‌در می‌شوند، هیچ نگرانی را نسبت به خشک شدن درختِ وحدت ملی به وجود نمی‌آورد. اما همین که اقوام دیگر صدای عدالت را بلند کنند و داعیۀ برابری شهروندی و انسانیت را بر افرازند، متهم به نفاق افگنی شده و صدای‌شان مخالف «منافع ملی؟» و «وحدت ملی؟» تلقی می‌شود. اگر کسی و یا کسانی فریاد برآرند که بالای چشم فلان قوم ابرو است، متهم به جاسوسی و بیگانه‌گرایی می‌شوند.  دلیلش این است که این وحدت ملی همیشه یک‌طرفه طراحی شده و به خورد عموم مردم داده شده است. اما پرسش اصلی این است که آیا امکان دارد که ما به گذشته بر گردیم، آن‌گونه‌یی که تمامیت‌خواهان تباری خواب آن را می‌بینند؟ آیا  ممکن است که کشور کثرالملیتِ چون افغانستان یک دست رهبری شده و صدای دیگران در گلو خفه شوند؟ البته با توجه به گذشتۀ تاریخی ملیت‌های جهان و چگونه‌گی زیست شهروندی در جهان امروز، برگشت به گذشته نه ممکن است و نه شدنی!، تنها یک راه برای برگشت و تک قومی کردن قدرت سیاسی وجود دارد و آن حذف و نابودی کامل سیاست‌گران و مردم یک قوم است.

طالبان در شمال دست به کوچ اجباری و قتل عام مردم به گونه‌های نژادپرستانه می‌زنند و در جنوب تمام سربازانی که از شمال به جنوب کشور برای نگه‌داری و حفاظت از این خاک رفته بودند، برخی آنان به گونۀ عمدی تحویل طالبان داده شده و به دست تروریستان به قتل رسیدند. روشن است که تروریستان طالب چیزی کمتر از ابزار دست شئونیست‌های تباری و نژادی نیستند. امروز طالبان خطرناک‌ترین مهره‌های سیاسی به‌شمار می‌روند؛ مهره‌هایی که از یک‌طرف آزادانه دست به اعمال تروریستی می‌زنند و هم‌چنان در معادلات کشوری و بین‌المللی «تروریست»خطاب نمی‌شوند، چون سخن‌گویانِ مثل کرزی و حامیانی در درون حکومت کنونی دارند و از طرف دیگر، تمام رفتار و اعمال تروریستی و ضد بشری‌ خود را به‌نام دین و شریعت به رُخ مردم می‌کشند.

     پرسش این است که وحدت ملی در کشور مثل افغانستان، چطوری ساخته می‌شود؟ خواجه بشیراحمد انصاری، نواندیش و پژهش‌گر موفق کشور سه لایه را در این زمینه پشنهاد می‌کند. او می‌گوید: «هویت جمعی ما دارای سه لایۀ بسیار ضخیم و ارزش‌مند است که یکی آن مربوط به تاریخ گذشته و تمدن‌های کهن ما چون «آریانا» و «خراسان» می‌شود، دیگرش به هویت اسلامی ما پیوند دارد و سومی‌اش مربوط به تمدن معاصر که به‌نام تمدن غربی شهرت حاصل کرده است. آن‌هایی که سودای بازسازی هویت ملی را در سر می‌پرورانند، باید این سه لایه را چنان تنظیم کنند که هرکدام آن مکمل دیگرش بوده و هم‌دیگر را نقض نکنند)خواجه بشیر احمد انصاری1394: 5.

  اما واقعیت این است که هویت ملی و «وحدت ملی» ما، خالی از این سه لایه است. تنها لایه‌یی که حکومت‌های قبیله‌یی افغانستان به آن باور دارند «هویت قبیله» است. از سال‌ها بدین‌سو حکومت‌های افغانستان، تلاش کرده‌اند که ارتباط نسل جوان امروز را با تاریخ و تمدن گذشتۀ خود (آریانا و خراسان) ببرند. تلاشی که متأسفانه تا این دَم موفقانه پیش رفته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن