کابل، جایی برای شادی نیست

کابل شهر کوچکی است که به دلیل اهمیت سیاسی، امنیتی و اقتصادی‌اش بیش‌ترین نیروی انسانی را در خود جا داده است. در این شهر افزون بر شش میلیون نفر زنده‌گی می‌کنند. رشد بی رویۀ نفوس در این شهر آثار زیان‌باری داشته است. به ویژه اگر بی‌مبالاتی و بدمدیریتی مسوولان شهرداری و شهرسازی را بر آن بیفزاییم. دولت متأسفانه در این وضعیت، صرفن ناظر بی‌طرفی بوده است. شهر کابل از این نظر بی‌هیچ حساب و کتابی، میزبان هزاران انسانی بوده که به هر دلیلی ترجیع داده‌اند، مابقی عمر شان را در پای‌تخت بگذرانند. حرف من بر سر این نیست که درواز‌های این شهر مهر و موم می‌شد و به کسی حق زنده‌گی در این شهر داده نمی‌شد. مسأله به گمان من ورود بی‌رویۀ شهروندان به این شهر نیست، آن‌چه که لازم است در این گونه موارد، برجسته گردد و در محاسبات مدیریتی مسوولان شهرداری کابل و وزارت شهرسازی تعیین کننده باشد، چه‌گونه‌گی زنده‌گی در این شهر است.

کابل را از این نظر، بسیاری‌ها به کلان روستا تشبیه می‌کنند. این، تشبیه غلطی نیست. از قضا، شاخصه‌هایی که با آن می‌شود میان روستا و شهر تفکیک قایل شد، در کابل کم‌تر دیده می‌شود. نحوۀ زنده‌گی در این شهر، به شدت روستایی است. زورمندان محلی هرگز تابع نظام و چارچوب زیست شهری نیستند. در هر کجای از این شهر که دل‌شان بخواهد، قلعۀ شان را می‌سازند و دار و دستک شان را تعبیه می‌کنند. برج و باروی نظامی آن‌ها، تابع هیچ نظمی نیست و زنده‌گی قاعده‌مند شهری را این دسته با نحوۀ زیست و رفتارشان از ارزش تهی می‌کنند. فقدان نظم، که زیر بنای حیات شهری است، بی‌داد می‌کند. در روستا، هیچ نظم قابل تعمیمی نیست، هرکسی هر جا که بخواهد-بی هیچ نقشه‌یی-خانه می‌سازد. کابل نیز چنین است. کابل پس از طالبان از بنیاد تغییر کرده است. در شهری که کم‌تر از دو میلیون نفر زنده‌گی می‌کرد، اکنون شش میلیون تن زنده‌گی می‌کنند. شهر گسترش یافته، مناطق قابل زیست وسیع‌تر شده‌اند و لاجرم این شهر، تغییرات کامل را پذیرفته است. اما عجیب این که همۀ این تغییرات، در غیبت یک نقشۀ کلان شهری، اتفاق افتاده است. به بیان دیگر، در طی نزدیک به چهارده سال گذشته، دولت نتوانسته/نخواسته، گسترش و رشد شهر را تابع یک چارچوب و طرح اصولی بسازد. طرحی که در آن معیارهای توسعۀ شهری، زیست شهری و مسایل مربوط به آن رعایت شده باشد. بدیهی است که رشد کابل، آشفته بوده. این آشفته‌گی را می‌توان از ریختار کلی شهر حس کرد. عکس کلان‌تر این شهر، پیش از خانه، دکان، مارکیت، رستورانت و هر سازۀ دیگر، بی‌نظمی را نشان می‌دهد.

چرا توجه به این مسأله مهم است؟ بگذارید مثالی بدهم: شما صبح زود از خانه بیرون می‌شوید. می‌روید و بی‌وقفه تا شام کار می‌کنید. برای رفتن به خانه دقیقه‌ها را می‌شمارید و به محض پایان زمان کار تان، به خانه می‌روید. طبیعی است که شما برای رفع خسته‌گی و تجدید نیرو می‌روید به خانه، اما به محض رسیدن، متوجه می‌شوید که هیچ چیزی سر جایش نیست، همه چیز بهم ریخته و اتاق تان جایی برای نشستن ندارد. واکنش‌تان هرچه باشد، اما نمی‌توانید انکار کنید که این وضعیت باعث خواهد شد، استراحت نکنید و حتا خشم‌گین شوید. آشفته‌گی در شهر کابل نیز چنین تبعاتی دارد. شهروندان در خانۀ کلانی زنده‌گی می‌کنند که نامش کابل است. در این خانه، همه چیز نا منظم است. بی‌نظمی‌یی که منجر به آشفته‌گی شده. ازدحام، شلوغ و آشفته‌گی‌یی که لاجرم ذهن مان را نیز به آشفته‌گی می‌کشاند. زنده‌گی در شهری که تابع هیچ نظمی نیست، دشوار و زیان‌بار است.

کابل بسیاری از الزامات یک شهر را کم دارد. ساختار کنونی شهر، آسایش و آرامش را از شهروندان گرفته است. به این معنا که نمی‌شود در این شهر با وضعیت و ساختاری که دارد، آرامش را تجربه کرد. به میزان آشفته‌گی ساختاری و وضعیت بی نظم آن، این بی‌نظمی و هرج و مرج، در ذهن و روان ما نیز رخنه می‌کند و ما را می‌آزارد. منظم ساختن تمامی یک شهر امر دشواری است و زمان بسیار می‌خواهد. اما هم‌واره امکاناتی وجود داشته که به واسطۀ آن بشود سطح فشار را از شهروندان کاست. به عبارت دیگر، در کلان‌شهرهای مزدحمی مانند کابل که از بی‌قاعده‌گی شهری نیز رنج می‌برد، می‌شود امکاناتی خلق کرد که شهروندان بتوانند از آن طریق، تاحدی استرس و فشار روانی شان را بکاهند و زنده‌گی برای شان تحمل‌پذیر گردد. اصلی‌ترین این امکان‌ها، ساختن مراکز بزرگ تفریحی است.

جایی که بشود در آن-به قول قدما-لختی آسود، وجود ندارد. پارک نیست، باغ نیست، جای نشستن نیست، جای دویدن نیست، و حتا محلی برای قدم زدن هم نیست. شهر کابل از این منظر، شادی را تبعید کرده است. ساختار این شهر با هرچیزی هم‌خوانی دارد، غیر از شادی و تفریح. این شهر به گونه‌یی سامان داده شده که بتواند جایی برای شادی و تفریح نگذارد. در شهری که شش میلیون انسان زنده‌گی می‌کند، چند پارک وجود دارد؟ چند پارک برای خانواده‌ها وجود دارد؟ چند محل تفریح برای کودکان وجود دارد؟ کجاها می‌شود قدم زد؟ کتاب خواند؟ یا لحظه‌یی نشست؟ پاسخش روشن است. ما به صورتی که بتواند نیاز روانی ما را اشباع سازد، چنین جای‌هایی اصلن نداریم. میزان آرامش روانی و برخورداری ما از سلامتی، به نسبت برخورداری از مزایای تفریح نسبت مستقیم دارد. به هر اندازه که از وجود امکان‌های تفریحی بی‌بهره باشیم، به همان اندازه ناسالم خواهیم بود.

توسعه و رشد نیروهای انسانی در غیبت «زیست بهتر» ممکن نیست. زیست بهتر، یعنی برخورداری از حداکثر میزان رفاه در زنده‌گی. صحبت از رفاه در کابل بی‌هوده است، اما حداقل‌های خوشی و زنده‌گی سالم نیز میسر نیست. اگر از نبود مراکز سبز و پارک، صرف نظر کنیم، حداقل‌ترین جایی برای تفریح و شادی و نشستن نیز در این شهر وجود ندارد. مراکز تفریحی‌یی تجارتی نیز هرگز مقرون به صرفه نیست.

پارک‌های شخصی پول بسیار می‌خواهد و حضور آدم‌ها در آن به کالایی‌ترین شکل ممکن تحویل گرفته می‌شود و مراکز تفریح و نشستن و گفت‌وگو نیز به همین قیاس. روشن است که زیستن در چنین وضعیتی، معنای دیگر فاجعه است. پسران و دخترها در کجا بنشینند؟ به چه قیمتی با هم حرف بزنند؟ تحت چه شرایطی؟ کودکان شهروندان کابلی در کجا تفریح کنند؟ کجا کودکی‌شان را زنده‌گی کنند؟ در کوچه‌های گل‌آلود یا پارک‌های کودک شخصی؟ زنان و مردان میان‌سال، کجا خسته‌گی شان را بکاهند و قرارهای هفته‌گانه بگذارند؟ کجا نفس سالم بکشند و برای لحظه‌یی دور از هیاهوی این شهر مزدحم و بی نظم، زنده‌گی کنند؟

این‌ها، هیچ پاسخی ندارند. این شهر به همان اندازه که بی‌قاعده سر بر افراشته، شادی ستیز هم است. شادی ستیزی، صفت اصلی این شهر است و انسان کابلی، محروم از تفریح و شادی و افتاده در بلاهت ازدحام و آشفته‌گی و کار. برای تغییر این وضعیت، تنها قاعده‌مند ساختن شهر (تطبیق ماسترپلان شهری) کافی نیست. از وظایف دولت این هم است که باید اقدام به ایجاد مناطق تفریحی کند. ریختار شهر از این وضعیت تغییر داده شود و شادی از آن نفی نگردد. این طور، شاید بشود کابل را جایی برای زنده‌گی-ولو در معنای نسبی‌اش-تعریف کرد.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن