بنیادگرایی و گذار به خشونت

عبدالمنان دهزاد

 داستان تندرویی دینی در افغانستان به زمان تجاوز اتحاد جماهیر شوروی سابق بر ‌می‌گردد. در آن روزگار موج از تبلیغات علیۀ حاکمیت وقت به راه افتاد، عرب‌ها از نخستین کسانی بودند که به تندرویی دینی در برابر رژیم وقت تأکید می‌کردند:« در همان سال‌ها، بذر اندیشۀ تکفیر به صورت ایدئولوژیک آن، از نوعی که در جهان عرب دیده شده بود، در اردوگاه‌های مهاجرین افغانستانی در پاکستان در حال جوانه‌زدن بود که به‌دست شماری از چهره‌های تندرو عربی مانند ایمن‌ظواهری در میان حلقات خاصی پرورانده می‌شد. نخستین نمود آن دسته‌بندی میان مجاهدین بود که گروه‌هایی از آنان از نظر این عده مردود به شمار می‌رفتند، و بر جسته‌ترین چهرۀ مورد ظن آنان احمدشاه مسعود بود.» (محق، 28)

تبلیغات مسامحه‌ناپذیر آن‌ها (تکفیر) نه تنها در میان همه گروه‌های جهادی تعمیم نیافت، بل حتا نتوانست شماری از این‌ گروه‌ها را نیز اقناع کند. بعدها این دام رفته-رفته دامن‌گیرِ  برخی گروه‌ها و احزاب جهادی شد؛ احزابی که در مبارزات سیاسی‌شان راه میانه و مدارا را در پیش گرفتند و زیر بار تبلیغات افراط‌گرایی مذهبی آن‌ها نرفتند. همین بود که گروه‌های میانه‌رو، بعد از موفقیت و تشکیل حکومت مجاهدین اجازۀ نفس کشیدن را نیز نیافتند. همان گروه‌های تندرو و رادیکالی که روزی به‌عنوان «برادران دینی» علیه دشمن می‌رزمیدند، بعد از پیروزی در برابر رژیم دست نشاندۀ شوروی، در مقابل برادران و دوستان دیروز قرار گرفتند و نگذاشتند که «برادران دینی‌شان؟!» یک شب به فکر آرام برای فردای سیاسی‌شان برنامه ریزی کنند. با حملۀ امریکا به افغانستان افراط‌گرایی به صورت چشم‌گیری افزایش یافت، در فاز جدید، بنیادگرایی نه تنها امریکایی‌ها، بل همۀ کسانی که با آن‌ها هم‌کاری کردند،  به زیر تیغ تکفیر  برده شده و از دایرۀ اسلام بیرون خوانده شدند. یعنی این بار تَبر بنیادگرایی خیلی برنده‌تر از گذشته وارد عمل شد، مهم‌ترین دلیل برخورد قاطعانۀ آن‌ها این بود که شماری از جریان‌ها و افراد این کشور دست‌به‌دست امریکایی‌ها داده و «امارت اسلامی طالبان» را نابود کردند، بنا براین مستحق تکفیر و نابودی اند. در این دوره تیغ بنیادگرایی چنان برهنه شد که حتا استاد برهان‌الدین ربانی، رییس دولت مجاهدین را نیز هدف قرار داد. «اسامه بن لادن در اولین مصاحبه‌های تلویزیونی بعد از سقوط طالبان که در آن زمان از شبکۀ الجزیره پخش شد، برهان‌الدین ربانی و همکارانش را مرتد و بی‌دین خواند» (محمد محق، همان)

نیک می‌دانیم که امریکایی‌ها یگانه حامی و پشتیبان جنبش‌های بنیادگرا در خاورمیانه، افغانستان و بسا نقاط جهان دانسته شده است. در دورۀ جنگ سرد، آنگاه که جهان دو قطبی شده بود، سیاست‌گران امریکایی‌ از پدیدۀ بنیادگرایی به عنوان یک ابزار بُرنده علیه بلوک سوسیالیستی شرق استفاده کردند تا به اهداف و برنامه‌های سیاسی‌شان در منطقه دست یابند. متاسفانه این سیاست هنوز هم از سوی مقامات امریکایی به کار برده می‌شود. البته این به این معنا نیست که بنیادگرایی تنها زاییدۀ سیاست‌های چند پهلو و پیچیدۀ‌ کاخ سفید است. تنها نقشِ بازی‌گران کاخ سفید در این میان این است که تفکر بنیادگرایی را از قوه به فعل تبدیل کردند. تصور می‌شد که بنیادگرایی در دل تاریخ مدفون شده و دیگر جهان شاهد چنین گروه‌های فناتیک و مرتبط به سده‌های گذشته نخواهد بود؛ اما آفتاب گرمِ استخبارات جهانی و منطقه‌یی دوباره بر نحش خوابیده و منجمد آن‌ها تابید و به آنان حیات تازه بخشید، با حیات‌یابی مجدد آن‌ها، حیات میلیون‌ها انسان دیگر نیز در خطر افتید. ‌ شکی نیست که فعلیت یافتن بنیادگرایی بدون هم‌کاری کشورهای عربی و پاکستان در جهان ممکن نبود. نزدیک به نیم قرن می‌شود که کشورهای متذکره با کارت بنیادگرایی بازی کرده و به حیات سیاسی و هژمونی طلبانه‌یی‌شان ادامه می‌دهند. طبیعی است که در این بازی‌ها، سرزمین‌های بسیاری به ویرانه مبدل شده و مردمان بی‌شماری سر به نیست شدند.

از سوی دیگر، امروز افغانستان بهترین میدان بازی برای گروه‌ها و شبکه‌های بنیادگرا تبدیل شده است، هم اکنون تندروترین احزاب سیاسی و دگماتیزم در این کشور فعالیت داشته و زیر عنوان دین و شعارهای اسلامی مردم و جوانان را به سوی تندرویی و افراط‌گرایی سوق می‌دهند. هم‌چنان اکثریت مدارس مذهبی هم که در این اواخر از سوی عربستان در گوشه و کنار افغانستان به فعالیت آغاز کرده است، فراتر از خردستیزی و تکفیر نمودن شهروندان کشور، چیزی دیگری در کیسۀ خویش ندارند و جوانانی که به این مدارس می‌پیوندند، متاسفانه دیری نمی‌گذرد که آنان را به افراطی‌ترین آدم‌ها مبدل کرده و تقدیم جامعه می‌کنند.

عقب مانده‌گی ذهنی و فقر اقتصادی از عمده‌ترین دلایل پیوستن جوانان افغانستان به گروه‌های تندرو و رادیکال مذهبی گفته شده است، وقتی این‌ پدیده‌ها با قرائت سخت‌گیرانۀ دینی یک‌جا شود، دهشت افگنی و تروریسم از دل آن بیرون می‌تراود.
داستان غم‌انگیز بنیادگرایی پس از فروپاشی رژیم طالبان تشدید یافت، تَبرِ بُرندهِ بنیادگرایی آگاهانه و ناآگاهانه به سوی کسانی پرتاب شد که به نحوی دست‌شان در سرنگونی «امارت اسلامی طالبان» دخیل بود. در این دوره از یک‌سو دهشت افگنان مسلح دلیل مبارزه خویش را سرنگونی این مارتِ بی‌بنیاد خواندند و راهِ ترور و دهشت را در پیش گرفتند، از سوی دیگر بنیادگرایانی که در هوای دموکراسی و آزادی بیان نفس می‌کشیدند، دلیل نفرت خویش را حضور نیروهای امریکایی در افغانستان گرفتند و رفته رفته راه را به حضور و گسترش دهشت افگنی در سراسر افغانستان هموار ساختند. سوگ‌مندانه در این سال‌ها بیش‌تر از هر زمان دیگری به گروه‌های رادیکال و بنیادگرا میدان داده شد؛ در این میدان گروه‌ها و احزاب رادیکال اسلامی بیش‌تر از همه دست به کار شده  و از احساسات دینی مردم این کشور به حد اعظم سود بردند. تشدید جنگ‌ها و گسترش خشونت در سال‌های اخیر، ناشی از همین تبلیغات زهرآگین و خِردگریزِ پیروان این گروه‌ها گفته شده است. این تبلیغات به‌ پیمانه‌یی گسترده بود که به مشکل می‌شد، تمایز فکری میان یک جوان دانشگاهی و یک طالب آدم‌کش را پیدا نمود.  یعنی هر دو یک موضع داشتند، با این تفاوت که یکی در دانشگاه و زیر بیرق حکومت حرف می‌زد و دیگری در کوه‌ها و جنگل‌ها به سوی نیروهای حکومتی راکت پرتاب می‌کرد.

 ریشۀ فکری و آبش‌خور ذهنی همۀ این گروه‌های رادیکال و بدبین به ارزش‌ها و دست آوردهای جهان مدرن در کشورهای عربی نهفته است. کشورهای عربی از پدیده‌یی بنیادگرایی و دهشت افگنی در جهان به عنوان یک شمشیر بُرنده علیه کشورها و ملیت‌های دیگر استفاده کرده و می‌کنند. ما وقتی به سهم و نقش کشورها در بازسازی افغانستان در یک دهه نگاه می‌کنیم، به وضاحت می‌بینم که کشورهای عربی، به‌ویژه عربستان سعودی با آن همه امکانات مالی و اقتصادی که در اختیار دارد، هیچ نقشی کلیدی و مهمی را در راستای زیر ساخت‌های اقتصادی و به‌سازی نظام نو-پای افغانستان نداشته است. پس از شکست رژیم طالبان هر کشوری سهمی در بخش‌های بازسازی ویرانه‌های افغانستان گرفت تا مرحمی به ویرانه‌های آن باشد. اما کمک‌های عربستان سعودی بالاتر از ساخت و ساز مدارس دینی نبوده است؛ مدارسی که به جز جزم اندیشی، دامن زدن به اختلافات مذهبی، تقدم دانستن نقل بر عقل، تعمیم جمود و خمود  در جامعه و تکفیر روشن‌فکران کشور، چیزی دیگری به دانش‌آموزان شان نیاموخته اند.

اگر چه گونه‌یی دین‌داری اکثریت مردم افغانستان و یا قرائت‌های دینی که به‌ آن پای‌بندند، با قرائت‌ها و برداشت‌های رادیکالی و خردگریزانۀ کشورهای عربی فرق داشته است. قرائت دینی و رسمی آن‌ها بر پایۀ تقدم نقل بر عقل استوار است؛ در حالی که قرائت و برداشت دینی مردم افغانستان همیشه آمیخته با معرفت بوده و عقل را متاع ارزش‌مند و نیاز مبرم بشری تلقی کرده اند.

شماری از کشورهای منطقه از بحران‌های که در افغانستان به‌وجود آمد، بیش‌تر از هر کشور دیگر به سود تندرویی و خشونت‌گرایی استفاده کرده و نگذاشتند که مردم افغانستان شاهد یک زیست صلح‌آمیز و انسانی باشند. دوستی و روابط سیاسی کشورهای حامی دهشت افگنی با جهان غرب هیچ‌گاه برای دهشت افگنان و تندروان مسئلۀ دینی نبوده است؛ اما آن‌گاه که روابط خارجی نوبتِ افغانستان شد، انگار زمین بر آسمان خورده است. همیشه گروه‌های بنیادگرا و رادیکال به مردم افغانستان تلقین کردند که در میان توسعه و دین، یکی را بر گزینید! به باور آن‌ها پیشرفت و ترقی مردم افغانستان، جایگاۀ دین اسلام  را در این کشور محدود کرده و بر ساختمان دینداری مردم لرزه می‌افگند. اما واقعیت این است که هم آموزه‌های دین اسلام و هم تجربۀ دیگر کشورهای مسلمان، نشان می‌دهد که اسلام نه تنها در برابر توسعه و پیشرفت نمی‌ایستد، بل در پشتِ سرِ آن‌ها قرار  گرفته و از آن پشتیبانی می‎کند. ولی بستگی به این دارد که مسلمانان به کدام قرائت دینی پای‌بند بوده و این قرائت‌ها چقدر در اختیار سیاست و قدرت قرار گرفته است.

حامیان بیرونی بنیادگرایان افغانستان به این‌ها یاد داده‌اند که چه‌گونه مبارزه خشن خویش را در میان مردم افغانستان تبرئه نمایند. یعنی وقتی به یک بینادگرا روبرو می‌شوید، دفعتاً «حضور نیروهای غربی و روابط با آن‌ها» را به رخ شما می‌کشند؛ ولی هیچ‌گاهی از خود و حامیان خود نپرسیده اند که اگر روابط سیاسی و دیپلوماتیک با کشورهای غربی جرم و گناه شمرده شده و در خرمنِ اندیشۀ دینی دین‌داران آتش بزند، چرا این باور در کشورهای عربی و پاکستان موضوعیت ندارد؟

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن