زنان؛ لایۀ زیرین انسانیت‌ در افغانستان

پروین فرخاری

به تازه‌گی سازمان عفو بین‌الملل گزارشی را نشر کرده که نشان می‌دهد، مدافعان و فعالان حقوق زن مورد تهدید قرار می‌گیرند و از تبعیض و ستم مضاعف رنج می‌برند. این گزارش در مورد کسانی است که در جامعه به صورت مستقیم درگیر فعالیت‌های مدنی و حقوقی‌اند و بخشی از زنده‌گی‌شان را وقف دفاع از زنانی کرده‌اند که مورد ستم واقع شده‌اند. طنزآمیز این‌که خود چنین زنانی نیز درست از مشکلات و تهدیدهایی رنج می‌برند که برای لغو و برداشتن آن از زنان دیگر مبارزه و تلاش می‌کنند. مطابق دریافت‌های سازمان عفو بین‌الملل نه تنها طالبان که مقامات حکومتی و اصحاب قدرت، مدافعان حقوق زنان را به مرگ، ترور، تجاوز جنسی و لت و کوب تهدید می‌کنند و مواردی از این دست نیز اتفاق افتاده است. مطابق این گزارش حتا زنانی که در صفوف پولیس می‌باشند نیز از این ستم‌ها مصوون نیستند و در برابرشان اشکال رایج خشونت از جمله آزار جنسی و قلدری اعمال می‌شود. سازمان عفو بین‌الملل تأکید کرده که هیچ صنفی از زنان خبرنگار تا کارمندان ادارات و مدافعان حقوق زن،‌ از تهدیدهای یاد شده، در امان نیستند.

این گزارش از چند جهت تکان‌دهنده است. پیش از این معمولن گزارش‌های از خشونت علیه زنان منتشر می‌شد. خشونت علیه زنان در افغانستان یک اتفاق عام است و متأسفانه تا هنوز تمامی تلاش‌ها برای مهار آن نتیجۀ درخور توجهی در پی نداشته است. از باب مثال همه روزه شاهد لت‌وکوب، ازدواج اجباری، تجاوز جنسی و قطع عضو زنان بوده‌ایم. اما کسانی که مورد ستم واقع شده‌اند در واقع غالبن زنانی بوده‌اند که در روستاها یا شهرها و در خانواده‌های سنتی زنده‌گی‌ می‌کرده‌اند و از سوی دیگر توان دفاع از حقوق اولیۀ شان را یا حتا فهم آن را نیز نداشته‌اند. به عبارت روشن‌تر بسیاری از قربانیان خشونت علیه زن، کسانی‌اند که بسیاری از مسایل غیر قابل پذیرش را به صورت طبیعی پذیرفته‌اند. از جمله این که زن هم‌واره تابع شوهر و به مثابۀ جنس دوم باید زنده‌گی کند. مطابق فهم سنتی‌یی این چنینی، بسیاری از زنان بخشی از خشونت علیه خودشان را حتا طبیعی می‌پندارند. از این رو اعمال خشونت در برابر این دسته از زنان تا حدی قابل درک است. اما گزارش اخیر عفو بین‌الملل پرده از یک وجه دیگر خشونت علیه زن بر می‌دارد. آن لایه این است: خشونت علیه زنان حتا دامن کسانی را که برای مهار این خشونت به دفاع برخاسته‌اند و از حقوق شان به خوبی آگاه‌ اند و توانایی برخورداری از آن را نیز دارند، گرفته است.

در واقع این گزارش نشان می‌دهد که خشونت چنان به امر فراگیر و قدرت‌مندی بدل شده که زنان شاخص و به بیان روشن‌تر قدرت‌مند جامعه را نیز مورد تهاجم قرار می‌دهد. در واقع زنانی که برای مهار خشونت و دفاع از حقوق زنان کار می‌کنند، کسانی نیستند که به راحتی تن به پذیرش خشونت بدهند. نیز کسانی نیستند که در فضایی زنده‌گی کنند که امکان اعمال خشونت بر آن‌ها بیش‌تر باشد. این نکته مایۀ نگرانی است. وقتی نهاد مبارزه علیه خشونت و افرادی از این دست، خود اسیر خشونت می‌شوند و از آن زیان می‌بینند، کم‌ترین محل نگرانی‌اش این است که وقتی همه در برابر آن ناتوان‌اند، چه کسی باید علیه آن برخیزد و مبارزه کند؟ وقتی در جامعه می‌گوییم، زنان به مثابۀ انسان‌های برابر هر حق و امکانی را که مردان از آن برخوردار اند،‌ دارند؛ و از سوی دیگر درست در برابر تمام زنان‌ بی‌هیچ استثنایی ستم و تبعیض اعمال می‌شود، لاجرم این سوال پیش می‌آید که چه‌گونه زنان و مردان در این کشور حقوق برابر دارند در حالی که هم‌چنان یکی از گروه‌ها از خشونت مستمر در رنج‌اند؟

این گزارش ضرورت دقت در مورد خشونت علیه زنان، ریشه‌ها و عوامل آن‌ را بیش از هر زمانی برای ما نشان می‌دهد. پرسش اساسی این است که ریشه‌های این خشونت در کجاست؟ چرا هنوز هم خشونت علیه زنان این قدر قوی و مهار ناپذیر است؟ برای نزدیک شدن به عوامل و ریشه‌های خشونت علیه زنان دو نکته را باید بیش از همه مورد تأمل قرار بدهیم. یکی، فرهنگ و دو دیگر الزامات حقوقی برابری زن و مرد. سعی می‌کنم این مسأله را اندکی باز کنم:

در نظام فرهنگی و در منظومۀ باورهای انسان افغانستانی،‌ انسان‌ها به لحاظ جنسیتی در جامعه نیز در طبقه‌های ناهم‌سان بخش‌بندی می‌شوند. فکر ما به این که انسان‌ها را در عرض هم ببیند،‌ عادت نکرده است. در واقع نگاه ما به انسان‌ها عمودی است. در این نوع نگاه، انسان‌ها از بالا به پایین دیده می‌شوند و لاجرم زنان در جای‌گاه فروتر از مردان قرار می‌گیرند. شاید همۀ ما بیش و کم قصه‌های عامیانه در باب آفرینش را شنیده‌ایم. تمامی این قصه‌ها زنان را به شدت فرو می‌کاهند و در حد ابزاری برای تداوم زنده‌گی مردها معرفی می‌کنند. در افغانستان اما این تنها باورهای عامیانه نسبت به فرو دست بودن زنان نیست. عوامل فرهنگی متعددی دست به دست هم داده‌اند تا اثبات کنند که زنان لایۀ زیرین انسانیت‌اند. در جامعه زن به لباس مرد تشبیه شده است. در این جامعه زن صرفن در خدمت ادامۀ نسل بشر به کار می‌رود. به صورت طبیعی مردان، زنان را از آن حیث هم‌چنان در زنده‌گی می‌پذیرند که نیاز جنسی و ادامۀ نسل‌شان را تضمین کنند. تصور کنید اگر این دو نیاز آدم‌ها از طریقی دیگر قابل تأمین می‌بود، آیا زن هنوز هم دست‌کم در ذیل حیات مرد دسته‌بندی می‌شد؟

نوع نگاه ما به زنده‌گی و فرهنگ مسلط در ساز و کار اجتماعی و تعیین رفتار جمعی ما نقش موثری دارد. اگر زنده‌گی یک امر طبیعی است،‌ میکانیزم و نحوۀ زیستن،‌ حیات فردی، حیات جمعی و روابط میان انسان‌ها و سازوکارهای فراهم آوردن عرصه برای ادامۀ زنده‌گی‌، همه ریشه‌های فرهنگی دارند و در واقع امر فرهنگی‌اند. برای مثال، مقاربت جنسی یک نیاز غریزی است. اما چه‌گونه‌گی انجام این کار بسته به جغرافیای فرهنگی انسان‌ها تفاوت‌های چشم‌گیری دارد. مخصوصن این تفاوت‌ها را در زمانی که جغرافیای فرهنگی انسان‌ها به دلیل نقش کم‌رنگ ارتباطات (در قیاس با جهان جدید) می‌توان به روشنی دید. با این توضیح می‌خواهم نتیجه بگیرم که ریشه‌ها و بنیادهای اصلی خشونت علیه زنان، فرهنگی‌اند. از منظر قانون،‌ افغانستان تمام کنوانسیون‌‌های خشونت علیه زنان را امضا کرده و به میثاق جهانی حقوق بشر نیز پای‌بند است. قوانین داخلی نیز تا حدی در این مورد به درستی عمل می‌کنند. از این رو خطاست که ما برای مهار خشونت علیه زنان عوامل قانونی و قید و بندهای از این دست را برجسته بسازیم. به همین سیاق، فساد و عدم تمکین به قانون نیز مشکل اصلی ما نیست. برای غلبه بر این خشونت مضاعف، باید ریشه‌های فرهنگی توجیه‌گر آن اصلاح شود. زیرا خشونت پیش از آن‌که یک مشکل روانی یا مشکل عدم تطبیق قانون باشد، یک پدیدۀ فرهنگی است. در افغانستان باید این سوال به جِد پرسیده شود که چرا فرهنگ این کشور حامل خشونت است و خشونت را توجیه می‌کند؟

شناخت خشونت علیه زنان به مثابۀ امر فرهنگی دست‌کم در چند عرصه کمک می‌کند تا راه‌کارهای دقیقی برای غلبه بر آن سنجیده شود.

یک: جامعه

دختران در جامعۀ افغانستانی به صورت نهادمند قربانی خشونت‌اند. لازم نیست، بینی دختری بریده شود یا پدری بر دخترش تجاوز کند تا به خشونت علیه زن در یک جامعه پی ببریم. خشونت علیه زن را از این نیز می‌توان فهمید که هم‌واره مردان خانواده مواظب زنان خانواده هستند تا مبادا کسی به سمت آن‌ها نگاه بدی داشته باشد. این «مسوولیت دفاع از زن» ریشه در همان سبک انگاری و پندار زن ستیزانه دارد. اگر زن به مثابۀ موجود هم‌سنگ مرد فهم و پذیرفته می‌شد قطعن کسی نگران زنان خانه نمی‌بود و به زن‌ها فرصت می‌دادند تا خود روش دفاع از خود شان را بیاموزند. می‌خواهم بگویم نهاد جامعه از بسترهای اصلی عادی سازی خشونت علیه زنان و ترویج پندار زن‌ستیزانه است. این پندار چنان به آرامی و به صورت عادی در ذهن و روان‌مان می‌نشیند که هرگز متوجه آن نمی‌شویم. ولی چنین پنداری در لیبرال‌ترین آدم‌ها وجود دارد. اگر به خشونت علیه زن به عنوان یک پدیدۀ فرهنگی دیده شود،‌ لاجرم می‌توان اول به روشنی پندار زن ستیز جامعه را باز شناخت و در قدم بعدی می‌توان برای آن راه‌کارهای مفیدی ارائه داد. می‌شود تجدید نظر در نظام آموزشی برای تغییر بسترهای اجتماعی زن ستیزی مفید واقع شود یا مسایلی از این دست.

دو: اجرای قانون

وقتی پولیس و قاضی یک کشور به صورت نهادمند به خشونت علیه زن باور داشته باشند، انتظار اجرای عدالت امر بی‌هوده و خیال باطل خواهد بود. دیدگاه و نوع نگاه یک قاضی یا پولیس که متأثر از جامعه و عوامل فرهنگی است، بر رفتار او در برابر یک زن که قربانی خشونت نیز باشد،‌ تأثیر می‌گذارد. این تصور که هر کسی در چارچوب قانون و در خلاء باورهای فکری خودش باید کار کند، تصور اشتباهی است. به اندازه‌های متفاوت، نوع نگرش انسان به اخلاق به زنده‌گی و به جامعه و روی‌کرد و زمینۀ فرهنگی که در آن پرورده شده در تصمیم آدم‌ها و در کار آدم علاوه بر چارچوب‌های حقوقی وضع شده،‌ اثر می‌نهد. درست از این منظر است که بی‌تفاوتی مجریان قانون در برابر خشونت علیه زنان قابل درک می‌شود. در نتیجه، برای مهار خشونت علیه زنان لازم نیست میان بانوان یا دختران سیمینار آگاهی‌دهی برگزار شود. به جای آن بهتر است به فرهنگ‌سازی میان پولیس یا میان قاضی‌ها توجه شود. این اقدام به مراتب می‌تواند مفیدتر باشد.

سرانجام، به گمان من الزامات حقوقی برای مهار خشونت علیه زنان، مرحلۀ بعدی این مبارزه است. افغانستان بیش از هر چیزی از خطاهای فرهنگی رنج می‌کشد. بخش عمدۀ مشکلات ما ریشه‌ها و عوامل فرهنگی دارند. در سازه‌های فرهنگی ما برخی خشت‌ها در جای خود قرار ندارند و در نتیجه فرهنگ در این کشور ضرورت به بازنگری فوری دارد. تردیدی نیست که جز از ره‌گذر فرهنگ‌سازی، نمی‌توان برابری زن و مرد را وارد ذهن انسان‌های این سرزمین کرد. این فرهنگ می‌تواند از طریق نصاب آموزشی ترویج شود یا از تمامی امکان‌هایی که در جامعه وجود دارد.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن