پاییز رسید و گندم‌ها داس افتاد

مانیار مهرآیین

عصر پنج‌شنبه است و فصل پاییز و مصرع «پاییز رسید و گندم‌ها داس افتاد» قهار عاصی، شماری از شاعران جوان کابل را در مرکز فرهنگی شهر کتاب کنار هم جمع کرده و با نه گفتن به تمام سوگ‌مندی‌های کابل، با جهانی از اشتیاق آمده‌اند تا یاد آن سرودخوان آزادی را با خواندن شعرهایش، گرامی بدارند.

برنامه با دکلمه‌یی از شعرهای قهار عاصی توسط بانو گیتی سادات آغاز شد.

محمد یاسین نگاه، بنیان‌گذار مرکز فرهنگی شهر کتاب ضمن یادآوری از نزاع میان دانشجویان دانشگاه کابل، گفت: عاصی در دهۀ هفتاد قربانی جهالت جامعه گردید؛ سوگ‌مندانه امروز بعد از بیست‌وپنج سال هنوز هم ما همان قربانی شدن‌های ناشی از جهالت را تجربه می‌کنیم.

او بیان داشت: همدلی و کنارهم بودن، نیاز درجه یک جامعۀ ماست. امروز باوجود خبرهای بد کابل، این‌که شماری از آدم‌ها کنار هم جمع می‌شوند و شعر می‌خوانند و فرهنگ خویش را گرامی می‌دارند، جای شادمانی و امیدواری است؛ چون ادبیات و در کل هنر سبب همدلی و هم‌باوری می‌گردد.  آقای نگاه در این برنامه دو شعر از قهار عاصی را نیز برای اشتراک‌کننده‌گان خواند.

همچنان در این برنامه شاهد فرهوش، دانش آردیش، ظاهر منتظر، سمیر وهاب، سالم صدیقی و دیگران شعرهای قهار عاصی را به خوانش گرفتند.

قهار عاصی در سال ۱۳۳۵ خورشیدی در روستای ملیمۀ پنج‌شیر دیده به جهان گشود. دورۀ ابتدایی آموزش را در پنج‌شیر سپری کرد و پس از آن هم‌راه با خانواده‌اش به کابل آمد و در شهر کهنۀ کابل اقامت گزید و شامل مکتب ابوریحان البیرونی شد. قهار عاصی از مکتب به درجه عالی فارغ گردیده و از دانشکدۀ زراعت دانشگاه کابل سند کارشناسی (لیسانس) خویش را نیز گرفت.

او شاعری پرکار بود و ظرف سال‌های محدودی که با جدیت به شعر پرداخت، تقریبن هر سال یک مجموعه را روانۀ بازار کرد. از عاصی به دلیل نوآوری‌ها و عاطفی بودن شعرهایش به عنوان شاعر دردهای مردم یاد می‌کنند و شعرش را ارج می‌نهند.

«مقامۀ گل سوری»، «لالایی برای ملیمه»، «دیوان عاشقانه باغ»، «غزل من و غم من»، «تنها ولی همیشه»، «از جزیره خون» و «از آتش  ابریشم»، شش مجموعه‌یی شعر عاصی‌ست.

«آغاز یک پایان»، خاطرات تلخ عاصی از جریان سقوط کابل به دست مجاهدین است.

عاصی در سال ۱۳۷۳ خورشیدی، در جریان جنگ‌های داخلی، قربانی راکت کور یکی از گروه‌های متخاصم گردید.

نمونۀ کلام:

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من
سرود سبز می خواهند
من آهنگ سفر دارم
من و غربت
من و دوری
خدا حافظ گل سوری!

سر سردره های بهمن و سیلاب دارد دل
بساط تنگ این خاموشی
این باغ خیالی
ساز رویای مرا بی رنگ می سازد
بیابان در نظر دارم
دریغا، درد!
مجبوری!
خدا حافظ گل سوری!

هیولای، گلیم بددعایی های ما بر دوش
چراغ آخر این کوچه را
در چشم های اضطراب آلودۀ من سنگ می سازد
هوای تازه تر دارم
از این شوراب، از این شوری
خدا حافظ گل سوری!

نشستن
استخوان مادری را آتش افکندن
به این معنی، که گندمزار خود را
بستر بوس و کنار هرزه برگان ساختن
از هر که آید
از سرافرازان نمی آید
فلاخن در کمر دارم
برای نه
به سرزوری!
خدا حافظ گل سوری!

ز حول خاربست رخنه و دیوار، نه!
از بی بهاری های پایان ناپذیر سنگلاخ
آتش به دامانم
بغل واکردنی ره توشۀ خود را
جگر زیر جگر دارم
ز جنس داغ،
ناسوری!
خدا حافظ گل سوری!

جنون ناتمامی در رگانم رخش می راند
سیاهی سخت عاصی، در من آشوب آرزو دارد
نمی گنجد در این ویرانه نعلی از سوارانم
تما شا کن چه بی بالانه می رانم!
قیامت بال و پر دارم
به گاه وصل،
منظوری
خدا حافظ گل سوری!

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن