نگاهی به شعر و زنده‌گی چند شاعر مقاومت جهان

یامان حکمت تقی‌آبادی/ استاد دانشگاه

امتناع پایان‌ناپذیر جهان

بخش نخست

قصد اصلی در نوشتن این مطلب این است که نوری به تاریک‌خانۀ اصطلاح «شعرمقاومت» بتاباند تا کمی روشن شود که شعر مقاومت و شاعران مقاومت در جهان، افرادی بودند که علیه نظام‌های خودکامه مبارزه می‌کردند نه این‌که با آن‌ها همپاله‌گی کنند و نوشته‌های شعاری خود را با یک ایدیولوژی خاص رواج بدهند و بعد مدعی «شعرمقاومت» هم باشند. «مقاومت» یعنی ایستاده‌گی در مقابل نظام‌های توتالیتر و خودکامه‌یی که سرنوشت مردم خود را به زندان و مرگ و آواره‌گی کشاندند، نه «مقاومتی» که ایدیولوگ‌های نظام‌های متصلب می‌گویند.
مقدمه:
کلارا خانس، شاعر معاصر اسپانیایی در نامه‌یی که به مناسبت هشتاد و یک‌مین سال تولد احمد شاملو نوشته بود، با استناد به سخنی از گاندی که «شعر مقاومت» را «منفی بی پایانی» خوانده بود، گفته بود: «با این سخن، گاندی شعر را یک‌بار و برای همیشه در متن زنده‌گی اجتماعی جای داد و برخلاف افلاتون، درها را به روی شاعران باز کرد و با خوش‌رویی به شاعر، امکان‌های شرکت در زمینه‌های سیاسی را نشان داد.»
او در ادامۀ نامه‌اش این عبارت گاندی را عبارتی اتفاقی ندانسته بود؛ بلکه آن را برپایه شهودی که جوهره حقیقی شعر است معرفی کرده بود و افزوده بود: «اگر شعر می‌تواند به اسلحه‌یی برای نبرد بدل شود، نخست به خاطر حقیقت آن است. حقیقتی که حقایق دیگر را در بر می‌گیرد… .از این رو گاندی افزود:« شعر فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چرا که در جامعه و جهان، همه‌گان خواسته‌اند که اشیا و دروغ را به زور بر ما تحمیل کنند. شعر در برابر جبر تاریخ قد علم می‌کند، علیه استثمار مغزها توسط ایدیولوژی‌ها، علیه جمود مذهبی و علیه تمامی تعصب‌ها»

به نظر کلارا خانس: این صلابت که مشخصه شعر است، پلۀ نخستین و محکم مبارزه است.
فرقی نمی‌کند این حرف‌های کلاراخانس را قبول داشته یا نداشته باشیم، چون به هر حال توصیفی است از میان ده‌ها و یا صدها توصیف دیگر که دربارۀ شعر مقاومت یا شعر، اعتراض داده می‌شود. به این دلیل فرقی نمی‌کند که هنوز معیارهای ثابتی برای شناخت ژانر ادبیات مقاومت وجود ندارد و عمومن تعاریفی که از این گونۀ ادبی و مؤلفه‌هایش می‌شود کار را به توصیف و مفهوم‌گرایی صرف می‌کشاند و آن‌قدر عام است که می‌تواند شامل هر نوع شعری با ته مایه اعتراض بشود. ویژه‌گی‌هایی هم که بیش‌تر برای این ژانر- اگر بپذیریم که یک ژانر شده است- به کار می‌برند این‌هاست:
1- مردمی بودن یا صدای اعتراض مردم بودن
2-ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیسم بودن
3-عدالت‌خواهانه بودن
4-دربارۀ آزادی از… به … بودن
5-حمایت از ارزش‌های عام انسانی
به هرحال، چون بحث ما این‌جا دربارۀ ویژه‌گی‌های ادبیات مقاومت نیست و فقط می‌خواهیم به معرفی چند شاعر سرشناس این نوع ادبیات بپردازیم. نقطه اتکای نوشته را از بیان آن ویژه‌گی‌ها به بیان بیوگرافی شاعران تغییر می‌دهم. فقط نکته جالب توجهی که دربارۀ این شاعران وجود دارد سرنوشت‌های غم‌بار و اسطوره‌یی آن‌هاست که در دوره‌های مشخص، زنده‌گی‌هایی متفاوت با سایر افراد جامعه داشته‌اند. در روسیۀ بحران زدۀ دهه ۳۰، صدها نویسنده و شاعر روشن‌فکر، زندانی، تبعید و اعدام شدند. «ماندلشتام» یکی از بزرگ‌ترین شاعران روسیه، بعد از سال‌ها تبعید و زندان و آواره‌گی در تبعیدگاهی در سیبری از گرسنه‌گی و تیفوس مرد. «ایساک بابل» که به قول گورکی «تنها امید ادبیات روسیه» بود، تیرباران شد. مایاکوفسکی و یسه نین پس از سرخورده‌گی خودکشی کردند. بولگاکوف ممنوع‌الاانتشار شد. در جاهای دیگر هم در همان زمان‌ها وضع به همین منوال بود. فدریکو گارسیا لورکا شاعر معروف اسپانیایی به دست فاشیست‌های اسپانیایی به قتل رسید. یانیس رئیسوس در تبعید به سر می‌برد. ویکتور خارای شیلیایی پس از کودتای نظامی به شکلی اسف‌بار کشته شد و نرودا هم چند روز بعد از کودتا بر اثر بیماری و در اوضاعی به‌هم‌ریخته چشم از جهان فروبست.
آن‌ها در موقعیت بحرانی از تاریخ زيستند و آثاری شگرف هم به‌وجود آوردند به قول ریتسوس:« بزرگ‌ترین نمونه‌های مقاومت، در زمان بزرگ‌ترین ظلم‌ها به‌وجود آمده‌اند.» شاید بتوان گوشه‌هایی از مشخصه‌های شعر مقاومت را در شکل زنده‌گی و سرنوشت شاعران‌اش جست‌وجو کرد.

ویکتور خارا
می‌گویند: رییس زندان که سروده‌های هیجان‌انگیز ویکتورخارا را شنیده بود، وقتی ویکتور را به هم‌راه سایر هم‌رزمانش به استدیوم سانتیاگو آوردند تا اعدام‌شان کنند، به او نزدیک شد و گفت: آیا حاضر است برای دوستان خود گیتار بنوازد و سرود بخواند؟ و وقتی که پاسخ مثبت خارا را شنید، دستور داد تا گیتارش را بیاورند. گروه‌بان اما تبری با خود آورد و هر دو دست ویکتور را با آن شکست.آن وقت رو به خارا کرد و به طعنه گفت: خوب، بخوان، چرا معطلی؟
ویکتورخارا هم در حالی که دستان خونین و شکسته‌اش را در آسمان حرکت می‌داد از هم‌بندان خود خواست که با او هم‌صدا شوند و آن‌گاه آواز پنج هزار زندانی با خواندن «سرود وحدت» در استدیوم بزرگ سانتیاگو طنین‌انداز شد:
مردمی یک‌دل و یک‌صدا
هرگز شکست نخواهند خورد…
اما هنوز سرود به پایان نرسیده بود که گروه‌بانان خشم‌گین، جسم نیمه جان او را به گلوله بستند. این پایان تراژیک و افسانه‌یی زنده‌گی ویکتور خارا شاعر، آهنگ‌ساز و خوانندۀ انقلابی شیلیایی بود که در ۱۶ سپتمبر ۱۹۷۳ به دست سربازان اگوستین پینوشه دیکتاتور سابق شیلی کشته شد.
مرگ افسانه‌یی او در استدیوم سانتیاگو که از سال ۲۰۰۳ به استدیوم «ویکتورخارا» تغییر نام داد او را به نمادی فعال از مبارزه علیه ظلم، و دفاع از آزادی و آزاده‌گی در سرتاسر جهان و به‌خصوص کشور خودش تبدیل کرده است.
ویکتور در ۲۳ سپتمبر ۱۹۳۲ در شهر لاکوئن در نزدیکی سانتیاگو و در خانواده‌یی فقیر به‌دنیا آمد. مادرش آماندا زنی مهربان و کارگری سخت‌کوش بود که آواز هم می‌خواند. گیتار هم می‌نواخت. ویکتور با نواختن گیتار و بسیاری از سرودها و نغمه‌های بومی شیلی را در نوجوانی از مادرش فراگرفت. در سن ۱۵ ساله‌گی به مطالعۀ حساب‌داری روی آورد اما از دست دادن مادر که تنها پناه‌گاه روحی‌اش بود او را بسیار اندوه‌گین کرد. به همین دلیل از مطالعۀ حساب‌داری دست کشید و وارد دنیایی شد که در آن زمان به گمانش مهم‌ترین کار دنیا بود؛ یعنی کشیش شدن. اما بلافاصله از این کار پشیمان شد و به خدمت ارتش درآمد. پس از حدود ۳ سال خدمت به لاکوئن برگشت و با تشکیل یک گروه موسیقی به طور حرفه‌یی مشغول کار موسیقی شد. در همین هنگام با ویولتا پارا آوازخوان و هنرمند معروف شیلیایی آشنا شد و از او تأثیرات زیادی پذیرفت.
ویکتور خارا در سال ۱۹۶۶ اولین آلبوم تک‌نوازی خود را عرضه کرد. در همین سال‌ها البته کار تیاتر هم می‌کرد. ضمن این‌که به فعالیت‌های سیاسی هم روی آورد. ترانه‌های او مملو از عشق و نگرانی‌هایش دربارۀ مردم شیلی است. عشق فراوانی که او به مردم کارگر شهرهای کوچک و روستاهایی کشورش داشت در بسیاری از ترانه‌هایش مشهود است. او همیشه به بی‌عدالتی و نابرابری در جامعه و هم‌چنین رسوایی‌های سیاسی حمله می‌کرد.

کوشش‌های او در راه آزادی و عدالت، هویت ضد امپریالیستی به موسیقی‌اش بخشید. خود او در این باره گفته: «معتقد نیستم که خوانندۀ انقلابی بودن، صرفن مترادف با خواندن سرودهای سیاسی باشد. انقلابی‌گری یعنی نجات دادن ارزش‌های مردم از دست امپریالیسم.»
او در سال ۱۹۶۹ تیاتر را کنار گذاشت تا به تمامی به کار موسیقی بپردازد. شعر و موسیقی او ترکیبی بود از موسیقی فولکلور و مواضع سیاسی. ترانه‌های بومی که او در کودکی از مادرش آموخت و چه خودش به آن رسیده بود ارتباط نزدیکی با گنجینۀ موسیقی مردمی امریکای لاتین داشت. موسیقی امریکای لاتین در نقطه اتصال موسیقی‌های اسپانیایی و قبیله‌های بومی(مانند آزتک‌ها و مایاها)، سازهای محلی و نواهای افریقایی، باعث ترانه‌هایی شده که به زیبایی و آسانی می‌تواند زنده‌گی روزمره، امیدها، آرزوها و حسرت‌های ساکنان این منطقه را بیان و بازگو نماید.
ویکتور خارا در فاصلۀ سال‌های ۷۳ – ۱۹۷۰ روزانه در حدود ۲۰ ساعت کار می‌کرد و با سفر به سراسر شیلی، کنسرت‌های بسیاری برای کارگران معدن‌ها، کارخانه‌ها، زاغه‌نشینان و دانش‌جویان برگزار می‌کرد.
خود او نوشته: «از زمانی که چشم به جهان گشودم. شاهد بی‌عدالتی، فقر و بدبختی اجتماعی در کشورم، شیلی بوده‌ام. من معتقدم که به‌خاطر همین مصائب، آوازخوانی برای مردم در جهت تسکین آلام‌شان ضروری است. من معتقدم که انسان در مسیر زنده‌گی‌اش باید آزاد شود و به خاطر عدالت مبارزه و کار نماید.»
طرف‌داری او از ایده‌آل‌های سیاسی‌اش را می‌توان در حمایت همه جانبۀ او از ریاست‌جمهوری سالوادور آلنده مشاهده کرد.
پیروز شدن آلنده در انتخابات ریاست‌جمهوری اگرچه برای همه آزادی‌خواهان و طرف‌داران خلق یک پیروزی قابل توجه بود ولی این رویای دل‌نشین، زیاد پای‌دار نبود. چون با کودتای ارتش و مرگ آلنده و بالاخره روی کارآمدن دیکتاتور مخوف پینوشه، همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. قتل‌ها و قتل عام‌های زیادی شروع شد. انسان‌های نازنین زیادی مردند. ویکتور خارا هم در آن روزهای تراژیک و غم‌انگیز در حالی که می‌دانست اگر به دانش‌کدۀ فنی برای اجرای مراسم برود اسیر خواهد شد ولی با انتخاب سرنوشت این کار را انجام داد و به هم‌راه ۵ هزار نفر دیگر در ۱۲ سپتمبر سال ۱۹۷۳ به اسارت کودتاچیان درآمد. او در طول چند روزه اسارت بارها مورد شکنجه قرار گرفت. زندانیان سیاسی هم‌راه او، گواهی می‌دهند که مأموران زندان، با ریش‌خند و تمسخر از او می‌خواستند برای‌شان گیتار بنوازد و در نهایت کودتاچیان، او و سایر زندانیان را به استدیوم سانتیاگو، یعنی همان جایی که خارا پیش‌تر از این در دفاع از آلنده در آن کنسرت برگزار کرده بود، بردند و آن سرنوشت تراژیک و افسانه‌یی را برای آنان رقم زدند.
جالب این‌جاست که درست ۶ روز پس از مرگ ویکتور خارا، یک ستاره‌شناس بزرگ روسی به نام نیکولا استفانوویچ کرونیک، کهکشان شماره ۲۶۴۴ را که کشف کرده بود به نام «ویکتور خارا» نام‌گذاری کرد.
پس از مرگ خارا به هم‌سرش «جووانا خارا» اجازه داده شد تا جسد او را که در گودال اجساد گم‌نام انداخته شده بود، برداشته و برای او آرام‌گاهی درست کند. هم‌سر وی بعد از برگزاری مراسم تدفین ویکتور تمام آثار، نوشته‌ها و اموال شخصی هم‌سرش را برداشته و پنهانی از شیلی خارج شد.
آخرین آلبوم آهنگ‌های خارا«مانیفیست» نام داشت که پس از مرگش انتشار یافت. او در ترانه‌یی که نام آلبوم هم از آن گرفته شده چنین می‌گوید:
گیتارم نه برای ثروت‌مندان است
نه برای کاسه‌لیسان آن‌ها
ترانه‌هایم
اسکله‌یی است برای رسیدن به ستاره‌ها

زبان آتشین سلیمانیه
«شیر کوبیکه‌س» مطرح‌ترین شاعر نوپرداز کرد، در سال ۱۹۴۰ در شهر سلیمانیه عراق به دنیا آمد. پدرش «فایق بیکه‌س» از شاعران انقلابی و آزادی‌خواه کردستان بود که غزل‌های ملی‌اش جرقۀ آزادی‌خواهی و مقاومت را در ذهن شیرکوی جوان شعله‌ور ساخت. هرچه زمان می‌گذشت شیرکو به پیش‌گویی‌های زنی مسیحی که در سلیمانیه هم‌سایۀ آن‌ها بود، نزدیک‌تر می‌شد.
زن پیش‌گو در کودکی مار سیاهی را دید که بر گردن شیرکو حلقه کرده است و به مادرش گفت: «این پسر در آینده زبانی آتشین پیدا خواهد کرد.»
۱۷ ساله بود که اولین شعرش در یکی از هفته‌نامه‌های ادبی سلیمانیه به نام «ژین» چاپ شد و با همین شعر توانست توجه ادب دوستان و منتقدین ادبیات کردی را به خود جلب کند اما این شعر و دیگر شعرهای شیرکوی جوان، برخلاف شعرهای کلاسیک پدرش، بدون وزن و قافیۀ معمولی بودند و شیرکو خود را با شعرهای نو و زبان کاملن تازه به همه‌گان معرفی کرد. در سن ۲۴ ساله‌گی به گروه چریکی کردستان پیوست و تفنگ، قلم دومش گردید.
در سال ۱۹۸۶ اولین کتاب شعرش به نام « مهتاب شعر» به بازار آشفتۀ آن زمان آمد و این هم‌زمان بود با شورش معروف ملت کرد به نام «شورش ایلول» که شعرهای شیرکو در رادیو به گوش رزمنده‌گان کرد می‌رسید و تهییج کنندۀ آن‌ها در مقابله با حزب بعث بود. بعد از «شورش ایلول» به سلیمانیه برگشت اما او هم مثل هزاران کرد بی خان‌مان دیگر از سوی دست‌گاه خفقان حزب بعث رمادی در نزدیکی بغداد تبعید شد.
این تبعید هرچند روزهای تاریک و سختی را برای شاعر به هم‌راه داشت اما آتش زبان شیرکو را شعله‌ور کرد و از این حیث خدمتی تاریخی به ادبیات و زبان کردی نمود.
شیرکو در تبعیدگاه گریه‌های زنان آواره و پوکه‌هایی که اسباب بازی کودکان یتیم شده بودند را وارد شعرش کرد اما هیچ‌گاه از زبان و ساختار شاعرانه‌اش دور نشد و شعرهای این دوره‌اش زمان و مکان را در هم نوردید و هنوز هم قدرت ادبی این کارها به خوبی نمایان است.
اما خروج شیرکو از کردستان و راهی شدن او به اروپا اوج فعالیت ادبی و هنری‌اش به حساب می‌آید.
شیرکو در خیابان‌های مه‌آلود لندن و شب‌های یخ زده استکهلم دربه‌در به دنبال کوه‌های سربه فلک کشیدۀ کردستان و شانه چوبی یارش می‌گردد؛ مدام از این کافه به آن کافه می‌رود تا در خلوتی شبانه شاه‌کارهایی مثل «دره پروانه‌ها» و «صلیب و مار و تقویم شاعر» را بنویسد. شیرکو در این دو کتاب تمام مسایل تاریخی و دردهای ملت زمان خودش را با زبان گویا و توانایی هم‌راه با رمز و رازهایی شاعرانه بازگو می‌کند.
صفحات زیادی از این دو کتاب و سایر مجموعه‌های دیگرش یادآور شهدای مظلوم حلبچه است. به اروپا رو می‌کند و پیش قهرمانان تاریخی و نامی این کشورها گله می‌کند که فرزندان و گل‌ها و پرنده‌های حلبچه با بمب‌های شیمیایی نواده‌گان شما که به صدام تقدیم کرده بودند جان‌شان را از دست دادند.
خطوط زیادی از قصیده‌ها و رمان-قصیده‌هایش که نوع ادبی خاص و ابتکار خود شیرکو است به دختران سیه چشم، گل‌ها و بوته‌ها و حتا حیوانات سرزمین‌اش اشاره دارد و غم غربت با تمام وجود در این خطوط موج می‌زنند.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن