نگاهی به شعر و زنده‌گی چند شاعر مقاومت جهان

یامان حکمت/ استاد دانشگاه

بخش دوم،

او با اکثر شاعران مقاومت جهان از نزدیک دوستی صمیمانه‌یی داشت و به همین خاطر اشعار او به اکثر زبان‌های زندۀ دنیا چاپ شده است.
انجمن قلم سویدن در سال ۱۹۹۱ به دلیل توانایی و قدرت قلم این شاعر غریب جایزۀ معروف «توخولسکی» که هر سال به شاعری غریب داده می‌شود را به او اهدا کرد.
در سال ۱۹۹۲ وزیر روشن‌فکری حکومت محلی کردستان می‌شود اما خیلی زود از دنیای سیاست و مقام کناره‌گیری می‌کند و در سلیمانیه موسسۀ فرهنگی- هنری «عصر» را تأسیس می‌کند که بی‌نظیرترین کتاب‌ها و دیوان‌های شعر شاعران کرد را گردآوری و چاپ می‌کنند. هم‌چنین سرپرستی و سردبیری دو مجلۀ نقد ادبی و فکری فلسفی به نام‌های «آینده» و «عصر» را در همین موسسه به عهده می‌گیرد.
در شعرهایش به ظلم و جوری که بر تمام ملت‌های مظلوم و ستم‌دیدۀ جهان رفته اشاره می‌کند و تنها به ملت خودش نمی‌پردازد ، شهردار رم، شهروندی افتخاری رم را به او اعطا کرد.
در ایران چندین کتاب از شیرکو به زبان فارسی ترجمه و در اختیار علاقه‌مندان به ادبیات مقاومت جهان قرار گرفته است. آخرین مجموعۀ او را «سید علی صالحی» به نام «سلیمانیه؛ سپیده‌دم جهان»، هم‌زمان با برگزاری دادگاه صدام حسین بازسرایی کرده است. صالحی در گفت‌وگو با مهر در مورد مضمون شعرهای این شاعر کرد گفته: «بیش‌ترین مضمونی که در شعرهای وی مشاهده می‌شود تراژیدی‌های اجتماعی، کشتار مردم حلبچه، انفال و دیگر مسایل مربوط به کردستان است.»
شیرکو تاکنون حدود ۲۰ جلد کتاب از شعرهای خودش را روانۀ بازار کتاب کرده که برخی از آن‌ها به زبان‌های عربی، انگلیسی، روسی، فرانسوی، سویدنی، اسپانیایی و پرتگالی ترجمه شده است.
هم‌چنین وی شعرهای زیادی از شاعران انقلابی جهان را به کردی ترجمه و چاپ کرده است.
هم‌چنین او رمان «پیرمرد و دریا» از ارسنت همینگوی را نیز به کردی ترجمه نموده است و اینک قسمت‌هایی از شعرهای او:

تناسخ
اگر در روزی توفانی بمیری
بسا که روحت در تن ببری حلول کند
اگر در روزی بارانی بمیری
بسا که روحت در برکه‌یی حلول کند
اگر در روزی آفتابی بمیری
بسا که روحت در انعکاس پرتویی حلول کند
اگر در روزی برفی بمیری
بسا که روحت در تن کبکی حلول کند
اگر در روزی مه‌آلود بمیری
بسا که روحت در دره‌یی حلول کند
اما بدین گونه که می‌بینید:
من زنده‌ام و
شعر برای‌تان می‌خوانم
با این همه دیر زمانی است
روحم در تن کردستان حلول کرده است.

پس از کشتار حلبچه سراسیمه می گوید:

گریزت نبود
می‌بایست با زبانۀ آتش می‌نوشتی
و دوزخی که برای ترس و خاموشی است بر می‌افروختی
پیوسته تیر است که در باد می‌بارد
پیوسته سیل و شمشیر است و یورش باران
این گیسوی جاماندۀ شعر است
یا کاکل خاکی دهی؟
این آینۀ شکسته از آن آفتاب است یا دختری؟
پس این رودخانه کشته دل‌داده دشت بود یا پسری؟
پس این جیغ‌های ریخته از آن من است یا درختی؟
پس این یکی گل پستانی است یا دانۀ گیلاس
این گربه سوخته‌ است یا طفل من؟
پس این سر پدر من است یا گلوره تنور؟
این‌ها پرهای ریخته پریانند یا کبوتران
پس این گردی چشمان من اند یا دانه‌های زیتون و انگور؟
نمی‌دانم من چه‌گونه بازشان شناسم
نمی‌دانم من چه‌گونه از همه‌شان
نمی‌دانم من چه‌گونه
نمی‌دانم من
نمی‌دانم
نه…!!

لنگستن هیوز

هیوز را اولین بار با صدای شاملو شناختیم. نام‌دارترین شاعر سیاه‌پوست امریکا که بیش‌تر عمرش را در تلاش برای احقاق حقوق سیاه‌پوستان صرف کرد. او در سال ۱۹۰۲ در چاپلین ایالت میسوری امریکا به دنیا آمد.
آن‌طور که در خاطراتش نوشته، تا ۱۲ ساله‌گی به دلیل این‌که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند با مادربزرگش زنده‌گی می‌کرده، پس از مرگ مادربزرگ، هم‌راه با مادرش به ایلیونويز رفته و مشغول به درس خواندن می‌شود. در سال ۱۹۲۱ وارد دانشگاه کلمبیا شده و در نیویورک برای امرار معاش مشغول به کارهای مختلف می‌شود. حتا مجبور می‌شود برای کار به سفر برود، جاشوی کشتی بشود و در پاریس در یک باشگاه شبانه به کار آشپزی بپردازد و پس از بازگشت به امریکا در «وارد من پارک هتل» پیش خدمت شود. خودش می‌نویسد: «در همین هتل بود که ویچل لینشری، شاعر بزرگ امریکایی، با خواندن سه شعر من- که کنار بشقابش گذاشته بودم- چنان به‌هیجان آمد که مرا در سالن نمایش کوچک هتل به تماشاگران معرفی کرد.»
نوزده‌ساله بود که نخستین شعرش در مجلۀ بحران به چاپ رسید. شعری کوتاه به نام«سیاه از رودخانه‌ها سخن می‌گوید» که از شیوی کارل سندبرگ پیروی کرده بود، شیوه‌یی که سندبرگ رد آن با لحنی عاطفی به بیان احساس گذشتۀ دیرینه‌سال سیاهان پرداخته است.
زمینۀ اصلی آثار هیوز تبعیض نژادی، احساس غربت و در عین حال سخن‌گویی از غرور و نخوت سیاهان است. با این وجود اصلی‌ترین کوشش او شاید از میان بردن داوری‌های نادرست و برداشت‌های قالبی و اشتباهی بود که دربارۀ سیاهان می‌شود و عمومن از جانب سفیدپوستان نشأت می‌گرفت. به نحوی که بسیاری از سیاه‌پوستان نیز آن‌ها را باور می‌کردند. او تلاش می‌کرد این مسایل را روشن کند.
انتقاد شدید او از برداشت‌های قالبی سفیدپوستان از وضع و حال سیاهان در یکی از شعرهای مشهورش به نام موضوع انشا درس انگلیسی «ب» به وضوح آشکار است. در این شعر، دانش‌جوی سیاهی که استاد سفیدپوستش از او می‌خواهد چیزهایی دربارۀ خودش بنویسد به تفاوت میان واقعیت زنده‌گانی سیاهان و برداشت ذهنی نادرست استاد از این واقعیات می‌اندیشد و همان را هم بر کاغذ آورده و می‌نویسد. یا در ترانه‌یی دیگر به نام «صاحب‌خانه» به طرح ماهیت زنده‌گی سیاهان در محلات فقیرنشین شهرهای بزرگ و رفتاری که با آنان می‌شود، می‌پردازد. مثل فریادی از گلوی مظلومان و ستم‌دیده‌گان. شعر صاحب‌خانۀ هیوز در همین چند سال پیش- با وجود این‌که سال‌هاست از مرگ او می گذرد- در شهر بستون جنجالی به پا کرد. چون دست‌گاه آموزشی این شهر یکی از بهترین دبیران شهر را به دلیل این‌که در یکی از دبیرستان‌های محلۀ سیاهان این شعر را جزو مطالب درسی دانش‌آموزان منظور کرده بود از خدمت اخراج کرد.
یکی از مهم‌ترین شگردهای شعری هیوز به کارگرفتن وزن و آهنگ و موسیقی امریکایی- افریقایی در آثارش است. در بسیاری از اشعار او، آهنگ جاز ملایم، جاز تند و جاز ناب و بوگی ووگی احساس می‌شود. او حتا در برخی اشعارش چند شگرد را درهم آمیخته و آوازهای خیابانی، جاز و مکالمات روزمرۀ مردم را یک‌جا در فرم شعرش وارد کرده. نخستین دفتر شعر  او به نام«جاز ملایم خسته» که در سال 1925 منتشر شد سرشار از این کوشش‌هاست، کوشش‌هایی برای تلفیق هرچه بهتر شعر و موسیقی و این شاید به این دلیل باشد که او از ۹ ساله‌گی با جاز، جاز ملایم آشنایی و به آن علاقه داشت.

مایۀ اصلی اشعار این کتاب ترکیب نامتجانس از وزن و آهنگ، گرمی و هیجان، زهرخند و اشک است. او کوشیده با استفاده از کلمات، همان حالاتی را بیان کرده و به نمایش بگذارد که خواننده‌گان جاز ملایم با نوای موسیقی، ایما و اشاره و حرکات صورت بیان می‌کنند.
هیوز، زنده‌گی هنری پرثمری داشت، او ابتدا به سرودن شعر روی آورد. پس از آن نوشتن داستان، قصه و نمایش‌نامه را هم آغاز کرد. هم‌چنین مقالات ادبی و اجتماعی زیادی هم در روزنامه‌ها و مجلات به چاپ رساند. برای اپرا و نمایش‌های برادوی و بازی‌های رادیو و تلویزیون هم متن‌هایی تهیه و تألیف کرد. او حتا در زمینۀ ادبیات کودکان هم فعال بود و چند کتاب به رشته تحریر درآورد.
دست‌مایۀ اصلی تمامی این آثار البته تجزیه، تحلیل، بیان و تشریح حالات و جنبه‌های گوناگون زنده‌گی سیاهان است. او در پررودن این دست‌مایه از پیش پا افتاده‌ترین نیش وکنایه‌های عامیانه تا زیباترین تنزل‌های ناب بهره و استفاده می‌برد.

فرزند توام من، ای سفیدپوست!
یا
گریۀ جانم را نمی‌شنوی
چرا که دهانم به خنده گشوده است.

هیوز به هر حال اکثر زنده‌گی اجتماعی ادبی اش را وقف خدمت به سیاهان و بیان مشکلات زنده‌گی آنان کرد. او به طور مداوم به تربیت، شناساندن و شناختن شاعران و نویسنده‌گان جامعۀ سیاه‌پوست امریکا مشغول بود. او هم‌چنین در رنسانس هارلم نقش اساسی ایفا کرد و از صاحب نفوذترین رهبران فرهنگ سیاهان در امریکا به شمار می‌آمد. او را ملک‌الشعرای هارلم یا سیاهان می‌خوانند.

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود
بگذارید پیش‌آهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزل‌گاهی بجوید
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
بگذارید این وطن رؤیایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش داشته‌اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه ستم‌گران اسباب چینی کنند/ تا هر انسان را آن که برتر از اوست از پا درآورد
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)

یانیس ریتسوس

پابلو نرودا دربارۀ او گفته: «راضی نیستم شعرم با هیچ شعری مقایسه شود مگر اشعار ریتسوس » این جمله بیان‌گر خیلی چیزها دربارۀ شعر شاعر یونانی یانیس ریتسوس است. وقتی شاعری بزرگ و سرشناسی چون پابلو نرودا چنین حرفی دربارۀ او بزند نشان می‌دهد که یانیس ریتسوس و شعرش اگر چه میزان مورد استقبال عامۀ مردم به آن صورت قرار نگرفته‌اند ولی در نظر متخصصین ادبیات جای‌گاهی قابل توجه دارند. لوئی آراگون شاعر بزرگ و انقلابی فرانسه هم سال‌ها قبل از ریتسوس این‌گونه یاد کرده: «بزرگ‌ترین شاعر زنده، همین ریتسوس یونانی است.» آراگون این حرف را زمانی زده که بسیاری از شاعران صاحب سبک و مشهور جهان زنده بوده و با آرگون و ریتسوس هم دوستی داشته‌اند. بیوگرافی او اجمالن این‌گونه است. ریتسوس در سال ۱۹۰۷ در روستای «مونموسیا» چشم به جهان گشود. پس از تحصیلات ابتدایی و در سال ۱۹۲۶ به آتن رفت تا با فضاها و فعالیت‌های جدید آشنا شود. از همان ابتدا هم به مسایل ادبی- سیاسی مشغول شد و به تدریج با جریان‌های انقلابی کشور یونان آشنا شد. در سال ۱۹۳۶ با روی کار آمدن میتاکساس فاشیست، ریتسوس مانند بسیاری دیگران هنرمندان متعهد مورد تعقیب و آزار و اذیت قرار گرفت. به نحوی که مجموعۀ کتاب‌های این هنرمندان به دستور میتاکساس جمع‌آوری و سوزانده شد.
این وضعیت نابه‌سامان تا شروع جنگ جهانی دوم ادامه داشت تا این‌که، یونان به دست نازی‌ها اشغال شد. در این هنگام ریتسوس هم‌راه دیگر مبارزان یونانی به جبهۀ مقاومت پیوست، لباس رزم پوشید و در میدان‌های جنگ شرکت کرد. اما مدت زمان زیادی نگذشت که در سال ۱۹۴۲ دست‌گیر و به جزیرۀ لیمونس تبعید شد. در همین جزیره بود که اشعار زیبای زیادی را خلق کرد و حتا روی پاکت سیگار هم به دلیل نبودن کاغذ، شعر می‌نوشت.
هنگامی که در سال ۱۹۴۴ از تبعید رهایی پیدا کرد، مجددن به حرکت مقاومت علیه آلمان و سپس انگلیس پیوست و در همین زمان در جریان جنگ داخلی یونان در جناح جبهۀ آزادی‌بخش ملی نیز فعالیت می‌کرد. به همین دلیل بعد از پایان جنگ داخلی در سال ۱۹۴۹ برای بار دوم بازداشت و این بار به مدت ۴ سال به تبعید فرستاده شد.
پس از دورۀ چهارسالۀ اسارت و تبعید و در حالی که اروپا به آرامش پس از جنگ جهانی رسیده بود، او به سوی زنده‌گی اجتماعی بازگشت؛ اما هم‌چنان به عقاید سیاسی- ادبی خود پای‌بند و استوار بود. در سال ۱۹۵۶ دیوان شعرش به نام «سونات مهتاب» را که جایزۀ جهانی شعر در یونان را به خود اختصاص داد، منتشر کرد. اما ظاهرن زبان آتشین و فعالیت او برای سردمداران قدرت در یونان خوش‌آیند نبود چرا که در سال ۱۹۶۷ پس از کودتای نظامی در این کشور، فرماندهان نظامی این کودتا ترجیح دادند که این شاعر بزرگ را برای سومین بار در زنده‌گی‌اش به تبعید بفرستند. این بار ولی در دو جزیرۀ لیروس و ساموس زندانی شد. اما سه سال بعد یعنی در سال ۱۹۷۰ فشار افکار عمومی آزادی‌خواهان جهان، که بسیاری از آنان شاعران و هنرمندان صاحب نام هم بودند باعث شد ریتسوس آزاد و به زنده‌گی دور از تبعید برگردد. و بقیه زنده‌گی‌اش را صرف فعالیت‌های ادبی- سیاسی بکند. او حالا البته به نمادی برای مبارزه، استقامت و خسته‌گی‌ناپذیری در راه برپایی عدل و برابری شده است. شعرهای او در سال‌های مقاومت مردم یونان و اروپا در طول جنگ جهانی دوم به سرود مردمی بدل شده بودند که مردم در آن‌ها امید و آرزو و شور زنده‌گی از دست‌رفتۀ خود را می‌دیدند. خاویر پرز دکویتار، دبیرکل چند دوره قبل سازمان ملل در پیامی که به مناسبت هشتادمین سال تولد ریتسوس برای او فرستاده بود. از او این‌چنین یاد کرده بود: «با ابراز شادمانی، تبریکات خود ا به مناسبت هشتادمین سال‌گرد تولدتان تقدیم می‌دارم. شما هم‌چون یک انسان و یک شاعر آزاده، زنده‌گی خویش را وقف آزادی، عدالت و حقیقت کرده‌اید و همیشه در جست‌وجوی زیبایی بوده‌اید. توانایی بشر را نیز برای مبارزه و عشق، نشان داده‌اید. از شما به خاطر این‌که به زنده‌گی ما ارزش و اراده داده و ارادۀ ما را در راه مبارزه برای ساختن دنیایی بهتر، تقویت نموده‌اید، سپاس‌گزارم.»
قطعه‌یی از شعر بلند سرودهای رومی(رومیوسینی) او را که در فاصلۀ سال‌های ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹ در تبعید سروده شده با هم می‌خوانیم.
او در این شعر از نبرد مردم یونان در شرایط سخت یونان علیه نیروهای آلمانی و پس از آن انگلیسی صحبت می‌کند. تئودورالیس آهنگ‌ساز بزرگ یونانی هم بر روی این شعر آهنگ زیبایی ساخته است. شعر سرودهای رومی در میان مردم یونان مانند سرود ملی آن کشور محبوب و مشهور است:

بی هیچ تردیدی به سوی سپیده رکاب زدند
با نفرتی که مردان گرسنه راست
– در چشمه‌های‌شان که پلکی نمی‌زد، ستاره‌یی یخ زده بود-
و بر شانه، تابستان زخمی را بردند
از این‌جا گذشتند، پیچیده در پرچم‌ها
کینه زیر دندان‌شان چون بادامی کال فشرده می‌شد
کفش‌هاشان پر از سنگ‌ریزه‌های ماه
و گرد زغال شب نشسته بر سرو روشان
درخت به درخت، سنگ به سنگ، جهان را درنوردیدند
و بر بالشی از خار خفتند
تا رود زنده‌گی را با دست‌های خشک‌شان بستری بشکافند
در هر قدمی که برمی‌داشتند سهمی از آسمان را
نصیب خود می‌کردند
تا به دیگران ببخشند
در نوبت‌های نگهبانی، چونان درخت خشک می‌ایستادند
و چون در میدان به رقص می‌آمدند، پشت بام خانه‌ها
می‌لرزید و ظرف‌های بلور بر تاق‌چه‌ها صدا می‌کرد…

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن