نگاهی به شعر و زنده‌گی چند شاعر مقاومت جهان

یامان حکمت/ استاد دانشگاه

بخش سوم و پایانی،

ولادیمیر مایاکوفسکی
ولادیمیر ولادیمیریویچ مایاکوفسکی، نمایش‌نامه‌نویس و شاعر فوتوریست روس در هفتم جنوری ۱۸۹۳ در روستای کوچکی در گرجستان قفقاز به دنیا آمد. او در کشور ما به اندازۀ کافی شناخته شده و مطرح بوده و هست که نیازی به معرفی نداشته باشد. آرمان‌ها و آرزوهای شاعرانۀ چند نسل از شاعران و شعر دوستان و حتا سیاسیون با خواندن اشعار او برآورده می‌شده. بسیاری از دانش‌جویان او را بهتر از هر شاعر وطنی خود می‌شناسند. آن هم به لطف مدیا کاشی‌گر و حمیدرضا فردوسی که تقریبن همه چیز را دربارۀ مایاکوفسکی روشن کرده‌اند.
پدر ولادیمیر، جنگل‌بان بود و او با خانواده و اقوام در ارتباط صمیمی و گرم و تا نوجوانی زنده‌گی خوبی داشت.
وی در سال ۱۹۰۵ یعنی زمانی که تنها ۱۲ سال سن داشت با آغاز نخستین نشانه‌های انقلاب در روسیه به انقلابیون پیوست. در نوجوانی به مسکو رفت و در پی تحقق افکار انقلابی خود با نیروهای مبارز روسی ارتباط برقرار کرد. او سر پرشوری داشت و خیلی زود در ۱۵ ساله‌گی به حزب سوسیال- دموکرات- پیوست اما خیلی زود به سبب فعالیت‌های سیاسی، دست‌گیر و به مدت سه سال زندانی شد.
پس از رهایی از زندان در ۱۹۱۱ وارد مدرسۀ هنرهای زیبای مسکو شد و در همین زمان با فوتوریست‌هایی چون واسیلی کامنسکی شاعر و داوید بورلیک که شاعر و نقاش بود، آشنا شد. در سال ۱۹۱۳ در رادیکالیسم معناشناختی و زیبایی‌شناختی خود بیانیه «سیلی بر گوش عامه» را نشر داد که باعث درگیری او با شاعران دیگر شد. به همین دلیل نامش خیلی زود بر سر زبان‌ها افتاد. شاعران رسمی هم به او لقب«مادر سگ» دادند.
اولین نمایشنامه‌اش را با نام«تراژدی مایاکوفسکی» در سال ۱۹۱۳ نوشت. پس از آن و یک سال بعد در حالی که اعلام آماده‌گی کرده بود که در جبهه‌های جنگ شرکت کند. چون هیچ کس حاضر به صدور ضمانت‌نامۀ سیاسی برای او نبود، از این کار بازماند.
اما شهرت او و کار اصلی او بیش‌تر از سال ۱۹۱۶ آغاز شد. یعنی زمانی که شعرهای زیادی دربارۀ جنگ، جهان و انسان سرود، به طوری که شیوۀ شاعری او به وسیلۀ خیلی از شاعران مورد استقبال قرار گرفت.
او توانست با ذهن خلاق و نگاه بدعت‌گذار خود در شعر روسی، وزن، تمثیل، استعاره و واژه‌گان جدید به وجود آورد. خودش گفته: «من شاعرم و شأنم در سرودن شعر است. در این خصوص می‌نویسم، یا در این باره عاشقم یا قمارباز. و گاه از زیبایی‌های قفقاز می‌سرایم و فقط آن‌گاه که واژه‌ها بر هم انباشته می‌شوند.»
البته او برای بیان و انتشار افکار و آثارش کارهای عجیب و زیادی می‌کرد. می‌گویند در آن سال‌هایی که شور انقلابی در تمام روسیه پیچیده بود. ولادیمیر در کوچه‌ها قدم می‌زد و برای مردم شعر می‌خواند. «در سال‌های جنگ داخلی روسیه او به جبهۀ جنگ می‌رفت و در سنگرها، اشعار خود را برای سربازان می‌خواند، مردم از اشعار او الهام گرفته، بی‌محابا به جنگ می‌شتافتند. او با صدایی رسا و پرجوش و خروش در رادیو آثار خود را می‌خواند و مردم آن را فورن حفظ می کردند.»

به همین دلیل است که می‌گویند او نقش قابل توجهی در شورانگیزی و ترغیب مردم به سمت انقلاب سوسیالیستی داشت. به اعتقاد او: «هنر باید با زنده‌گی آمیخته شود یا باید در هم آمیخته شود یا باید نابود بشود.» و بر سر این اعتقاد هم ماند ولی متأسفانه چنان‌که سرنوشت تمام آرمان‌خواهی‌ها چیزی به جز ناامیدی و یأس نیست، مایاکوفسکی هم در اواخر عمر سرخورده شده بود چه از انقلاب و چه از آرمان‌هایی که برای‌شان مبارزه کرده بود:
گاه می‌نشیند بر دلم یک سوال
چرا پایان نبرم جمله هستی‌ام را
با نقطۀ یک گلوله؟
امروز هرچه باداباد
غزل بدرودم را می‌سرایم
و او در یک اقدام ناگهانی در سال ۱۹۳۰ به ضرب گلوله‌یی به زنده‌گی خود پایان داد. ظاهرن پس از خودکشی او شعری در جیبش یافته‌اند که باید آخرین شعرش هم بوده باشد:
ساعت از نه گذشته
باید به بستر رفته باشی
راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابیم نیست، با رعد تلگراف
سببی نیست که بیدار یا دل‌نگرانت کنم
همان‌طور که آنان می‌گویند: پرونده بسته شد
زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست
اکنون من و تو خموشانیم
دیگر غم سود و زیان و اندوه و درد و جراحت چرا؟
نگاه کن چه سکونی به جهان فرو می‌نشیند
شب آسمان را فرو می‌پوشاند به پاس ستاره‌گان
در ساعاتی این چنین، آدمی برمی‌خیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمامی خلقت را…
مایاکوفسکی هم مثل بسیاری دیگر از شاعران انقلابی جهان، شاعر عاشقانه‌سرا و عاشق بود. شعر بلند «ابر شلوارپوش» او از بهترین شعرهای عاشقانه و مطرح جهان است که نمونۀ خوبی نیز از اجرای اندیشه‌های زیبایی‌شناختی فتوریست‌هاست.

پابلو نرودا
نرودا را ما بیش‌تر با شعرهای عاشقانه‌اش می‌شناسیم. با «هوا را از من بگیر خنده‌ات را نه»
تو را
«بانو» نامیدم
می‌دانستم:
زنانی هستند بسیار از تو بلندتر
زلال‌تر
و زیباتر
اما «بانو» تویی
فقط تو
اگرچه او در عاشقانه‌سرایی و گونۀ از اشعار تغزلی شاعری چیره‌دست بود؛ ولی شاید کم‌تر کسی از علاقه‌مندان او بتواند باور کند نرودایی که چنین عاشقانه‌های بلندی خطاب به «ماتیلده» سروده، چریک چپ‌گرا بوده که توانسته به مقام سناتوری هم برسد و سفیر کشور شیلی در آسیا، امریکای لاتین، اسپانیا و فرانسه شود.
نفتالی ریکاردو روی یس باسوآلتو که تحت تأثیر اشعار جان نرودا(۹۱- ۱۸۳۴) قرار داشت. وقتی اولین نوشتۀ خود را در ۱۹ ساله‌گی به نام پابلو نرودا انتشار داد. تا آخر عمر و برای همیشه به همین نام معروف شد. وی اولین مجموعۀ شعر خود را در سال ۱۹۲۲ منتشر کرد و در مدت زمان چهارسالۀ دانش‌جویی‌اش (۲۶-۱۹۲۳) در سانتیاگوی شیلی پنج کتاب شعر به چاپ رساند که مهم‌ترین آن‌ها شاید «بیست شعر عاشقانه و یک غم‌نامه» باشد.
وارد شدن نرودا به جهان سیاست، موجب تحول در سبک شاعری او شد. خودش این مسأله را این‌گونه بیان کرده است: «جهان دگرگون گشته و شعر من نیز به راهی تازه افتاده است» به همین دلیل او شعرش را از حلقۀ شیفته‌گان شعر و منتقدان ادبی درآورد و به سرودن اشعار مردمی همت گماشت و خیلی زود مانند هزاران نیروی روشن‌فکر دهۀ ۳۰ میلادی مجذوب آرمان‌های مردمی و برای مبارزه علیۀ دیکتاتوری و استثمار انسان‌ها، راهی اسپانیا شد. در آن‌جا با گارسیا لورکا شاعر بزرگ اسپانیایی آشنا شد. طوری که دوستی عمیقی بین آن‌ها برقرار گردید. شعر «اسپانیا در قلب من» از کارهای برجستۀ آن روزگار است. خود او در کتاب«خاطرات» اش نوشته که چه‌گونه در بحبوحۀ جنگ مادرید، اشعارش با نام «اسپانیا در قلب من» را که کاغذهایش از خمیرکردن کاغذهای باطله و حتا پیراهن سربازان تهیه شده بود در تیراژ ۲۰۰ نسخه چاپ شد و دست به دست در بین مبارزان درون سنگرها می‌گشت و خوانده می‌شد.
نرودا مدت زمان زیادی را در مادرید زنده‌گی کرد. شعر «بچه‌های مادرید» او هنوز هم ورد زبان شعر دوستان پای‌تخت نشین اسپانیاست.

بعد از مرگ لورکا به دست فاشیست‌های اسپانیایی، او «سرودی برای مبارزان مقتول» را سرود که باعث شد او را از اسپانیا اخراج کنند و وی به ناچار به پاریس رفت. در آن‌جا هم او بیکار ننشست و مجله‌یی به نام«شاعران جهان از ملت اسپانیا دفاع می‌کنند» را پایه گذاری کرد.
یک روز صبح همه چیز به ناگاه می‌سوخت
و یک روز صبح شراره از زمین بیرون می‌آمد
او انسان‌ها را می‌بلعید
و این آتش بود
باروت بود
خون بود
سنگ‌هایی که خار خشک می‌توانست بگزد و تف کند
مارهایی که مارها از آن‌ها نفرت داشتند
در برابر شما
خون اسپانیا را دیدم که بالا می‌آمد
تا شما را در موج غرور و گاردها
غرق کند
جنرال‌های خیانت
به خانۀ مرده‌ام نگاه کنید
اما از هر خانۀ مرده
به جای گل
فلزی سوزان بیرون می‌آید
ولی از هر روزن اسپانیا
اسپانیا بیرون می‌آید
پابلو نرودا در سال ۱۹۴۳ به شیلی برگشت اما با برپایی تظاهرات علیه«گونزالس ویدلاس» رییس‌جمهور وقت شیلی به مدت دو سال تحت تعقیب قرار گرفت. در سال ۱۹۴۵ به حزب کمونیست شیلی پیوست و در انتخابات آن سال به نماینده‌گی مجلس سنا برگزیده شد. اما باز به خاطر یک سخن‌رانی، مجبور به ترک کشورش شد. در تبعید هم او آرام ننشست به طوری که در اواخر ۱۹۵۱ در حالی که در کشور محبوبش ایتالیا به عنوان تبعیدی سیاسی به سر می‌برد از طرف پولیس ایتالیا رسمن از او خواسته که خاک آن کشور را ترک کند. خود نرودا در این باره گفته: «اول باید در رم توقف می‌کردیم و قطار را به مقصد مرز عوض می‌کردیم. از پنجره جمعیت عظیمی را دیدم که در ایست‌گاه جمع شده‌اند. صدای فریادشان به گوش می‌رسید. دسته گل‌هایی به طرف قطار ارزانی شدند و بر فراز رودخانه‌یی از سرها بانگ رسای پابلو، پابلو به پرواز درآمد.»
مردم ایتالیا با شوق تمام از دیدن پابلو فریاد برآوردند: «نرودا باید بماند.» این حرکت مردمی باعث شد که دولت‌مردان ایتالیا به اجبار برای او ویزا صادر کنند. نرودا آن شب را در خانۀ یکی از سیاست‌مداران ایتالیایی گذراند. فردای آن روز یادداشتی از «سریو» مورخ معروف ایتالیایی دریافت کرد که در آن، سریو ضمن اظهار تأسف از رفتار دولت ایتالیا با نرودا، ویلای خود را در جزیرۀ کابری در اختیار او قرار داده بود که تا هر زمانی که می‌خواهد در آن‌جا اقامت کند. نتیجۀ این لحظه‌های پرشور از زبان نرودا، کتابی با نام«آوازهای ناخدا» بود که سال‌های سال بدون نام در تیراژهای بالا به چاپ می‌رسید.
در سال‌های ۱۹۵۲ به شیلی برگشت و یک سال بعد جایزۀ صلح «لنین» به او تعلق گرفت. در سال ۵۶ نیز به عنوان نخستین فرد از امریکای لاتین از دانش‌گاه آکسفورد، دکترای افتخاری گرفت. چند سال بعد یعنی در اواخر سال ۱۹۶۹ به عنوان نامزد حزب کمونیست برای انتخابات ریاست‌جمهوری شیلی معرفی شد ولی به نفع سالوادوره آلنده کناره‌گیری کرد. اما پس از انتخاب آلنده به ریاست جمهوری به عنوان سفیر کشورش به فرانسه سفر کرد.
نرودا در سال ۱۹۷۱ موفق به دریافت جایزۀ نوبل ادبی شد و بالاخره در ۲۳ سپتمبر ۱۹۷۳ چند روز پس از کودتای پینوشه، در سن ۶۹ ساله‌گی در خانه‌اش در ایسالنگرا بر اثر بیماری سرطان خون چشم از جهان فروبست.
حاصل فعالیت ادبی او، انبوهی از اشعار عاشقانه و اجتماعی است و هم‌چنین مقالات و ترجمه‌های بی‌شماری در زمینۀ ادبیات و سیاست که شامل آثار زیر می‌شود:
– بیست شعر عاشقانه و یک غم‌نامه (۱۹۲۴)

– اقامت در زمین (سه جلد ۳۳- ۱۹۲۵)
– اسپانیا در قلب من(۱۹۳۷)
– سرود همه‌گانی (۱۹۵۰)
– اشعار ناخدا (۱۹۵۲)
– چکامه‌های بنیادین (۱۹۵۴)
– صد شعر عاشقانه (۱۹۷۹)
– باغ زمستان (۱۹۷۳)
– انگیزه‌های نیکسون کشی و ستایش انقلاب شیلی(۱۹۷۳)
– کتاب پرسش‌ها(۱۹۷۴)
پابلو نرودا در کل شاعری جامع‌الاطراف بود. او به همان لطافتی که شعر عاشقانه می‌سرود، می‌توانست شعر پای‌داری، جنگ و مقاومت هم بگوید. البته هرکدام با ویژه‌گی‌های خاص خود، ذهن او آن‌قدر درگیر اجتماع، میهن و دردهای انسانی بود که وقتی به سرایش اشعار اجتماعی روی می‌آورد، سیاست و مسایل سیاسی را نه به شکل شعار که به صورت مفهوم شاعرانه و ارزنده که در عرصۀ زنده‌گی انسان‌ها تأثیری مستقیم دارند در سروده‌هایش به نمایش می‌گذاشت. او اگر از سیاست می‌سرود به خاطر خود سیاست نبود. بلکه به خاطر تأثیری بود که بر زنده‌گی انسان‌ها می‌گذاشت. خودش گفته است: «من اهل شیلی هستم و سال‌هاست که با ناکامی‌ها و مشکلات حیات ملی سرزمین خود آشنایی دارم و با اندوه و شادی مردم وطنم هم‌راه بوده‌ام. از میان آن‌ها برخاسته‌ام و جزئی از آنانم. پیوسته احساس کرده‌ام که وظیفۀ من است که آثار و شعرم در خدمت مردم قرار گیرد. تمام زنده‌گی من سرودخوانان در دفاع از آنان گذشته است.»
به همین دلیل زبان او زبانی ساده و صمیمی بود. زبانی که در مقاطع مهم تاریخی، در مقطع مبارزات و انقلاب‌های مردمی، باید به کار گرفته می‌شد. تا بتواند با مردم، با وجودآورنده‌گان مبارزه و انقلاب ارتباط برقرار کند. از همین ره‌گذر بود که نرودا کم‌تر به دام مغلق‌گویی‌های شاعرانه افتاد:
آورد
از آلما گروی شمالی
قطار، شراره‌هایش را
و بر فراز سرزمین‌هایش
در میانه انفجار سکوت
در خورد خمید
روز و شب چنان که بر نقشه‌یی
سایه خارزار
هاشور خار بن و موم
اسپانیولی پیوست با شکل خشکش
خیره بر رزم آرایی تیره بر خاک
شب، برف و شن
برآوردند ساختار باریکۀ سرزمین را…

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن