نیاز به خوانش، ترجمه، تفسیر و تاویل «زنانه» از قرآن

بخش دوم:

از این‌رو مخاطب باورمند قرآن باید نخست به زمان و به مکان و فرهنگ تاریخی/ جغرافیایی کاربری واژه‌ها بازگردد و آن‌ها را با کاربری همان زمان و مکان بررسی کرده و سپس با توجه به جامعه‌شناسی و روان‌شناسی زبان، که دو مولفه جدید در علم زبان‌شناسی ام‌روز هستند، شأن به‌کارگیری هر واژه را بررسی کند و بیاموزد. زیرا مجموعۀ واژه‌ها هستند که عبارت‌ها و جمله‌ها را می‌سازند و مجموعۀ عبارت‌ها و جمله‌ها هستند که بار معنایی خود را با ابزار و در قالب «زبان» نوشتاری یا گفتاری، به خواننده یا شنونده منتقل می‌کنند. در این روند است که می‌آموزیم «زبان» پدیده‌یی است زنده که مانند هر پدیدۀ زندۀ دیگری موجود می‌شود، رشد می‌کند، درد می‌کشد، بیمار می‌شود، سلامت‌اش را باز می‌یابد، حتا سفر می‌کند، به فرهنگی دیگر می‌رود و رنگ و بوی آن فرهنگ را نیز به خود می‌گیرد، ازدواج می‌کند، می‌زاید، فرزنددار می‌شود و عمری را می‌زید که کوتاه، متوسط و یا طولانی است، چه بسا برخی به عمر نوح هم برسد!! آن‌وقت آن زن یا مرد، چی‌گونه باید بتواند مجموعۀ نگاه و نظر خود را به گوش‌ها برساند؟ به ویژه «زنان» که، بخش‌هایی از این کتاب ربط مستقیم به زنده‌گی آنان به عنوان فرزندِ دختر، خواهر، هم‌سر و مادر دارد؟ و چه‌گونه باید با ارجاع به همان کتاب و همان متن، بخش‌هایی را که (حداقل) به جنس خودشان مربوط است و این تنها «زنان» هستند که تجربۀ خود را که تجربه‌یی صرفن «زن/مادرانه» است و آن را آزموده اند، بتوانند مطرح کنند تا بل‌که بخشی از ظلم و ستمی را که در طول تاریخ مرد/پدرسالارانه بر آنان رفته است و در تضاد کامل با بسیاری از بازخوانی‌ها و درک و تفسیر و تاویل «تک جنسۀ» «تک زبانۀ» «تک اندیشِ» «مردمحورانۀ» تاکنون از قرآن بوده است، ترمیم کنند؟

شکی نیست که در جهان «تک جنسی» صرفن مردانه، (و حتا صرفن زنانه!) – با ضرس قاطع می‌گویم – هیچ مولفه‌یی نمی‌تواند در مسیر و راه «طبیعی» خود حرکت کند! زیرا اصل و اساس نظام توحیدیِ هستی بر تعامل دیالکتیکی سازندۀ مادینه/ نرینه، یا همان «یین» و «یانگ» کنفسیوسی، نهاده شده است و روند ادامۀ هستی، آن‌سان که باید باشد و نیست، بر پایۀ هم‌زیستی سازنده و آفرینش‌گرانۀ این دو نیروی مادینه/ نرینه که یونگ، متاله و روان پزشک سوئیسی، نیز به آن باورمند و از آن با نام «انیما» (مادینه) و «انیموس» (نرینه) یاد می‌کند، استوار است. حذف فیزیکی و در پی آن حذف اندیش‌واری نیروهای «مادینه» از جهان پس از دوران کشاورزی، در پی استقرار اقتدار «نرینه» و در پی تثبیت نظام کشاورزی که گرچه زن، مبدع و به وجودآورندۀ آن بود و آن هم به دلیل جست‌وجو بر روی زمین برای یافتن دانه و ریشه و ساقه و برگِ گیاه، به جهت سیراندن شکم فرزند، اما «مرد» که به صید و شکار اشتغال داشت آن را مصادره کرد تا سود و سرمایه حاصل از آن را برای خود ضبط کند و در این روند «زن/ مادر» نیز به دلیل بارداری، فرزندزایی و نگهداری از فرزند ناگزیر مدتی ناچار از کنار رفتن ار عرصه عمومی بود، موجب شد تا نوعی عدم توازن، که من آن را نابرابری و ناعدالتی می‌نامم، در جهان زیستی «انسان» شکل بگیرد.

«ادیان توحیدی»، به زعم فرضیه و نظریه پیش‌نهادی من، برای پیوند و یگانه‌سازی «شقاقِ» ویران کننده‌یی ظهور کردند که در پی اولین شقاق در اجتماعات انسانی، که همان شقاق میان زن و مرد بود و بعدها منجر به شقاق‌های دیگری با ارزش‌گذاری‌های دوگانه (Dualism) (از جمله شقاق برادری میان هابیل و قابیل در اسطوره‌های متون مقدس) در سطح اجتماعات آن روزگار و در پی آن تا جامعه‌های ام‌روز جهان شد، نظم و عدالت را در جهان برهم زد. دلیل مدعایم برای بیان این فرضیه یا نظریه شناخت «توحید» و «عدل» به عنوان اصول اولینِ همۀ ادیان توحیدی‌ست. اصولی که بیش و پیش از هرچیز بر شناخت و استقرار یگانه‌گی هستی و یگانه‌گی و برابری انسان‌ها و نیز عدالت در هستی و عدالت در میان انسان‌ها تکیه کرده است.

از این روست که من می‌اندیشم، برای بازیابی دوباره و رسیدن به «توحید» و «عدل» (عدالت) در جهان، می‌بایست متون این ادیان ابراهیمی، هم از سوی زنان و هم از سوی مردان بازخوانی، تفسیر و تاویل روزآمد یا ام‌روزین شود. زیرا آن‌چه تاکنون از ویژه‌گی‌های مولفه‌های توحیدی در– به عنوان نمونه – قرآن برای زن و مرد آمده است، همه از سوی مردان خوانده و تفسیر و تاویل شده است. اگر هم زن یا زنانی اقدام به بازخوانی و تفسیر و تاویل متن مقدس دین‌ها کرده اند، مانند امینه ودود، فاطمه مرنیسی و چندی دیگر…، بی شک با گفتمان فلسفی/ ادبی/ زبان‌شناسی و… ساختار مردانه بوده است. در حالی که در این خوانش می‌بایست خرد دو جنسی یا خرد فراجنسی حضور داشته باشد تا «زن» بتواند آن چه را که مربوط به تجربه‌های جنسی، جسمی، اندیشه‌یی، روانی، عاطفی، حسی، احساسی و… مربوط به خود او هست، خود بیان و نیز آن چه را که مربوط به امور زن و مرد توامان می باشد– مانند ازدواج، زنده‌گی خانواده‌گی، فرزندداری و… مشترکن و برابر و با خردی دوجنسی مطرح و نتیجه‌گیری کند! چی‌گونه می‌توان «حقوق انسانی» زن را در گفتمان و ادبیات و با زبان و اندیشه و فلسفه‌یی که تنها «مردساخت» است به دست آورد؟ آیا این با اصل «عدالت» که یکی از پایه‌یی‌ترین اصول «ادیان توحیدی»ست پارادوکس ندارد؟

چی عاملی، چی کسی، چی نگاهی و چه چیز موجب غیبت «زن» در پرداختن به موضوعاتی که به جسم و تن و روان زن/ مادرانۀ زن ارتباط پیدا می‌کند، ارتباطی که تنها «زن» می‌تواند آن را تجربه کند، شده است؟ و اینک در هزاره سوم و سدۀ بیست و یک میلادی و نیز با گذشت هزار و چهارصد سال از ظهور «اسلام»، دینی که بر اصل توحید و عدالت بیش از هرچیز تکیه دارد، چی عامل یا چی کسی و با چی منطق و گفتمانی می‌پذیرد که نباید از اندیشۀ زنانه «زن/مادر» در خوانش و تفسیر و تاویل روزآمد متن کتاب قرآن بهره گرفت؟

من بر این باورم که در چنین شرایطی روزآمد کردن/ شدن متون دینی نیازی بس فوری‌ست، به ویژه متون چندلایه و لابیرنتی، مانند متون مقدس که برای همۀ زمان‌ها و همۀ مکان‌ها باید بتوان آن‌ها را توسع معنایی و کاربردی داد. اتفاقن در مورد متون مقدس نیاز به این روزآمد و زمانی شدن معنای هر واژه بیش‌تر است، زیرا اگر متن، حاوی روایت یا حکم یا دستوری صریح باشد – مانند اقیموالصلواة = نماز را به پا دارید – بی شک بحث و مجادله بر سر آن بالحاظ کردن زمینۀ متن (Text Context) کم‌تر خواهد بود. نه این که نباشد! چون این امری کاملن بدیهی‌ست که هر «متن»ی (Text) در «زمینۀ» (Context) خود معنا پیدا می‌کند؛ با یادآوری به نکته اشاره شدۀ پیشین که، متن مجموعه‌یی از جمله‌ها و عبارت‌هایی‌ست که خود، مجموعه‌یی از واژه‌ها هستند. هر واژه نیز، با توجه به علم زبان‌شناسی، دارای ریشه و معنا و مفهوم و کاربرد و نیز درک و فهم و تفسیر و تاویلی ست که پیش از آن که به گونۀ موروثی یا سنتی به کاربر زبان (=انسان) برسد، ناگزیر از عبور از فیلتر درک و فهم و شعور و دانش کاربران زبانی ست، کاربرانی با پیش زمینه و پس زمینۀهای گونه‌گون مانند سواد، دانش، ایمان، باور و نیز صبغه و شرایط تاریخی، جغرافیایی، سیاسی، فرهنگی، هنری، ادبی، اقتصادی، و… هم، گویش‌ور زبان و هم شنوندۀ زبان. بنابراین، (برای مثال) آن چه فعل امر مضارع «اقیمو»، از نظر واژه‌یی، معنا می‌دهد، به پا خاستن، قیام کردن، به پا داشتن و… از این مقوله است در زمینۀ عبادت و نیایش خداوند. نیز فعل، عمل، حرکت، رفتار، باور و یا… هر پدیدۀ دیگری، که می‌دانیم برای این منظور در همه ادیان وجود داشته و دارد و به آن توصیه شده است. با این تفاوت که شکل‌های اجرایی و رفتاری آن، چه در دین‌های توحیدی سامی و آریایی و چه در دیگر دین‌ها گونه‌گون است. همان‌گونه که در یهودیت، در مسیحت، در اسلام و در زرتشتی‌گری، نیز در بودیسم، هندو، مندایی و…و… شکل کاربردی و اجرایی ویژۀ خود را دارد. اما آیا عبارت «يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِ‌هِمْ» با توجه به زمینۀ متن، معنای «دیده فرو نهند»، خطابش به همه مومنین در همه زمان‌ها و مکان‌هاست یا توصیه‌یی به موردی ویژه که حادثه‌یی در زمان و مکانی روی داده که می‌تواند دیگر تکرار نشود!

با توجه به دانش جامعه‌شناسی زبان و روان‌شناسی زبان، می‌دانیم که واژه‌ها در روند به‌کارگیری‌شان در زمان و مکان (تاریخ و جغرافیا) دچار چرخش و دگرگونی‌های معنایی و کاربردی می‌شوند، به گونه‌یی که برخی واژه‌ها حتا صد وهشتاد درجه تغییر معنایی پیدا کرده و گاهی به ضد کاربرد آن واژه در هنگام به‌کارگیری‌اش تبدیل می‌شود. نمونه‌اش، روند دگردیسی معنایی واژه فارسی سره «نیرنگ»، که در دین زرتشتی، در متن اوستا به‌کار رفته است، می‌باشد. واژۀ «نیرنگ» (Nerang) در اوستا به معنای نیایش، ستایش، پرستش، دعا و… آمده است. مانند «نیرنگ کُشتی (کمربند) بستن»؛ که منظور دعا و ستایش و نیایشی بوده است که زرتشتیان به هنگام بستن کمربند می‌سرودند. ام‌روزه اما، همان‌گونه که می‌بینیم، این واژه معنای راستینِ نخستین و پیشین خود در طول زمان را، نه تنها از دست داده بلکه صد و هشتاد درجه تغییر یافته است. آیا دین‌ورز زرتشتی باید متن اوستا را با معنایی که هدف اصلی اوستا نبوده است، بفهمد یا وقتی می‌بیند که معنای واژه هدفی را که کاربرد اولیه آن بوده ندارد و معنای اصیل کتاب دینی‌اش را مخدوش کرده است، ناگزیر باید به ریشه نخست آن مراجعه و با پژوهش و بررسی‌های تاریخی معنای زمان کاربری آن را از متن دریابد؟

ما در قرآن می‌خوانیم: «الرِّ‌جَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ» که ترجمه شده: «مردان سرپرست زنان اند» (ترجمۀ فولادوند) یا چیزی در همین حدود، تا بتوانیم ضعف و کوچکی و حقارت و زیردست بودن و خلاصه همه نگاه‌هایی را که در نظام مرد/ پدرسالاری تحمیل زن شده است توجیه کنیم. بی آن که به عبارت مزبور در زمینۀ بیان آن توجه کنیم و ببنیم منظور از «الرجال» و از «نساء» کیست و «قوامون» چیست و به چه معنا؟

حالا که زنان به توانایی‌های انسانی «زن» در دانش و علم و پژوهش و هنر و اقتصاد و سیاست و فرهنگ و ادبیات و هنر و تخیل و نوشتن و … خلاصه همه آن چه مردان هم، در طول تاریخ انجام داده و می‌دهند، آگاهی کامل دارند و می‌دانند و می‌فهمند که در همۀ این حوزه‌ها زنان هم، توانایی ورود و انجام همۀ آن‌ها را، نه تنها به گونۀ برابر، بلکه حتا در برخی موارد به گونۀ بسیار بالاتر و قدرت‌مندانه‌تر از مرد، دارند؛ آیا آن زنان از این آیه، همان ترجمه و فهم را دارند که در طول تاریخ هزار و سی‌صد چهارصدساله، بیش‌تر قرآن پژوهان مذکر از آن داشته اند؟ آیا اگر زن یا مردی، که زبان‌شناسی را می‌شناسد و با توجه به اتیمولوژی واژه «الرجال» در این آیه، که ریشه آن رجل، به معنای «پا» هست، بتواند تفسیر دیگری از واژۀ «الرجال» بدهد، و یا «نساء» را بررسی اتیمولوژیک کند و نیز «قوامون» را، و معنا و مفهوم دیگری از این عبارت «درزمانی» بدهد تا دیگر قرآن به این سرنوشت مبتلی نشود که «در هر دوره با عبور از یک گذرگاه تاریخی، بخشی از هویت ساختاری خود را از کف داده یا به عمد بر زمین بنهاده، و اکنون که به ما رسیده، تنها یک نام از آن باقی مانده، قرآن – کتاب مقدس، کتابی که فقط به جهت مقدس بودنش مورد احترام باید باشد،…»، باید چشم به راه صدور مجوز ورود به این ترجمه و تفسیر و تاویل از سوی مردانِ مترجم و پژوهش‌گر و مفسر و تاویل کننده و… بماند؟ نیز آیا نباید همان زنان بررسی کند و ببیند آیا «قوامون» معناهای دیگری هم دارد یا همین معنا را که با تفسیر و تاویلی که سال‌هاست از سوی مترجمان و مفسران و تاویل گران مذکر به آن داده شده است دارد؟ آیا نباید نسبت به معنای «نساء»، واژۀ سوم به‌کار رفته در عبارت فوق نیز بررسی واژه‌گانی شود که هدف از به‌کارگیری آن، در حالی که در قرآن برای جنس مونث، مترادف‌های دیگری هم به‌کار رفته، چه بوده است؟ ریشه «نساء» چیست و به‌کارگیری این واژه به جای دیگر واژه‌های جای‌گزین به چه دلیلی بوده است؟

آقای غروی در بخش دیگری از نقد خود بر مقالۀ سروش دباغ می‌نویسد»: «آیا لغت عرب اجازه فتح این باب را می‌دهد که هرجا، سخن یا آیه با دل‌خواه ما مغایرت داشت، متوسل به تعدّد قرائت‌ها شویم،…». می‌خواهم بگویم: بله، این اجازه را می‌دهد، نه تنها لغت عرب که هر لغت دیگری هم! «اجازۀ فتح بابِ لغت عرب» مورد پرسش آقای غروی، از سوی چه شخص یا نهادی باید صادر شود؟؟ لغت عرب، آیا در تملک شخص یا نهادی ست؟ نیز باید پرسید و دید که این «ما» کیست و در چه میزانی از «حق» و «اختیار» است که اگر سخن یا آیه با دل‌خواه‌اش مغایرت داشت، نباید متوسل به تعدد قرائت‌ها شد؟ آیا جز این است که هر مترجم، مفسر و تاویل‌گری، بی هیچ تردید، به دل‌خواه خود متن را ترجمه و تفسیر و تاویل می‌کند؟ اگر جز این بود، چی‌گونه این همه ترجمه و تفسیر و تاویل‌های گونه‌گون، نه تنها از متن قرآن، بلکه از دیگر متن‌های مقدس وجود می‌داشت؟ (من وارد این مقوله نمی‌شوم که آیا این ترجمه، تفسر و تاویل‌های گونه‌گون توانسته اند در جامعه‌های شان مطرح و منتشر شوند یا نه؛ و اگر هم شده اند توانسته باشند ادامه حضور یافته باشند؟) اگر «تعدد قرائت‌ها را (که احتمالن منظور تعدد ترجمه و تفسیر و تاویل باید باشد و نه تنها قرائت!) انکار کنیم، آن تنها «قرائت»ی که مورد نظر آقای غروی هست کدام است؟ «… بی‌آن‌که حتا به معنای لغت، آن‌گونه که تکلم اهل لغت است، مراجعه کنیم! مفهوم گزارۀ: بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ (شعراء ۱۹۵) چیست؟! البته یک لغت ابعاد متعددی در مفاهیم مادی و معنوی و محکم و متشابه می‌تواند داشته باشد، اما به شرطی که بتوان آن را با بناء جمله تطبیق داد.» این مولفۀ مورد نظر ایشان، همان خوانش متن (Text) در زمینه (Context) است که پیش‌تر به آن اشاره شد. به نظر می‌رسد در گزاره‌های آقای غروی تضادهایی (Paradox) می‌توان یافت!

«لغت عرب» مورد اشاره آقای غروی، از آن‌جا که مانند دیگر «لغت»های همۀ زبان‌هاست، چه اجازه بدهد و چه اجازه ندهد مشمول این فتح باب «آن‌گونه که تکلم اهل لغت است» بوده، هست و خواهد بود. آن‌جا که نیاز به «اجازه» «توسل به تعدّد قرائت‌ها» هست، در نظر گرفتن زمینه‌یی است که لغت (واژه)، معنا و مفهوم و کاربری انتزاعی خود را در آن پیدا می‌کند. این‌جاست که مفهوم گزارۀ «بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ (شعراء ۱۹۵)» معنای کاملن زبان‌شناختی پیدا می‌کند. این معنا در پی گفت وگویی بیان می‌شود که من عین ترجمۀ فارسی آن را در زیر می‌آورم:

اصحابی كه فرستاده‌گان را تكذيب كردند (۱۷۶) آن‌گاه كه شعيب به آنان گفت آيا پروا نداريد (۱۷۷) من براى شما فرستاده‏‌یی در خور اعتمادم (۱۷۸) از خدا پروا داريد و فرمانم ببريد (۱۷۹) و بر اين [رسالت] اجرى از شما طلب نمى‏كنم اجر من جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست (۱۸۰) پيمانه را تمام دهيد و از كم‏فروشان مباشيد (۱۸۱) و با ترازوى درست بسنجيد (۱۸۲) و از ارزش اموال مردم مكاهيد و در زمين سر به فساد بر مداريد (۱۸۳) و از آن كس كه شما و خلق [انبوه] گذشته را آفريده است پروا كنيد (۱۸۴) گفتند تو واقعن از افسون‏ شده‌گانى (۱۸۵) و تو جز بشرى مانند ما [بيش] نيستى و قطعن تو را از دروغ‌گويان مى‏‌دانيم (۱۸۶) پس اگر از راست‌گويانى پاره ‌یی از آسمان بر [سر] ما بيفكن (۱۸۷) [شعيب] گفت پروردگارم به آن‌چه مى‏‌كنيد داناتر است (۱۸۸) پس او را تكذيب كردند و عذاب روز ابر [آتش‌بار] آنان را فرو گرفت به راستى آن عذاب روزى هولناک بود (۱۸۹) قطعن در اين [عقوبت درس] عبرتى است و[لى] بيش‌ترشان ايمان آورنده نبودند (۱۹۰) و در حقيقت پروردگار تو [این «تو» خطاب به پیام‌بر است، یعنی پروردگار محمد] همان شكست‏ناپذير مهربان است (۱۹۱) و راستى كه اين [قرآن] وحى پروردگار جهانيان است (۱۹۲) روح الامين آن را بر دلت نازل كرد (۱۹۳) تا از [جمله] هشدار دهنده‌گان باشى (۱۹۴) به زبان عربى روشن (بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ) ﴿۱۹۵﴾ و [وصف] آن در كتاب‌هاى پيشينيان آمده است (۱۹۶).

همین گزارۀ قرآنیِ «بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ»، یعنی به زبان عربیِ مبین/ بیان کننده/ روشن/ مشخص/ واضح و… نشان از اشاره به فرهنگ زبانی‌یی دارد که بتواند همه معناها و هدف‌های متن را به گونۀ روشن و بیان کننده به مخاطب خود که «ناس» (توده مردم) هستند برساند. بنابراین زبان قرآن، زبانی ست که در فرهنگ تاریخی/ جغرافیایی محل نزول قرآن و برای گویش‌وران آن فرهنگ به‌کار رفته است. از آن جا که زبان عربی، این جا زبانی روشن (مبین=بیان کننده) معرفی شده، نشان از این دارد که مانند همۀ زبان‌ها مشمول همۀ قوانین زبان‌شناسی می‌شود. بنابراین خود زبان، به خودش اجازه فتح بابِ تعدد معناها را داده تا در چرخۀ بناء خود، که مبین و بیان کننده است بتواند معنای راستین خود را به مخاطب خود (شنونده/ خواننده) منتقل کند.

ناهید توسلی

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن