سیاست در تکسی

کنار جاده ایستاده بودم، باد ملایمی می‌وزید، اما احساس خفه‌گی می‌کردم. گویا آکسیجن فقط نقش سمبولیک داشت و کاربن‌دای اوکساید بیش‌تر نقش بازی می‌کرد. به ماشینی که در مسیر کوته‌سنگی_دارالامان در حرکت بود، دست بلند کردم. چوکی کنار راننده خالی بود و در سیت عقب، سه مرد با یک کودک پنج یا شش ساله نشسته‌ بودند. با دیدن لباس و سر و صورت آنان می‌شد راحت حدس زد که به خانواده‌های متوسط و زحمت‌کشی تعلق دارند. از آن جایی که راه طولانی در پیش داشتم و تاریکی بر روشنایی چیره می‌شد؛ در چوکی جلو نشستم و کرایه دو نفر را حساب کردم. 

زمان به کندی در حرکت بود و من هم‌چنان به ساعت دستی‌ام نگاه می‌کردم. دود برخاسته از بخاری‌های محله، فضا را خیره و تاریک کرده بود ولی با آن همه شیشه را کمی پایین کشیدم تا از گرمی ماشین کاسته شود. هنوز یک ایست‌گاه نگذشته بود که سکوت ماشین با امواج رادیویی که خبر از یک حملۀ انتحاری می‌داد، شکسته شد.

«انفجارهای پی‌درپی در مقابل دروازۀ وزارت فواید عامه؛ پولیس کابل تأیید می‌کند که لحظاتی قبل (دوشنبه 24 دسامبر) در نزدیکی وزارت فواید عامه در مربوطات حوزۀ شانزدهم امنیتی، یک فرد مهاجم خودش را منفجر کرده و چند مهاجم دیگر داخل ساختمان این اداره شده‌اند. جزییات بیش‌تر این روی‌داد در سرویس بعدی تقدیم‌تان خواهد شد.»

با شنیدن این خبر چهرۀ پدرم جلوی چشمم آمد. قلبم مثل آجیر آمبولانس‌های بیمارستان که یک مورد اوژانسی را انتقال می‌دهند، تند تند می‌زد و دستانم بی‌اراده، می‌لرزید؛ بی معطلی با پدرم در تماس شدم. بوق گوشی‌ام با پیچ پیچ و بگو مگوی‌های راننده و مردی دیگری که در سیت عقب نشسته بود، در آمیخته می‌شد. وقتی صدای پدرم را شنیدم و از خوب بودنش اطمینان حاصل کردم، انگار کوهی از ترس را از شانه‌ام برداشته باشند، اما با این وجود هنوز هم نگران و دلگیر بودم.

وقتی به خود آمدم، دیالوگ‌هایی که بین راننده و مسافران در حال رد و بدل شدن بود، توجه‌ام را به خود جلب کرد. گویا در میز گردی حضور داشتم که مهمانان با صداقت و راستی سخن می‌گویند.

راننده: این انتحار و انفجار تمامش کارهای پاکستان اس بیادرا، همین که امرالله صالح و اسدالله خالد وزیر شدن، پاکستان فامید که گلم شان جمع میشه، از همی خاطر باز کشتار و خون‌ریزی ره بین مردم راه انداختن. بیچاره مردم چقه قربانی بتن. بخدا دلم نمیشه اولادا ره از ترس انتحاری به مکتب و پوهنتون بانم.»

مسافر دومی: راست میگی بیادر، اما فکرت باشه که پاکستان هیچ وقت نمی‌مانه در افغانستان آرامی بیایه و ای گپای صلح هم کلش گپ مفت اس. تا وقتی که امریکا از پاکستان و طالب حمایت کنه، جنگ از افغانستان خلاصی نداره. حال تو سیل کو که امریکای پدر… چطو مردمه بازی میته. از یک طرف میگه که نیروهای خوده از افغانستان می‌کشیم از طرف دیگه انتحاری میکنه که مردم فکر کنه امریکایا نباشه، امنیتش خراب میشه.

مسافر سومی: امریکا و پاکستان دست‌شان در یک کاسه‌ست. طالب، داعش، القاعده و نمیفامم دیگه و دیگه، کلش یکی اس.

راننده: «او بیادر امریکا خودش طالبا ره آورده، بخدا اندیوالای مه در طرفای جنوب قصه میکنن که امریکایا از طریق طیاره به طالبا سلاح و مهمات توزیع می‌کنه. خدا شاهد است عینه یک رفیقم قصه کرد که به چشم خود دیده امریکایا بوجی دالر ره د زیر یک پل د هلمند پت کردن و باز نیم سات بعدش طالبا آمده بوجی ره بردن.»

تبصره راننده و مسافرین آن‌قدر دامن دقیقه‌ها را کوتاه کرده بود که اصلن متوجه نشدم که چه‌طور نیمۀ زیاد راه را پیموده‌ایم. من و آن پسر-بچۀ کوچولو تنها شنونده‌هایی بودیم که بی هیچ سخنی به بگومگوهای راننده و مسافرین گوش می‌دادیم. داخل ماشین سرد شده بود برای همین شیشه را دوباره بالا کشیدم. صدای موسیقی آرامی از رادیو بلند شد؛ درست نمی‌دانم خواننده‌اش کی بود، اما صدای آرام و دل‌انگیزی داشت. بعد از سکوت کوتاهی مسافر اولی لب به سخن گشود.

مسافر اولی: «پشت قصه نگردین بیادرا، حکومت ما دست نشاندۀ امریکاست. نان و آو ماره امریکا میته، رییس جمهور ماره امریکا تعیین می‌کنه. این انتخابات و رأی دادن که است، کلش نمایشی اس. در بین، ما مردم هستیم که حیات ما تباه میشه. بخدا دلم است اولادا ره گرفته بروم از خاک. بیازو خو کشته میشم، خو حداقل غرق شویم، خوب‌تره. نه از غنی خیر دیدیم نه از امریکایش.»

راننده: «گپ تو خو صحیس، اما به فکر مه غنی باز رییس‌جمهور میشه، اینه امرالله صالح ره هم وزیر ساخت که رأی مردم تاجیک ره جمع کنه، اونو قیصاری ره هم آزاد کرد که رأی ازبیک‌ها ره بگیره، رأی مردم پشتونه خو بیازو داره.»

مسافر اولی: بیادرم هستی، سرم قسم حق نداری، خو سیل کو باز که امریکا این بار اتمر یا گلبدینه رییس‌جمهور ما می‌کنه. باز گپ مره یاد می‌کنین لالا. امریکا فامیده که غنی اعتبار خوده از دست داده، حال پشت یک آدم نو می‌گرده…

راننده: «ای رهبرا خایین هستن، وطن ره فروختن، زن و اولادای خوده خارج کشیدن، دگه چرا به فکر چند مسکین بیچاره باشن. دزدی کرده در دوبی و خارج آپارتمان جور می‌کنن. کس د قصه ما و تو نیست لالا. همو کرزی باز کمی خوب بود، ده وقتش خو سیری و آرامی بود. حال بیا سیل کو هر طرف انتحار و انفجار است.»

مسافر سومی: «خدا نگاه ما کنه بیادرا، از دست ما مردم چیز ساخته نیست؛ جز صبر خدا ره کردن.»

جمله مسافر سومی قابل مکث است. آیا واقعن خداوند حواسش به ما است؟ اگر است چرا جلوی این همه ظلم و ستمی که در حق مردم بی‌گناه می‌شود را نمی‌گیرد؟ یعنی چند نفر از این آدم‌هایی که امروز زنده نیستند و با آرزوهای‌شان در گور خوابیده‌اند، خود را به خداوند سپرده بودند؟

این پرسش‌ها چنان موریانه‌هایی مغزم را می‌جویدند و من همان‌طور بیش‌تر و بیش‌تر غرق  می‌شدم که ناگهان با صدای این که ایستگاه آخر است، از جا پریدم.

ایستگاه آخر بود و مسافرین پیاده شده بودند، اما تبصرۀ آنان هنوز در ذهنم آهنگ می‌خواند.

آرزو آسنات

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن