بازگشت به شعر نیمایی؛ ضرورت یا واپس گرایی

گفت‌وشنود با محمد علی شاکری یکتا، دربارۀ شعر دهۀ هفتاد:

بخش نخست:

دهۀ هفتاد به نظرم دهۀ عجیب و غریبی است. حتا در ادبیات داستانی و یا نقاشی و حتا موسیقی و روزنامه‌نگاری چون پایان جنگ و آرامش نسبی جامعه، در کارهای فرهنگی فضای متفاوت از دهۀ شصت را به وجود آورد. یکی از چیزهایی که برایم خیلی جالب بود شکل‌گیری «باندهای شعری» است یعنی گرداننده‌گان برخی از «کارگاه‌های شعر» که شاگردانی را تربیت می‌کردند و این‌ها به صورت کاملن حساب شده وارد مجامع شعرخوانی دیگران می‌شدند و این مجامع را خیلی راحت بر هم می‌زدند.

 

فکر می‌کنم تجربۀ این سی سال که فضای فرهنگی کشور به طور کلی عوض شده و به هر حال اتفاقات گوارا و ناگوار بسیاری در کشور ما رخ داده است، نشان می‌دهد که نوعی سردرگمی فکری در برخی کسانی که به نوعی با کارهای فرهنگی به ویژه ادبیات و هنر سروکار دارند پیش آمده است. فضای شعر و ادبیات ما چه بخواهیم و چه نخواهیم فضای چند صدایی است، با تقسیم بندی‌هایی مثل شعر اجتمایی یا عاشقانه و یا شعر معناگریز یا معناگرا و… با این‌ها کاری نداریم، دربارۀ کلیت شعر حرف می‌زنیم، الزامن جریان‌های شعر فارسی هیچ‌گاه یک‌دست و یک‌گونه نبوده حتا زمانی که نیما کارش را شروع کرد هم همین‌طور بود. حالا هم قرار نیست به دوران نیما و دهۀ چهل و پنجاه برگردیم – که به نظرم شکوفاترین دوران شعر معاصر ایران محسوب می‌شود، و شعر نه به خاطر آرمان‌گرایی‌اش، بل‌که به خاطر جوهرۀ شعری‌اش بسیار قوی است و از همه مهم‌تر با بافت زبان و فرهنگ جامعه ارتباط دارد. بعد از آن مخصوصن بعد از جنگ و دهۀ هفتاد فضای خاصی  بین اهل قلم و اهل فرهنگ پدید می‌آید و تاکید می‌کنم فقط عده‌یی به نظرم سر در گم می‌شوند و فکر می‌کنند که خب حالا وقت این است که راه تازه‌یی باز کنند و کار تازه‌یی بکنند که خیلی هم خوب است، اما شاهدیم که یک‌باره سبک ها و شکل‌های عجیب و غریب شعری پدید می‌آید. من فهرستی از انواع (ژانرها) شعر دهۀ هفتاد به این طرف تهیه کرده‌ام که البته چند تا از آن‌ها هم دنبالۀ همان دهۀ پنجاه است. وقتی به این فهرست نگاه کردم دیدم یازده، دوازده گونۀ شعری، که هر کدام از آن‌ها را صاحبان‌شان«سبک» می‌شمارند پیش روی خود دارم. متأسفانه در بعضی نشریات ادبی بی‌انصافی هم می کنند و شعر نیمایی را هم در تقسیم بندی‌شان در کنار این گونه‌ها می‌گذارند و هم سنگ با این‌ها می‌شمارند. مثلن در کنار شعر حجم یا پست مدرن، شعر حرکت، و… و یا اخیرن بازی‌های کلامی‌ مثل شعر اتوگراف یا شعر دیجیتال یا شعر «خواندیدنی» که در برخی نشریات ادبی می‌بینیم. غافل از این که شعر نیمایی زایندۀ فرهنگ تازه‌یی در ادبیات فارسی و جریانی است  فرهنگ‌ساز در این هفتاد-هشتاد سال که روی حرکت‌های فرهنگی جامعه و ادبیات ما تأثیر گذاشته است و ماهیتن نمی‌توان این سبک شعر را در کنار آن گونه‌هایی که گفتم قرار داد . اما صادقانه بگویم این احساس نیازی که شما درباره اش پرسیدید لااقل درمورد خودم نیازی درونی بود. زمانی شعر سپید هم می‌گفتم و هنوز هم گاهی می‌گویم و آن را نفی نمی‌کنم، به شرط آن که شعریت خود را حفظ کند –شعر نیمایی هم می‌سرودم و گاهی مثنوی و غزل و رباعی هم از زبان و قلمم می‌تراوید که همۀ شعرهایی را که در قالب های کلاسیک سروده‌ام در مجموعه یی با عنوان «جسارت موزون» گرد آورده‌ام. ولی به طور جدی فکر کردم پتانسیلی که زبان و عروض کهن ما و خصوصن قالب‌های نیمایی دارد ویژه‌گی‌هایی نیستند که بشود آن ها را کنار گذاشت و خط مستقیم نثر نویسی را به آن ترجیح داد و چون ذاتن گرایش روحی‌ام به سمت شعر نیمایی بوده وهست، بعد از مدتی به خود آمدم و متوجه شدم بدون این که تصمیمی درمیان باشد دوباره زمینۀ اصلی کارم شده است شعر نیمایی با آن موسیقی کلامی ارزش‌مندش زبان مادری من فارسی است. زبان فارسی هم زیبایی شناختی مخصوص خود را دارد که به ذایقۀ ادبی گویش‌ورانش بهتر می نشیند.  نمی‌پسندم که امروزه روز کارهای ترجمه‌زده و ترجمه‌‌شدۀ اوایل قرن بیستم فرانسه و انگلستان و سایر کشورهای اروپایی را که ارزش خودشان را دارند و کسی هم منکر آن نیست – بازسازی کنیم و ادعا کنیم که یک نیمای دیگر در حال به وجود آمدن است. نیما یک بار اتفاق افتاد .– این ادعا متأسفانه اخیرن توسط عده‌یی از دوستان به اصطلاح خودشان «آوانگارد» مطرح شده – و یا مثل کالاهای وارداتی ژاپنی و چینی، نثر های شعرک‌گونه را به اسم هایکو در زمرۀ شعر فارسی بگنجانم . البته هر کسی کار خودش را می‌کند و کسی هم نفی نمی‌کند و نمی گوید چرا. اما این دوستان هم باید انتقادپذیر باشند و این‌که توهم برنداردشان که با این کارها جهانی می شوند.

 

شعر هم مثل هر هنر دیگری تابع مثلث شعر،  شاعر و مخاطب است و در واقع نمیتوان پدیدۀ شعر را بدون این سه ضلع تصور کرد. نرودا میگوید: «شاعر هر شعر خوانندۀ آن شعر است به هنگام خوانش آن شعر» یعنی هر مخاطب ماهیت تازهیی از این شعر به دست میدهد. پس اگر شعری خواننده نداشته باشد اصولن حتا از این تعریف نو «نرودا» هم فاصله میگیرد. میخواهم بپرسم با این تعریف، شعر دهۀ هفتاد را چهگونه میبینید؟

 

دهۀ هفتاد به نظر م دهۀ عجیب و غریبی است حتا در ادبیات داستانی و یا نقاشی و حتا موسیقی و روزنامه‌نگاری چون پایان جنگ و آرامش نسبی جامعه، در کارهای فرهنگی فضایی متفاوت از دهۀ شصت را به وجود آورد. یکی از چیزهایی که برایم خیلی جالب بود شکل‌گیری «باندهای شعری» است یعنی گرداننده‌گان برخی از «کارگاه‌های شعر» که شاگردانی را تربیت می‌کردند و این‌ها به صورت کاملن حساب شده وارد مجامع شعرخوانی دیگران می‌شدند و این مجامع را خیلی راحت بر هم می‌زدند. من شاهد این کارها بوده ام. از جمله در شب شعرهایی که زنده‌یاد گلشیری در دفترمجلۀ کارنامه راه انداخت و قرار شد تنی چند از هم نسلان من هر هفته شعر بخوانیم و به نقد بگذاریم. اما یک‌باره دیدیم جماعتی پیدا شدند که کارشان تخریب شخصیت این جمع بود و در واقع چماق داران عرصۀ ادبیات بودند، این‌ها آمدند و تاختند و شروع کردند خودشان را تبلیغ کردند. لازم نمی‌دانم بگویم آبش‌خور این جریان ها کارگاه شعر شاعرانی بود و هنوز هم هست که سالیان سال درد و مرض نبودن آزادی بیان به جان‌شان افتاده بود، ولی دست پروردگان‌شان همان چماق داران ادبی بودند و هستند. در سوی دیگر ماجرا، روزنامه‌های آن زمان هم که کمی‌ رسمیت داشتند همین کار را می‌کردند، دقیقن یک طیف خاصی از کسانی که داعیه‌یی هم داشتند مُبلّغ همین شعر غیر اجتماعی بودند و در روزنامه‌ها آن را دامن می‌زدند و فقط این‌گونه شعرها را چاپ می‌کردند، عرصه فقط برای این‌ها باز بود. خلاصه این که می شود گفت آن‌چه شما شعر دهۀ هفتاد می‌خوانید برخاسته‌ ازهرج و مرج فکری شاعران آن به اضافۀ شرایط خاص سیاسی و اجتماعی بوده است. من حساب کسانی را که در عرصۀ شعر منثور راه شاملو را ادامه دادند، از این غوغاسالاران جدا می‌کنم این‌غوغاسالاران ادبی هنوز که هنوز است این کارها را ادامه می‌دهند. گرچه هیچ یک از ره‌روان شاملو هم نتوانستند کاری هم سنگ آثار او به شعر معاصر ما عرضه کنند. تنها دور خودشان می‌چرخند و خود را تکرار می کنند. به هرحال  نوعی  فرم‌گرایی بی‌ریشه در شعر دهۀ هفتاد شکل گرفت و آن قدر دست‌شان باز بود که در نشریات ادبی به ندرت شعری از گونه‌های ریشه‌دارتر چاپ می‌شد. امروزه هم به طور گسترده‌تری ادامه دارد مخصوصن برخی از ناشران ترجیح می‌دهند کتاب‌چه های شاعران  به اصطلاح آوانگارد را چاپ کنند. به این هم بسنده نمی‌کنند و اگر شاعری، مجموعه‌یی از شعر های نیمایی‌اش را نزد اینان ببرد و کارش هم ارزش ادبی داشته باشد، جواب می‌شنود که «نه. ما شعر مدرن چاپ می‌کنیم.» یا شاعران مدرنیستی که نام نیما را مصادره می‌کنند و به نام او بین خودشان جایزه پخش می‌کنند و زمانی که به آنان می گویند چرا مثلا فلان و بهمان را در این مواقع خبر نمی کنید خیلی ناشیانه می‌گویند فلان و بهمان که مدرن نیستند، آنان شاعران نیمایی اند. یا للعجب به این همه ذکاوت!! این حرکت زاییده‌ و ادامۀ جو فرهنگی آن زمان است، در صورتی که این اتفاق ها می‌توانست خیلی زیباتر بیفتد و جان‌دارتر حرکت کند.

 

چرا این اتفاق افتاد؟ آیا نسل دهۀ هفتاد تحت تأثیر نظریههای «آن طرف آب» قرار گرفت و یا به خاطر این که ارتباط‌‌‌‌شان با نسل شاعران قبل از خودشان است به خاطر تحولات اجتماعی قطع شده.

 

این چرایی را در اغلب سوالاتی که دربارۀ شعر مطرح می‌شود تحت عنوان «بحران شعر» تعریف می کنند اما به نظر من طرح این مساله از پایه و اساس غلط است چون ما دچار بحران شعر نیستیم بلکه دچار بحران اندیشه، بحران تخیل و بحران ادراک زنده گی و حتا متاسفانه بحران هویت و شخصیت شاعر ایرانی و پارسی‌گویی هستیم که وارث – نمی‌گویم هزار سال شعرفارسی- بلکه وارث خلف نیما و اخوان و فروغ و سپهری هم نیستیم. بدون اغراق شما همۀ این صدها مجموعۀ شعر چاق و لاغری را که با ادعای مدرن و پست مدرن و چه و چه چاپ شده‌اند بخوانید و ببینید چند درصد از این شعرها به شما ضربۀ عاطفی می‌زند؟ مثل آن ضربه‌یی که شعر اخوان می‌زد یا ضربه‌یی که شعر نیما یا شاملو می‌زد. معتقدم در بین این کتاب‌ها، کتاب‌های خوبی هم هست ولی آن ها که سردم‌دار هستند و داعیۀ نوجویی دارند و دیگران را نفی می‌کنند اگر یک تحلیل واقعی از شعرشان ارائه شود می‌بینیم که در درون این‌ها ما با چه متنی روبه‌رو هستیم. وقتی این‌ها را می‌خوانیم به صراحت فقدان اندیشۀ ریشه‌دار را در این شعرها حس می‌کنیم، محورهایی که همیشه در شعرهای بلند فارسی می‌بینیم، در آن‌ها نیست، محورهای چندگانه مثل محورهای اجتماعی، محورهای زبانی، محور سیاسی و مقبولیت مخاطب و…و … در این اشعار نیستند.حتا بسیاری از این شعرها فرم گرا ی واقعی هم نیستند. بیش‌تر محصول سبک سازی‌های خلق الساعه‌یی است که مـتأسفانه ریشه ندارند. ما وقتی به تاریخ ادبیات ایران نگاه می‌‌کنیم درمی یابیم برای گذر از سبک خراسانی به سبک عراقی قرن‌ها طی می‌شود و از سبک عراقی به دورۀ بعد هم همین‌طور. نیما که ظهور می‌کند سال‌ها طول می‌کشد که سبک نیمایی پذیرفته شود. شتابنده گی دنیای امروز را هم که معیار بدانیم باز هم خنده مان می گیرد از این همه ادعاهای شبه روشنفکرانۀ شاعر نماها که یک شبه صاحب سبک می شوند. استاد عزیزم دکتر محمود عبادیان در «کتاب درآمدی بر ادبیات معاصر» به نکتۀ زیبایی اشاره می‌کند با این مفهوم که ذائقۀ ایرانی خیلی دیر با پدیده های نو در عرصۀ فرهنگی خو می‌گیرد. نقل به مضمون کردم. چرا ما رادیو و تلویزیون و حتا قبل از آن دوربین عکاسی و گرامافون را سریع پذیرفتیم. هر پدیده‌‌یی که دیگران اختراع کنند ما مصرف کننده آن هستیم و سریع با آن خو می گیریم ولی در حوزه های فرهنگی با احتیاط  قدم بر می داریم.

ندا عابد

 

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن