مردم چه می‌گویند؟

قسمت دوم؛ ملا امام مسجد

هفت صبح بود. من باید رأس ساعت هشت خود را به دفتر می‌رساندم. کیف و شال گردنم را گرفته از خانه بیرون شدم و طبق روال هر روز، مادرم با کاسه‌یی از آب بدرقه‌ام کرد. آن روز برعکس روزهای دیگر هوا صاف و تمیز به نظر می‌رسید. شهر با پیراهن سفیدش دلبری می‌کرد و نور خیرۀ خورشید بر تور سفید درختان می‌درخشید. از خانه تا خیابان مسافۀ کوتاهی بود که باید پیاده طی می‌کردم، اما حجم عظیم برف در کوچه‌های تنگ و سایه‌رخ محله، هر عابری را ناچار به پوشیدن چکمه‌های پشمی و دندانه‌دار می‌کرد.

کمی دورتر سگی که پشم‌های سفید و قهوه‌یی رنگ خوش طرحی داشت و طرف چپ گوش راستش نیز زخم برداشته بود، خود را دور توله‌اش پیچ داده و پشت در مغازۀ سبزی فروشی زیر آفتاب لمیده بود. چند قدم دورتر بچه‌های قد و نیم قد که به طرف هم‌‌دیگر برف پرتاپ می‌کردند، مشغول بازی بودند و شمار دیگر با کتاب و دفتر‌چه‌های‌شان به سوی مسجد و مدرسه می‌رفتنند.

هر قدر که به جاده نزدیک‌تر می‌شدم، به همان اندازه بوی خوش نان و بوق ماشین‌های محله بیش‌تر شنیده می‌شد. وقتی به ایست‌گاه رسیدم، نالۀ گریه‌آلود زن سوال‌گری که در محله پیچیده بود، چشم‌هایم را اشک‌آلود ساخت.

کاری از دست من ساخته نبود، سوار ماشین شدم تا زودتر به دفتر برسم. در سیت عقب ماشین دو مرد میان سال و در سیت جلوی آن یک دختر خانم که موهایش از زیر روسری آبی رنگش بیرون ریخته بود و احتمال می‌رفت دانش‌جو باشد، مشغول بحث و گفت‌وگو بودند. دستانم از شدت سردی هوا بی‌حس و قرمز شده بود، اما جایم به اندازه‌یی تنگ بود که نمی‌توانستم دست‌هایم را داخل جیبم ببرم.

دست‌هایم هنوز به طور کامل گرم نشده بود که گفت‌وگوی آن سه مسافر شدت گرفت؛ بعد از اندکی تمرکز فهمیدم که محور بحث آنان ملا امامان مسجد است، گویا از ملا امام مسجدی شاکی و خشم‌گین باشند.

مردی که در ظاهر دانش‌آموخته به نظر می‌رسید با صدای خشم‌آلود و معترضانه چنین می‌گفت:

مسافر اولی: … شانزده سال با هزار مشکل و بی‌پولی درس خواندم و بعد از چهار سال بی‌کاری و در به دری در یک دفتر شخصی با یک پول کم وظیفه گرفتم مگم بازم پوره نمی‌تانم، کرایه خانه و خرچ و خوراک خانه یک طرف د جان زنی مردم از طرف دیگه؛ خو دلم به این آتش می‌گیره که از همی معاش کم هم باید به دولت مالیه بتم، هم به بانک، هم به کریدیت کارت و هم معاش ملای مسجد ره بتم. این وطن چی قسم جور شوه ملا هم چشمش به جیب غریب و بی‌چاره است؟

مسافر دومی: راست میگی بخدا؛ یک مامور بیچاره اذان صبح میبرایه از خانه اذان شام پس برمی‌گرده، خو بازم که ببینی ده هزار معاش نداره، خو ملا غیر این که ذکات و خمس مردم ره جمع می‌کنه، معاش پانزده-بیست هزاری می‌گیره. ما مردم خود سر خود ظلم کرده رایستیم. حال سیل کو چند وقت پیش ملای مسجد ما گفت که بین خود نفر سه صد روپه انداز کنین که مه ام‌سال حج بروم. یگان تا خو پیسه‌دار بود پنج‌صد هم داد، خو یگان تا که مثل ما واره د نان شب و روز بند مانده، از پیسه نان و لباس اولادا کم کردیم و دادیم.

دختری که کنار من نشسته بود و از تغییر چهره‌اش به نظر می‌رسید که از گفته‌های مرد خشم‌گین شده، چنین گفت:

-: برادر، نام خدا خودت هم و او برادر دگه، هر دوی‌تان درس خوانده هستید، خو وقتی میفامین ملای‌تان از ساده‌گی مردم سوءاستفاده می‌کنه، چرا علیه‌ش شکایت نمی‌کنین؟

مسافر دومی : چی قسم شکایت کنیم خواهر؟ دو سه بار که با گپ‌های ملا مخالفت کردم، مره کافر گفته، مردم ره علیه مه تحریک کرد، حتی یک دفه که پیسه ملا ره د وقتش ندادم، مردم مره به مسجد رفتن اجازه ندادن و گفتن جنازه توره هیچ ملایی نخاد خواند.

سکوت همه جا را فرا گرفت؛ بعد از لحظه‌یی اندیشیدن از خودم پرسیدم، یعنی ممکن است کسی چنین از احساسات دینی و مذهبی مردم سوءاستفاده کند و هیچ‌کس هم اعتراض نکند؟ این موضوع حد اقل برای من که خیلی درگیر چنین مسایلی نبودم، تازه‌ و دل‌چسپ بود؛ برای همین خواستم تا در این مورد بیش‌تر بدانم. با این سوال که «مگه ماهانه بابت معاش ملا امام مسجدتان چقدر می‌پردازید؟» خاموشی حاکم در فضا را شکستم.

مسافر اولی: در منطقه ما خو از هر خانواده ماه صد افغانی جمع می‌کنه و باز ماه یک‌بار هم دیگ روان می‌کنه که به نام حق نان ملا پرش کنین و باز کاش هر چیزی که به خود پخته می‌کنیم، قبول کنه.»

من: پس چی؟

مسافر اولی: «باید پلو و قابلی با گوشت پخته کنیم برش، د غیر او دیگه پس روان میکنه.»

موتر ناگهان ایستاد، پیر مردی که لباس مرتب و تمیزی داشت، سوار ماشین شد و ماشین دوباره شروع به حرکت کرد.

راننده: «بیادر در رابطه به همی ملا یک رفیق مه قصه کرد که چند وقت پیش ملای منطقه‌شان از مردم پیسه جمع کرده، ایتو عاروسی به بچه خود گرفت که در بسته منطقه کس ایتو عاروسی نکرده بود. باز فرش و ظرف مردم ره هم که به طوی گرفته بود، چیز زیادش ره که شکستاند و تاوان ماوان نداد. اوره خو خیر مردم منطقه به خود یک خروار زیادتر چوب خریده نمیتانن، باز که ببینی به ملا بخاری ترکی و نمیفامم مرکز گرمی روشن می‌کنن.»

دختری که کنار من نشسته بود با نیشخندی کنایه‌آمیز گفت: «اگر من بچه بودم صددرصد ملا می‌شدم.»

پیر مردی که اندکی پیش سوار ماشین شده بود و شاید از اصل داستان نمی‎دانست، از شنیدن سخنان دختر خشم‌گین شد و غضب‌آلود، خطاب به دختر گفت:

مسافر چهارمی: «همو طالبا خوب بود که پای شما ره از درس و مکتب گرفته بود، ای حکومت کمونیستی شما ره از راه کشیده که حال نه ملا ره میشناسین نه کلانه. کسی که به ملا بی احترامی کنه، د جهنم ایتو بسوزه که خاکسترش نمانه.»

مسافر سومی/دختر: «کاکا ما هم شکر مسلمان هستیم و خوب و بد خود ره میفامیم. خط علما و امامان فهمیده دین جداست، اما ملاهایی که از احساسات شما واره آدم‌ها استفاده میکنن، شاید از مه پیش‌تر در جهنم بسوزند.»

راننده: «کاکا همشیرۀ ما راست میگه، یک گپ است عینه از سابق‌ها که میگه: حق ملا از ملا، حق مردم هم از ملا. یگان ملا خدا یار جان‌شان عینه زن دوم و سومم به پیسه مردم می‌کنن.»

مسافر چهارمی(پیرمرد):«بیادر به صد یا دوصدی که ما به ملا میتیم چیزی از ما کم نمیشه، خداوند ثواب و خیرشه نصیب ما کنه.»

به ایست‌گاه آخر رسیده بودیم و باید پایین می‌شدم. اندکی تعلل سبب می‌شد که به دفتر دیر برسم برای همین کرایه‌ام را حساب کرده از ماشین پیاده شدم. از آن‌جا تا دفتر دو دقیقه را باید پیاده می‌رفتم و در این مدت من فرصتی داشتم تا بیش‌تر روی حرف‌های آن مسافرین فکر کنم.

آرزو آسنات

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن