سیاست در تکسی/نشست مسکو

امروز برعکس روزهای دیگر هوا صاف و آفتابی به نظر می‌رسید و خبری هم از بادهای سرد روزهای یخ‌بندان و سپید زمستان نبود، برای همین ترجیح دادم با تکسی‌های شهری به خانۀ بابا بزرگم بروم. از دفتر بیرون شدم؛ پل‌سرخ مثل همیشه شلوغ و جمع و جوش بود. نمی‌دانم چرا، اما هیچ جای شهر به اندازۀ پل‌سرخ برایم آرامش‌بخش و قشنگ نیست. بوی خوش ماهی سرخ شده تمام محله را پیچیده بود و آن طرف‌تر پسر جوانی که قد متوسط و هیکل درشتی داشت، به عابران خیابان لیبل‌های آمیخته با عطر را تعارف می‌کرد، از آنان می‌خواست تا به فروش‌گاه عطریات کنار جاده سر بزنند. کمی جلوتر جمعی از دختران و پسرانی که لبخند در غنچۀ لبان‌شان می‌رقصید، در حال بیرون شدن از شیرینی فروشی سر کوچه بودند. با دیدن جعبه‌های شیرینی و خریطه‌هایی که گوشه‌های لباس‌های فراغت از آن بیرون زده بود، فهمیدم که با شادمانی به سوی آینده‌یی درخشان گام بر می‌دارند. کنار جاده منتظر ماشین بودم که ناگهان دختر بچۀ کوچکی که قوطی اسپند در دست داشت، آستینم را کشید. برای دقیقه‌یی نگاهم کرد و بدون این که چیزی بگوید، پا به فرار گذاشت. چشم‌های معصوم و بی‌گناه او آهسته آهسته از ذهنم محو می‌شد که برای یک لحظه چشمم به آن طرف جاده افتاد. دختر و پسری که ظاهرن در رابطۀ عاشقانه‌‌یی نفس می‌کشیدند، دست هم‌دیگر را گرفته و شبیه فیلم‌های بالیودی بدون هیچ هراسی از جامعه، پولیس و حتی افراط‌گرایان دینی قدم می‌زدند. به اتوموبیلی که در مسیر پل‌سرخ_علاوالدین در حرکت بود، دست دادم و بعد از توقف سوار آن شدم. تمام راه را با شنیدن چند آهنگ زیبای احمد ظاهر از گوشی‌ام پیمودم و چون جاده بندش نداشت، خیلی زود به ایست‌گاه آخر رسیدیم. پس از این‌که از ماشین پیاده شدم، به طرف جادۀ عمومی حرکت کردم تا به ایست‌گاه ماشین‌های دارالامان برسم. دقیقه‌یی طول نکشید که دوباره سوار ماشین شدم و راننده شروع به حرکت کرد. دو خانم دیگر نیز در کنارم نشسته بودند و با دیدن ظاهر و کتاب‌هایی که در دست داشتند، میشد راحت فهمید که دانش‌جو هستند. «ملت عشق» این کتاب را نخوانده بودم، اما کتاب خوبی به نظر می‌رسید و تعریف‌های زیادی از آن شنیده بودم. در سیت جلوی ماشین مرد میان سنی نشسته بود که با گوشی‌اش صحبت می‌کرد، لهجۀ آرام و زیبایی داشت که هر شنونده‌یی را به خود جذب می‌کرد. ازدحام بیش‌تر شد و مردی که لباس شخصی بر تن داشت، با مخابره‌یی که از آن صدای «خط سیر_خط سیر» شنیده می‌شد، ماشین‌ها را متوقف و به کنار جاده می‌راند. کمی بعدتر هفت ماشین شیشه سیاه و سه رینجر پولیس که اگر بگویم با سرعت نور در حرکت بودند، مبالغه نکرده‌ام، از جاده گذشتند و با عبور آنان جاده دوباره به روی عابران باز شد.

راننده: خودت فکر کو، اگه همینا دزدی و جنایت نکده باشن، چرا ایقه از جان خود بترسن؟ اگه مال و زمین مردمه چپاول نکده باشن، چرا کسی ایناره بکشه؟ بشر دوست هم خو از همی خانه می‌برایه، اما یک روز ندیدم، سرکه بند کنه یا موتر زره‌دار بگردانه. قانون تنها سر ما غریبا عملی میشه سر ای زورمندا نه قانون وجود داره نه پولیس. مسافر: زور پولیس هم به ای دزدا نمی‌رسه کاکا، چند وقت پیش ترافیک موترای شیشه سیاه ره ایستاد می‌کد، پیش روی خودم نفرای امنیت سر ترافیک فیر کد و نفرای ترافیکه زیر بوکس و لغد «لگد» گرفت. بخدا که کس جرأت کده باشه که صدای خوده بکشه.

راننده: راست میگی بخدا، چند وقت پیش از همی بچه‌های قومندان زد د پمپر موترم، هر چی سرش صدا کردم، از پیش روی ترافیک فرار کرد، باز که ترافیک میگم او خانه پر پلو چرا ایستادش نکردی، مره میگه پشت گپ نگرد کاکا، ای بچۀ قومندان چمتلو است، نه زور تو می‌رسه نه از مه و نه از دولت. خلاص دیگه دو هزار تاوانی شدم ناق. گناه هم از بچه مردکه بود.

مسافر: دولت؟ کدام دولت؟ غنی که نفر اول دولت است کسی سرش حساب نمی‌کنه کاکا. نشست مسکو ره سیل کو. غنی ره عصابشه بیخی شاراندند از بس کسی تحویلش نگرفت. کرزی و اتمر رفته کت طالبا مذاکره می‌کنه، سر نفرای اول دولت هم هیچ خبر نیستن.

راننده: مگم گفتن که طالبا اتمره اجازه ندادند که داخل هوتل شوه. او شاو بچه‌م یک عکسه نشان داد که د نشست مسکو یک طالب پیش‌نماز بوده و مردم ما از پشتش نماز می‌خانده که یک دفه از بین لیفت کدام حور بهشتی پیدا شده. باز کرزی صدا کده که کلید صلح آمد. خندۀ مسافران در ماشین می‌پیچید که ناگهان دختری که کنار من نشسته بود، شروع به صحبت کرد.

مسافر(خانم): اول خو نماز هیچ کدامش نمیشه، چون از پشت یک آدم قاتل نماز خواندن، باز لوده‌گی دیگه شانه سیل کو که دم روی لیفت نماز خواندن، فقط که جای قاتی(قحطی) بوده باشه. از ای گپا که بگذریم مه هیچ وقت ظلمای‌شانه فراموش نمی‌کنم و می‌ترسم که خدای نخواسته اگر یک‌بار دیگه طالبا روی کار بیایه، درس و تحصیل ره سر کل ما بسته کنن.

مسافر: تنها شما نه که تمام مردم ظلم و ستم‌های که طالبا کرده ره فراموش نمی‌کنن همشیره، اما چه‌کنیم که کل خایین‌ها و وطن فروش‌ها د رأس قدرته. حال هم طالبا د نشست مسکو گفته که د صورتی صلح می‌کنن که حکومت موقت جور شوه و در راسش هم برادر ناراضی طالبا، کرزی صیب و اتمر قرار بگیره، اما کل فرمانه خود طالبا میته. وقتی هم که دوباره سر قدرت شدن محکمه‌های صحرایی و قومی ره بجای محکمه میارن و کسایی که با طالبا مخالفت کدن و یا به ضدشان گپ زده بودند، د میدان فوتبال دار زده میشن.

راننده: ولا مه بسیار به آینده افغانستان به تشویش هستم، اگه ای گپا راست شوه مجبور وطنه ایلا کده بریم. بچیم د انترنت خوانده که طالبا گفته مذهب شیعه ره از قانون اساسی پاک می‌کنه و همی که نیروهای خارجی از افغانستان برایه، اونا برمی‌گردن و قدرته د دست می‌گیرن. بیازو طالبا گفته که اردو ملی ره لغو می‌کنه و قانون اساسی ره هم در پیش روی مردم آتش می‌زنند.

مسافر (خانم): کل ای گپ‌ها زیر سر امریکا و ترامپ است، اگر همی آدم پنج سال دیگه هم رییس جمهور امریکا شوه، تمام دنیا ره گد و ود می‌کنه. چهارده سال است که قربانی میتیم تا به حق انسانی خود برسیم، اما به یک تصمیم عجولانه امریکا و خیانت آدمک‌هایی که د نشست مسکو رفتن، زنده‌گی ما دوباره به قمار زده میشه.

راننده: امریکا خو بیازو به منافع خود فکر می‌کنه، عیب از خودماست که آدمای صحی ره د قدرت نشاندیم. غنی هم سر خوده خورده، اما حال چه فایده، حال هر قدر که چیغ بزنه، فایده نداره، طالبا و امریکا هیچ سرش خبر هم نیست.

مسافر: ما حکومت طالبا ره چه رقم قبول کنیم؟ چطو فراموش کنیم که با خانه و زنده‌گی ما چه کردن. بیدرک مه از خاطر همی طالبا در انفجار چهاراهی زنبق شهید شد، دو اولاد سه ساله و پنج ساله‌ش یتیم و بی سرپرست مانده، همی قسم، رقم ما هزاران خانواده دیگه است که بخاطر طالبا عزیزای خوده از دست داده، چطو تحمل کنیم که همو قاتل‌ها دوباره آمده سر ما حکومت کنن.

دختر خانم دومی که در سیت عقب کنار شیشه نشسته بود، سکوتش را شکست و با صدای قهرآلود شروع به صحبت کرد.

مسافر(خانم): همین طالبا کجا تا حالا سر میز مذاکره آمده؟ طالبا از خود کلان داره، اینایی که به نام طالب آمدن د نشست مسکو، پیش از این کجا از طالبا نماینده‌گی می‌کردن؟ به نظر مه کلش سیاست طالباست، میخاین به ای بهانه نیروهای خارجی ره از کشور بیرون کنن و دوباره مثل سابق با استفاده از نام اسلام قدرت‌نمایی کنن. مسافر(خانم۱):

اشک در چشمانش حلقه زده بود و ادامه داد: مه دیگه چیزه نمیفامم، اما اگه طالبا بیایه اولین قربانی ما زن‌ها خواهد بودیم. «اولین قربانی ما زن‌ها خاد بودیم.» با شنیدن این جمله سرم سنگین شد. رشته صحبت از دستم رفت و عمیق در فکر رفتم. یعنی ممکن بود یک‌بار دیگر قربانی شویم؟ یعنی ممکن بود یک‌بار دیگر با نام دین ما را از حقوق انسانی خود که بعد از سال‌ها مبارزه به آن دست یافته بودیم، محروم سازند. در عین حال که این پرسش‌ها رشته‌های عصابم را به دو سو می‌کشیدند، چهرۀ دختر و پسرانی که امروز با شادی به قله‌های موفقیت فکر می‌کردند، آن دختر و پسر عاشق که شاید یکی از بین هزاران باشند و آن نگاه‌های مشکوک دختربچه سوال‌گر که شاید همین طالبان عامل اصلی بی‎سرپرستی او باشند، در ذهنم مجسم می‌شدند.

آرزو آسنات

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن