عمر کابل طولانی‌ست

فصل زمستان از ادامۀ خشونت‌ها می‌کاهد. کابل و شهرهای بزرگ دیگر افغانستان در این سه-چهار ماه فرصت دارند تا در سوگ فرزندان‌شان مویه کنند و ادامۀ مراسم دل‌بسته‌گان‌شان را ادا کنند. تا بهار نشده دوباره خون از سر و صورت کابل می‌بارد. گویا این‌جا بهارش خون است و تابستانش با دشمن بزدل در جنگ. زمستانش فقر را می‌زاید و قاتلی می‌شود برای خانواده‌های بی‌سرپرست و نادار.

فصل‌ها تغییر می‌کنند، نشست‌ها، گفت‌وگوها و چانه‌زنی‌ها از سر گرفته می‌شود. سناریوی صلح بین امریکا و طالبان به اجرا در می‌آید. سناریوی که هیچ ارتباطی به روزمره‌گی‌های کابل نشینان ندارد؛ جز پریشانی و بلندرفتن  قیمت کالا در بازار. نشست‌های پی‌هم به‌خاطر مدیریت بحران بین اضلاع فاجعه برای تقسیم کردن سهم هم‌دیگر شروع می‌شود.

هیاهوی دوباره آمدن طالبان به این سرزمین خسته و زخمی روحم را سنگین می‌کند. می‎‌خواهم از اخبار بگریزم تا مبادا خبر آمدن قاتلان، فرزندان بد و سلاخان کابل را ببینم یا بخوانم. دو دل می‌شوم و با خودم می‌گویم: مگر می‌شود گروهی که دل کابل را با راکت و کلاشنکوف سوراخ کرده‌اند، دوباره برگردند، مگر می‌شود آنانی که بر دل کابل گلوله نشانده‌اند، دوباره بیایند و این  سرزمین تازه قد کشیده را در آغوش بگیرند، مگر می‌شود عقدۀ چندین سالۀ فرزندان بد کابل با گرفتن صلاحیت رهبری  این مادر فراموش شده و زخمی، فروکش کند؟

نه! آن‌ها با کابل مسئله ندارند، کابل هرچقدر زخمی‌تر و ویران‌تر باشد، فضا برای رقصیدن و پای‌کوبی کردن آن‌ها بازتر می‌شود. آن‌ها برای مرحم گذاشتن به جسم کابل و کابلیان نمی‌آیند. آ‌ن‌ها با حضور زنان مسئله دارند با باز بودن دانش‌گاه‌ها مسئله دارند، با شلوغی و باز بودن کافه‌ها… آن‌ها کبوتران سفید ما را هرگز نمی‌بینند، آن‌ها دخترکان سفیدپوش ما را که دسته دسته در مکتب‌ها جمع می‌شوند و بعد از خواندن و نوشتن دوباره به کوچه‌ها می‌زنند، نمی‌بینند. نه! آن‌ها می‌بینند و از این کبوتران می‌هراسند.  

اضلاع فاجعۀ افغانستان همه دور یک میز می‌نشینند و پس از سر کشیدن ودکای روسی اعلامیه می‌خوانند. در اعلامیه از کبوتران سفید می‌گویند. می‌گویند روزی خواهد رسید که ما در قلب کابل خانه خواهیم داشت و بر جسم زخمی این شهر تک‌رویی و اتن خواهیم کرد.

پس از خواندن متن اعلامیۀ نمایندۀ گروه تروریستی طالبان، به فکر فرو می‌روم، به فکری که هرگز آن را در مخیله‌ام جا نداده بودم. به کابل فکر می‌کنم، کابلی که تازه زخم‌هایش ورم کرده و قرار است با به ثمر نشستن کبوتران ما خوب شود.

حوصله‌ام سر می‌رود. کمپیوترم را می‎بندم و می‌زنم به کوچه. چهارراهی پل‌سرخ در چند قدمی‌ام رخ می‌نماید. حالا کابل برق دارد و همه‌جا با چراغ‌های رنگی روشن شده است. ترافیک سنگین و صدای بوغ موترها مجال ماندنم در بیرون را نمی‌دهد. به یکی از کافه‌های آرام پل‌سرخ پناه می‌برم، کافه شلوغ است و هر کی با یاری نشسته و چای می‎‌نوشند. صدای پیش‌خدمت در کافه می‌پیچد: یک کاپوچینو میز هفت!

جایی برای نشستن نیست. جند دقیقه‌یی منتظر می‌مانم تا صندلی‌یی خالی شود و بنشینم. باز هم حوصله‌ام سر می‌رود. منتظرم تا صندلی‌یی  خالی شود. آدم‌ها در رفت و آمد استند که ناگهان صدای موسیقی بلند می‌شود. صدا بلند و بلندتر می‌شود. حجت اشرف‌زاده می‌خواند: تو ماهی و من ماهی این برکۀ کاشی/ اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی.

یکی از پیش‎‌خدمتان کافه از نگاه‌های سرگردانم روی صندلی‌ها می‌فهمد که منتظر صندلی خالی ایستاده‌ام. با خوش‌رویی و سنگینی می‌گوید: در بالا فضای خالی داریم. از پله‌ها بالا می‌شوم، می‌رسم منزل سه. این‌جا هم شلوغ است. صدای موسیقی پایین در بالا نیز طنین‌انداز است و دختران و پسران به دور از نگاه‌های غریب و پریشان روی تخت‌ها نشسته‌اند. یکی چای می‌نوشد و دیگری با رفیقش شطرنج بازی می‌کند. کنار یک میز شلوغ فقط یک صندلی خالی‌ست. فضا تقریبن تاریک است. بی‌هیچ نگاهی  برای نشستن کنار میزشان اجازه می‌گیرم و می‌نشینم. کمپیوترم را روشن می‌کنم تا ادامۀ مطلب را بنویسم. صدای همۀ‌شان آشناست. یکی بر می‌خیزد و به شانه‌ام می‌زند. تعارف می‌کند که بروم کنارشان بنشینم. مصروف حرف زدن با رفیقی که از جا بلند شده است، استم. یکی  از میان آن‌ها با صدای بلند می‌گوید: فرخنده را هم در لیست اضافه کنید. با شنیدن اسم فرخنده مختصر تمام آدم‌های که گرد میز نشسته‌اند را مرور می‌کنم. همه‌شان شاعر و نویسنده‌اند. می‌شناسم‌شان.  

این‎جا گروهی از شاعران و خبرنگارن جمع شده‌اند و قرار است  بر ضد تفکر طالبانی و سیاست تضرع حکومتیان، در دانش‌گاه کابل برنامۀ شعرخوانی  را با عنوان «می‌بوسمت در بین طالب‌ها، نمی‌ترسی» راه‌اندازی کنند. آنان برای شمردن جنایات طالبان گرد هم جمع شده‌اند و کشته‌شده‌گان خانوادۀ رسانه‌یی افغانستان را یکی یکی بر می‌شمرند. این جمع کردن‌ها روح آدم را می‌خراشد. آن‌ها جای جمع کردن فرصت‌ها، خوشی‌ها، عشق‌ها و حتی زنده‌گی برای شمردن بدبختی‌های کابل جمع شده‌اند تا صدایی شوند به گوش جامعۀ جهانی و دیگر نهادها. یکی از میان صدا می زند: فرخنده را طالبان نکشتند. کسی که کامپیوتر در بغل دارد و مصروف لیست کردن اسامی کشته‌شده‌گان است، می گوید: ما برضد تفکر طالبانی برخاسته‌ایم، تفاوت آن‌های که فرخنده را در محضر عام سلاخی کردند با طالب این بود که تفنگ بر دست نداشتند. با شنیدن این جمله «ما بر ضد تفکر طالبانی می‌جنگیم». به خودم می‌گویم، عمر کابل طولانی‌ست! کابل فرزندان خوب بی‌شمار دارد. فرزندان کابل با چشم‌های باز راه می‌روند و طالبان با چشمان بسته انتحاری می‌کنند.

فروغ اشکان

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن