به دشت دل گیاهی جز گل رویت نمی‌روید

کابل؛ هر جا که بروید صدای «احمد ظاهر» را می‌شنوید. در خانه، خیابان، هتل، تاکسی و گاهی هم در میان یک حملۀ انتحاری صدای او از عمق تاریخ تنگ و تاریک افغانستان به گوش می‌رسد. حجم صدا، تسلط او بر صدا و انتخابی که از اشعار فارسی انجام داده است و از همه مهم‌تر تصویر جادویی که او از موسیقی در روح و ذهنش دارد، باعث شده است تا در همه انتخاب‌ها بین عوام و خواص، اولین انتخاب باشد. صداهای دیگری هم هست، اما احمدظاهر همه شمول است. افغانستان سال‌هاست که هم‌راه رنج‌هایش، تسلای آوای او را دارد. هم‌راه زخم‌هایش، زخمه‌های التیام‌بخش نوای او را دارد. مردم صدای خوب را دوست دارند و به عالی عشق می‌ورزند. سرمایه‌های اجتماعی همین‌ها هستند. همین صداها، همین بدعت‌ها و خط شکنی‌ها. در تاکسی نشسته‌ام. یک آوازخوان بد صدا می‌خواند. یک صدای مبتذل که به ضرب طبله کمی رنگ گرفته است. شعرش از بدترین اشعاری است که شنیده‌ام. شعر نیست هی هی و هیاهو است همراه موسیقی. آهنگ به پایان می‌رسد. دست‌گاه پخش اتوماتیک ترانۀ دیگری را پخش می‌کند. روشنایی و هوا به درون تاکسی می‌آید. با خودم فکر می‌کنم اگر روش احمد ظاهر ادامه پیدا می‌کرد، آیا موسیقی ما به این قهقرا می‌رسید؟ تلاش برای به‌روز بودن. تلاش برای خلاق بودن، تلاش برای بهترین کار را ارائه کردن. زنده‌گی ما در همه بخش‌ها تحمیلی‌ست. از شنیدن صدای که روزمان را خراب می‌کند و تصورمان را از موسیقی و هنر به بدترین شکل سو می‌دهد. زورگویی به ما تحمیل شده است. عقب ماندن به ما تحمیل شده است. تن دادن به روزمره‌گی به ما تحمیل شده است. این کشور تا کی می‌تواند به این روش ادامه بدهد؟ تا کی می‌خواهیم رای‌مان را به هزار روپیه بفروشیم و به جای آن آینده‌یی خون‌بار و سراسر گرسنه‌گی و حقارت بخریم. آیا تا به حال به تمسخری که دیگر مردمان جهان به ما دارند فکر کرده‌ایم؟‌‌ آیا فکر کرده‌ایم که می‌شود راهی دیگر را برگزید؟ فکر کرده‌ایم که باید فرصت‌شناس باشیم؟ همۀ ما سال‌ها راه‌های ناراست را تجربه کردیم. در برابر هم ایستادیم و تا جایی که خشم پیش می‌رفت در خشونت پیش رفتیم. تصور کردیم که هر چه خودمان بیش‌تر داشته باشیم، زنده‌گی بیش‌تر به کام ما خواهد بود. فکر کردیم محروم کردن دیگران باعث شادی می٬شود. باعث میشود ثروت‌مندتر باشیم یا قدرت‌مندتر، اما امروز چه داریم. کشوری در لبۀ پرت‌گاه. جایی که قرار است همه چیزش به دهه‌ها قبل باز گردد. امروز کشور و مردم افغانستان بیش از هر زمان دیگری پی برده‌اند که اگر می‌خواهند خوش باشند، باید همسایه‌شان هم خوش باشد. هم‌وطن‌شان هم خوش باشد. امروز که ناامیدی همۀ زنده‌گی ما افغانستانی‌ها را فرا گرفته است، نیاز است تا کسی بیاید و به مردم یادآور شود قدرت‌شان را. به مردم بگوید که طالبان، داعش و فساد در برابر نیروی شما به خس و خاشاکی در برابر طوفان می‌ماند. به آن‌ها امید بدهد که فقط با دارایی خودشان، با توان اذهان و دستان خودشان با یک مدیریت عقلانی می‌شود کشور را از این بلازده‌گی نجات داد. امروز به حضور آدم‌های که ما را تحقیر نکند، نیاز داریم. به کسی که مردم را پست و اسباب تبختر نپندارد. ما به نیروی نیاز داریم که بین مردم رقابت نیاندازد. مردم می‌دانند که اصل حضور قدرت‌مند کار و پی‌کار مشترک است و کار بیش‌تر بدون هم شانه‌گی تک تک افراد کشور امکان پذیر نیست. بیایید این‌بار مانند احمدظاهر ببینیم. مانند او بیاندیشیم. انتخاب‌های خوب کنیم تا نسل خودمان، تا نسل‌های آینده با انتخاب‌های‌مان شادی کنند. شادی از افغانستان دور نیست.

عبدالله نجاتی

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن