غنی؛ نظریه‌پرداز بی‌برنامه

افغانستان در چهار دهۀ اخیر بیش از بسیاری کشورها دیگر درگیر سیاست و مسئلۀ قدرت بوده است. اما در همۀ این سال‌ها تلاش جدی و مشخصی از سوی سیاست‌مداران دانش‌آموخته و با تجربه در این کشور برای شناسایی ابعاد و منابع قدرت صورت نگرفته است. قدرتی که در این کشور دست به دست می‌شود، متکی به پتانسیلی بوده است که از سوی خارجی‌ها در اختیار سیاست‌مداران قرار گرفته است. قدرت ملی به مجموعۀ از ظرفیت‌ها و حرکت‌های جمع شده در یک جغرافیای معهود سیاسی گفته می‌شود. منابعی مانند اقتصاد، جامعه و جغرافیا، سرچشمۀ قدرت سیاسی می‌باشند. در این میان اقتصاد نقش بسیار پررنگی را نسبت به دیگر منابع دارد. برای داشتن قدرت سیاسی لزوم وجود قدرت اقتصادی مهم است. بعد از به وجود آمدن مفهوم رشد و جدی شدن نقش مدیریت و کشورداری مدرن در قرن بیستم، کشورهایی مانند ژاپن و روسیه از اولین‌ها برای درک میزان قدرت ملی در مقایسه با دنیای غرب بودند. ژاپنی‌ها اولین مردمانی هستند که دریافتند برای بقا در دنیای مدرن باید روش‌های سنتی ایجاد قدرت‌شان را تغییر بدهند. با فراگیرتر شدن مسئله انکشاف، کشورهای شرق آسیا در نیمه دوم قرن بیستم به سرعت خود را به قطار پیش‌رفت رساندند و هم اکنون کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، مالزیا و دیگر کشورها در سطوح عالی تکنولوژی و توسعه‌یافته‌گی قرار دارند. اما چرا افغانستان با این همه توجه و سرمایه‌گذاری هنگفت جهانی نتوانسته است به قافلۀ جهانی پیش‌رفت برسد؟ عوامل زیادی در مدیریت کلان دخیل هستند. از همه مهم‌تر، انگیزه‌هایی است که در مدیریت کلان یک جامعه نقش بازی می‌کنند. هم‌چنین مدیریت کلان به درک متناسب بین کلیات و جزئیات امور نیاز دارد. دخالت دادن امور فردی و جزئی در مدیریت کلان به آشفته‌گی می‌انجامد. مدیریت کلان برای رسیدن به شاخص‌های رشد جهانی، بایستی به ارزش‌های پذیرفته شدۀ جهانی پابند باشد. ارزش‌هایی که سعی می‌کنند تا طبیعی‌ترین شکل زیستن را در مدیریت زنده‌گی انسان‌ها اجرا کنند. اشرف غنی احمدزی با سابقه آکادمیک خود وارد افغانستان شد. اما به قول معروف «تحصیلات، الزامن باعث شعور نمی‌شود»، اما غنی نتوانست حتا در حوزۀ تحصیلی خود به توفیق عمل دست پیدا کند. این مشکل او با به دست‌آوردن قدرت شدیدتر نیز شد. در مقایسه بین او و دیگر سیاست‌مداران افغانستان در می‌یابیم که تا چه اندازه هم اکنون در گم‌گشته‌گی مدیریتی و شخصیتی قدرت به سر می‌برد. مهم‌ترین وظیفه مدیران در علم مدیریت، اداره منابع تحت مدیریت است. پول حاصل از کمک‌های بین المللی و درآمدهای کشور در صحاری سیاه اداره تحت اختیار او حیف و میل و ناپدید شده است. رشد منفی سرمایه‌گذاری و نگرانی‌های شدید مردم از آینده، نتیجه سیاستی است که با هیچ کجای علم اقتصادی که اشرف غنی خوانده و تدریس کرده است، تناسب ندارد. دولت با توجه به قدرت و اختیاراتش، مهم‌ترین عامل توسعۀ انسانی است. توسعۀ انسانی مفهومی عام است که در برگیرنده توسعه اقتصادی، اجتماعی، بهداشتی و سیاسی می٬باشد. در کشورهای مختلفْ دولتها برای رسیدن به سطح قابل قبول توسعه، برنامهها و اولویت‌های کلان متفاوتی را انجام داده اند. توجه به توسعٖ سیاسی در هند و ترکیه اتفاق افتاد. توجه به انکشاف اقتصادی و استفاده از پول برای ساختن شرایط مناسب توسعه در قطر و امارات و ترکمنستان در حال اتفاق افتادن است و مثال آخر، توجه به توسعٖۀ آموزشی و اجتماعی در کشورهایی مانند مالزیا. اما با توجه به این اصل که مدل انکشاف در هر کشور متفاوت است، بنابراین نمی‌توان نسخه منحصر به فردی برای همه کشورها نوشت. افغانستان نیز نیاز به مدل خود برای غلبه بر مشکلات راه انکشاف دارد. بزرگ‌ترین عامل ضعف برای انکشاف در افغانستان، تعارضات و تفاوت‌های بین‌القومی خوانده شده است. این تفاوت‌ها و نداشتن برنامۀ مشخص برای توسعه پایدار، یکی از عوامل و سدهای جدی و محکم برای پیش‌رفت است. متاسفانه دولت‌داری در افغانستان هم‌واره این سد را تقویت کرده است. از سویی قدرت و مشروعیت را با استفاده از همین سازوکار به دست می‌آورد، از طرف دیگر مدعی است که این سیستم از اجرای سیاست‌های کلان جلوگیری می‌کند. اشرف غنی احمدزی در طول سال‌های کاری خود به همان طریق اسلافش سعی کرد تا تعادلی بین این وضعیت و مدیریتش به وجود آورد، اما او و همه می‌دانند که برای گذر کردن از این مانع بزرگ در راه توسعه به تصمیم کلان نیاز است. برای شکستن این مسئله و هم‌چنین ایجاد منابع قدرت داخلی، منطقی بود که دولت اشرف غنی با استفاده از کمک‎‌های بین‌المللی تمام توان حکومت را صرف ایجاد زیرساخت‌های اقتصادی کند. زیرساخت‌هایی مانند حمل و نقل، انرژی و امنیت می‌توانستند به ساده‌گی باعث حرکت و تغییر جدی در عرصه اقتصاد و اجتماع کشور باشند. هم‌چنین کنترل منابع مصرفی در زیرساخت‌ها بسیار ساد‌ه‌تر از دفن کردن آن در دست‌گاه بروکراتیک و مصرفی کشور می‌باشد. با اجرای پروژه‌های حمل و نقل و انرژی علاوه بر ایجاد شدن مشاغل جدید و کم هزینه برای عموم مردم کشور، به شکل طبیعی در جبهه ضدانکشاف شکاف ایجاد می‌شد. طرحهای ثانویه برای توسعه اجتماعی و اقتصادی قابلیت اجرای پیدا میکردند. با ایجاد زیرساختها نیاز دولت به منابع قدرت سنتی از بین می‌رفت. اما پس از چهارسال دولت‌داری اشرف غنی، افغانستان در بخش‌های جدی مانند امنیت، اقتصاد، محیط زیست و… در حال پس‌رفت است. ظرفیت‌های معدنی ما به همان شکل سابق باقی مانده است. تولید و صادرات از طریق راه آهن ندارد. سیستم برق نه تنها مرفوع‌کننده نیاز مردم نیست بل‌که خود به سرطان هول‌ناک فساد تبدیل شده است. در حوزۀ شهرسازی هیچ استراتژی و پلان حاکم نیست. امنیت یک زیرساخت مهم است که در دزدی‌های مدیران میان رتبه و بالا رتبه و بی‌مسوولیتی غوطه می‌خورد. زیرساخت‌های ارتباطی نیز به ممری مشروع برای غارت‌گری ملت تبدیل شده است. دولت‌ها بزرگ‌ترین محرکین رشد جامعه هستند. واقعیت این است که دولت‌ها هستند که می‌توانند در زمان کوتاه تغییراتی شگرف به وجود بیاورند. اشرف غنی در این دوره به خوبی نشان داد که علی‌رغم همه ادعاهایش بسیار جزاندیش‌تر از یک نظریه‌پرداز و مجری مدیریت اقتصاد کلان است.

عبدالله نجاتی

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن