زن‌های زنده‌گی سلینجر

۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر امریکا کسی درِ خانۀ «جی‌ دی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چه‌طور یک نفر هم‌چین اجازه‌یی به خودش داده؟ آن‌هم خانۀ «جی‌.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبه‌‌هایی که سرزده رفته‌اند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانه‌اش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسنده‌ای که دور تا دور خانۀ الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانه‌اش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدم‌هایی در ایالات متحد و چه بسا دنیا که می‌میرند برای دیدن حتی یک‌ لحظۀ این نابغۀ داستان‌نویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده.

مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام هم‌چین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زنده‌گی‌نامۀ «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل دربارۀ «سلینجر» سوال کرد. این‌که از چه فروش‌گاه‌هایی خرید می‌کند و از چه مسیری می‌گذرد و در نهایت آن‌قدر پرس‌وجو کرد تا به در خانۀ «سلینجر» رسید اما نویسندۀ بدعنق «ناتوردشت» اصلن حوصله‌اش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این ساده‌گی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامه‌‌نگاری داشت به این راحتی‌ها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاق‌هایی رخ داد که شرح مبسوط‌ش در مقدمۀ «احمد گلشیری» بر کتاب «دل‌تنگی‌های نقاش خیابان چهل‌وهشتم» آمده است.

اما این‌بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق می‌کرد. آن کسی که در خانۀ «سلینجر» را زده بود، شخص غریبه‌ای نبود. «سلینجر» به خوبی او را می‌شناخت. یعنی واقعیت‌ این است که بیست‌وپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانۀ مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زنده‌گی کرده است. آدمی که پس از پایان زنده‌گی‌اش با «سلینجر» به انزوای خودخواستۀ او احترام گذاشت و حرفی درباره‌اش نزد تا آن‌که کم‌کم وسوسه‌ شد و دربارۀ «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه می‌شود دیگر.

این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زنده‌گی‌ هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ به‌دنیا آمده و بیش‌تر شهرت ادبی‌اش هم را هم مدیون زنده‌گی‌ کوتاه‌اش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب می‌نوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعه‌یی از نوشته‌هایش را برای «مجلۀ نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک ‌تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقاله‌اش را تحت عنوان «دختر هجده‌ساله‌یی که به زنده‌گی گذشته‌اش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامه‌ها و رسانه‌های زیادی در آمریکا به نوشتۀ «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همۀ این سر و صداها «جی‌.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانه‌یی برحذر داشت.

«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و هم‌خانۀ «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه می‌خواست، «سلینجر» اما اصلن به چنین خواسته‌ای رضایت نمی‌داد و در نهایت زنده‌گی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» با کسی حرفی نزد تا آن‌که در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سال‌ها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمان‌های زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوست‌داشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد.

کتاب «جویس مینارد» دربارۀ «سلینجر» سر و صداهای زیادی در امریکا به پا کرد. خیلی‌ها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بی‌شرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشته‌های شخصی‌ در سایت اینترنتی‌اش می‌نویسد: «من واقعن تعجب می‌کنم! چرا آدم‌ها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زنده‌گی‌اش را رها کند و بیاید با او زنده‌گی کند و قول داده برای همیشه عاشق‌اش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این‌طور واکنش نشان می‌دهند و انتظار دارند که آدم داستان زنده‌گی خودش را هم ننویسد. نمی‌شود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقن اگر دختر شما به جای من بود، دهن‌تان را می‌بستید و چیزی نمی‌گفتید؟»

اما «جویس مینارد» تنها یکی از زن‌های زنده‌گی «جی‌.دی. سلینجر» است. حتی بعضی‌ از منتفدان ادبی حدس می‌زنند که این همه انزواطلبی و گوشه‌نشینی «سلینجر» به خاطر همین زن‌های زنده‌گی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زن‌ها و البته دخترهای جوان نیز در داستان‌های سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه‌»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که می‌شناختم» [نغمۀ غم‌گین ترجمۀ بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلن کمر نداشت» [نغمه‌ی غم‌گین ترجمۀ امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمۀ محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمۀ امید نیک‌فرجام] نمونه‌هایی از این‌هاست.

«جی‌.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامه‌نویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این‌باره می‌نویسد: «گفته می‌شود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه می‌نوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علی‌رغم اختلاف ۳۶ سالۀ سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» سلینجر همین‌طور در «ناتوردشت» می‌نویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسم‌اش را جلوی من نیاورید.»

شکست عشقی «سلینجر» در بیست‌ و دو ساله‌گی و عشق‌اش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربۀ شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین‌بار در تابستان سال ۱۹۴۱ هم‌دیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» دربارۀ این رابطه می‌گوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت. نمی‌شد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از این‌که دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبن هر روز هم‌دیگر را می‌دیدند.»

با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حمله‌های عصبی زیادی روبه‌رو شد و با پزشک فرانسوی‌یی به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زنده‌گی‌ مشترک‌شان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زنده‌گی هشت‌ ماهۀ مشترک‌شان خاتمه داد. سال‌ها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامه‌یی از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره می‌گوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آن‌که آن را باز کند و بخواند، پاره‌اش کرد. پدرم اگر ارتباط‌اش را با کسی تمام کند، واقعن تمام می‌کند و بازگشتی در میان نیست.»

وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحد بازگشت، به نویسنده‌گی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آن‌که در سال ۱۹۵۴ و در مهمانی‌یی در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده سالۀ شادابی بود و کم‌کم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانوادۀ «گلس» داستان‌های «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیش‌تر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعۀ «فرنی و زویی» [ترجمۀ امید نیک‌فرجام] نیز ازش نام‌برده می‌شود، در میان کتا‌ب‌هایی بوده که «کلر» واقعن آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش ساله‌گی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سال‌های ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زن‌های زنده‌گی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.‌دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقه‌مند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا می‌کردند.

«سلینجر» اما روز به روز منزوی‌تر می‌شد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانه‌اش فاصله داشت، اوقات خود را می‌گذراند و گاهی دو هفته آن‌جا می‌ماند و به خانه بر‌نمی‌گشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم می‌کرد و بقیه اوقاتش را فقط می‌نوشت. «کلر» در همین باره می‌گوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجلۀ نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر دربارۀ «مینارد» می‌گوید: «جویس لولیتای همۀ لولیتاهای جهان بود.»

پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زنده‌گی «جی.‌دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامۀ «آقای مرلین» را می‌دید. از بازی‌گر این برنامه که «الین جویس» بود خوش‌اش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره می‌گوید:«برنامۀ معروفی بود و من مدام از طرف‌دارانم نامه دریافت می‌کردم اما یک روز نامه‌ای از جی.دی. سلینجر به دست‌ام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آن‌که به پیش‌نهاد سلینجر هم‌دیگر را دیدیم و با هم زنده‌گی کردیم و خرید می‌کردیم و سینما می‌رفتیم. در آخرین سال‌های دهه‌ی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زنده‌گی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یک‌دیگر زنده‌گی کردند و آخرین خبرها از زنده‌گی آن‌ها به مقاله‌سی بر می‌گردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتش‌سوزی خانۀ «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانۀ آن‌‌ها را زده، نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.‌دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زنده‌گی مشترک‌شان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آن‌که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار ساله‌گی‌اش جلوی در خانۀ «سلینجر» ظاهر شد و در زد.

سعید کمالی‌دهقان

توضیح: این مقاله با الهام فراوان و کمک بسیار از مقاله‌‌ای تحت عنوان «زن‌های سلینجر» نوشته‌ی «پل السکاندر» نوشته شده است.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن