هیچ سخنی هرگز معصومانه نیست

ورقی فرض کن یک روی در تو یک روی در یار، یا در هر که هست، آن روی که سوی تو بود خواندی، آن روی که سوی یارست هم باید خواندن. (مقالات شمس)

رولان بارت:« منزوی‌ترین شاعر یا نویسنده، یعنی آن‌که بیش از همه به حدیث نفس متوسل می‌شود و هرگز نگاه پرسش‌آمیز خود را به‌سوی جامعه نمی‌افکند، باز هم دست‌کم از حیث نگارش به جامعه‌ی خود وابسته‎‌گی تام دارد. او معتقد به «تعهد نگارش» است و می‌گوید: «هیچ سخنی هرگز معصومانه نیست، پس منتقد به‌جای آن‌که از هنرمند توقع تعهد فکری و اجتماعی داشته باشد، باید تعهد ناآگاه و تاریخی وی را در نگارش او بجوید و تفسیر کند؛ به این شرط که از واژه‌ها نخواهد که چه می‌گویند؛ بلکه بپرسد که چه چیزهایی را نگفته اند.»

از واژه‌ها بپرسیم چه چیزهایی را نگفته‌اند؟

کند و کاوی اجمالی در ادبیات شرق و غرب از بدو پیدایش تا کنون، گفته‌ها و ناگفته‌های زیادی را دربارۀ زنان آشکار می‌سازد، کم نگفته‌اند و کم ننوشته‌اند از زن ستیزی‌ها و زن کم‌انگاری‌ها و شی‌انگاری زنان ، با یک جست‌وجوی سرسری می‌توان هزاران نمونه در شعر، طنز، داستان، افسانه، مقاله، فلسفه و… یافت که زن و زنان در آن‌ها به‌صورت‌های گوناگون طرد، تحقیر، تنبیه، توبیخ، تکفیر و یا هم در بهترین حالت تحریف شده‌اند، از نیچه و افلاطون و سقراط و ارسطو گرفته تا فردوسی و مولوی و سعدی و حافظ و جامی و ناصر خسرو تا برسیم به مردان شعر و سرود و قصۀ امروز، جای دور نه، همین دور و بر خودمان، در کوچه پس‌کوچه‌های کابل و مزار و هرات. واقعیت این است که زنان در ادبیات مردانه دو صورت بیش‌تر نداشته‌اند؛ یا اغواگر و فریب‌کار و بی‌وفا و فتنه‌گر بوده‌اند، یا معشوق و ظریف و شکننده و زیبا و پرستیدنی، یا سرکش و طغیان‌گر و منفور، یا فرمان‌بر و سر به راه و مقبول، یا مردوار بوده‌اند و فاعل یا زن بوده‌اند و مفعول؛ اما آیا زن امروز هنوز هم همان زن شاهنامه و غزلیات سعدی و مثنوی معنوی مولوی و… است؟ همان زن تک‌بعدی و سیاه و سفید؟ زن امروز آیا هم‌چنان یا عاصی و مردگونه است یا پذیرنده و پرستش‌گر و زن‌مانند؟ زن امروز کیست؟ چه کسی زن امروز این جغرافیا را می‌شناسد و به دیگران می‌شناساند؟ اصلن در غیبت ادبیات زنان چه‌قدر می‌توان بر تعریف‌ها و تمجیدها و تکذیب‌های زن‌نویس‌های چهار سمت‌مان اعتماد کرد، سیمای زن در آفریده‌های شاعران و نویسنده‌گان امروزی این سرزمین از کجا می‌آید؟ به روی کرد بارت:« منتقد به‌جای آن‌که از هنرمند توقع تعهد فکری و اجتماعی داشته باشد، باید تعهد ناآگاه و تاریخی وی را در نگارش او بجوید و تفسیر کند»

حالا با این دیدگاه، آبشخور تعهد ناآگاه و تاریخی نویسندۀ امروز این جغرافیا کجاست؟ شاعر و نویسندۀ امروز از کجا تغذیه می‌گردد؟ آیا می‌شود زنان را از شعرها و متون کهن و نو، منابع دست اول و برگردان‌ها شناخت؟ آیا می‌شود زنان را از لابه‌لای کتاب‌های این طرف آب و آن طرف آب شناخت؟ اصلن آیا زنده‌گی در چنین جغرافیایی فرصت شناخت زنان را به مردان و مردان را به زنان می‌دهد؟ قریب به اتفاق انسان‌های این سرزمین تا پیش از ازدواج محروم از هر نوع رابطه‌یی حتا روابط اجتماعی کنترل شده با جنس دیگرند، نه در کودکی که شخصیت‌شان شکل می‌گیرد، نه در نوجوانی که آداب معاشرت و رفتارهای اجتماعی را تمرین می‌کنند، نه در جوانی که وارد زد و بندهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌شوند و نه هم در بزرگ‌سالی که به پخته‌گی و بلوغ رسیده‌اند و باید به دیگران بیاموزانند، مردان و زنان این سرزمین در دو قارۀ جداگانه زنده‌گی می‌کنند، تربیت می‌شوند و به بلوغ می‌رسند، سیستم آموزشی، تربیتی و اجتماعی از همان ابتدا هر جنس را در بی‌خبری و تشنه‌گی نسبت به جنس دیگر بار می‌آورد و وارد میدان می‌کند، شاید دنیا عوض شده‌باشد، شاید بشود سیلویا پلات خواند و زنانه‌گی‌اش را تحسین کرد، شاید فروغ را ستایش کنیم، سیمین دوبوار را مادر فلسفه‌ی فیمنیسم بدانیم، اما از زنانی که در گوشه و کنارمان، از اتاق کناری‌مان گرفته تا آشپزخانه‌ی خانه‌مان تا دفتری که در آن کار می‌کنیم تا خیابانی که در آن راه می‌رویم تا دانشگاهی که در آن درس می‌خوانیم چی می‌دانیم؟ فقر فرهنگی و جنسی و عاطفی‌مان را هم آیا می‌توانیم با خواندن و دیدن از سرزمین‌های دیگر جبران کنیم؟ جایگاه عشق در سرزمین من/ سرزمین ما کجاست؟ عشق و عاشقی شاعران و نویسنده‌گان امروز این سرزمین تفاوتش با عشق سعدی و حافظ و مولانا در چیست؟ آیا اصلن می‌شود در غیاب معشوق عاشق شد و ماند؟ عشق امروز هم آیا هم‌چنان عشق اساطیری و خیالی و آسمانی و الهی‌ست که وصال از ریشه بر می‌کندش و فراق آتشین‌ترش می‌کند و هجران پاینده‌ترش؟ آیا اصلن می‌شود به عشق در جامعه‌یی که هر دو جنس‌اش در فقر مطلق جنسی به سر می‌برند و تنانه‌گی و لذت تن را تنها در چهارچوب شرعی و عرفی‌اش تجربه می‌کنند باور داشت؟ می‌شود آیا در غیاب معشوق به شناخت رسید؟ و آیا در غیبت این شناخت می‌توان انتظار داشت هنرمند به تجربه‌یی عینی و ملموس دست یابد و آن را در اثرش بازآفرینی کند؟ آیا نباید انتظار داشت شعر و داستان و نقاشی و هر هنر دیگر این مرز و بوم یا خالی و عاری از هر عشق و عاطفه‌یی باشد و یا تا حد یک تخیل مبتذل و بازسازی تصاویری پورنوگرافیک سقوط کند؟ از شاعر و نویسنده و هنرمندی که چیزهایی را می‌سازد و می‌سراید و می‌نویسد که نه خود زنده‌گی‌شان کرده، نه اجداد و نیاکان و پدران و مادرانش، انتظاری بیش از این آیا می‌توان داشت؟ چه گلایه از جامعه‌یی که زنانش یا سوادی برای قلم زدن نداشته‌اند، یا اگر هم داشته اند دنباله‌ی راه مردان گرفته‌اند و مردانه‌گویی و مردانه‌سرایی را بی خطرتر و پذیرفتنی‌تر یافته‌اند؟ زنانی که هرگز نه تصویر خیالی و موهوم، نه واقعی و عینی از خود نساخته و نسروده‌اند؟ جز اندکی که آن‌ها هم در درازنای تاریخ خشونت و خصومت مردانه به باد فراموشی سپرده شده، چه انتظاری می‌شود داشت از تاریخ و مردمی که تا بوده سنگ بر زن زده‌اند و حضور و وجود و بوده‌گی و هستنده‌گی‌اش را به ریشخند و مضحکه گرفته‌اند؟ از مردمانی که حتا تن و تنانه‌گی را در قالب و چهارچوب‌های اخلاقی می‌چپانند و تلاش می‌کنند به امری قدسی بدلش کنند؟ از مردان و زنانی که آن‌چه برای خود می‌پسندند برای دیگران هرگز نمی‌پسندند، از شاعرانی که در شعرهاشان روابط آزاد و خارج کردن تن از مالکیت انحصاری صاحب تن را عربده می‌کشند و در جمع‌های ادیبانه‌شان به همان زنانی که در شعر آن‌گونه تصویرشان کرده‌اند می‌تازند و هزار انگ و افترا و تهمت بارش می‌کنند؟ چه جای شکایت از مردان و مردمانی که دم و بازدم شان آنارشیسم و پست مدرنیسم و اگزیستانسالیسم و هزار ایسم و ایست می‌پراکند؛ اما همچنان قضاوت اخلاقی دیگران حتا در خصوصی‌ترین لایه‌ها و زیرمتن‌های زنده‌گی برای‌شان از نان شب واجب‌تر است؟ گاهی قضاوت سخت می‌شود، این که محکم بایستی و بگویی گناه‌کار کیست؟ حال بماند که برای آن برخی‌ها چه زن و چه مرد، قضاوت زنده‌گی دیگران، اخلاق دیگران، کار دیگران، روابط دیگران و خلاصه جیک و پوک  دیگران واجب‌الواجبات است….    

گناه از کیست؟ از شاعری که شعرش( نوشته‌اش، متن‌اش، خط‌خطی‌هایش، حالا هر چه شما نام می‌دهید) بوی پورنوگرافی را بی‌رحمانه به دماغ مخاطب/مخاتب فرو می‌برد، اما خودش در مقام مولف و آفرینش‌گر خود را به متن سنجاق کرده و همه جا جار می‌زند که مانیفست زنان را سروده است، خواننده و منتقد هم بی خود کرده اگر غیر از این برداشتی کرده باشد، اصلن گور پدر بارت و هر چه منتقد ادبی و نظریه‌پرداز که گفته، مولف پس از تولید متن‌اش می‌میرد و تاویل و ترجمه و تفسیر بر عهده‌ی خواننده و منتقد است و میکل ریفاتر هم غلط کرده که گفته:«هر شعر در زمان خواندنش شکل می‌گیرد. هر پدیده‌ی ادبی« تنها خود متن نیست»، بلکه خواننده‌ی آن و مجموعه‌ی واکنش‌های ممکن خواننده نسبت به متن از عناصر اصلی پدیده‌ی ادبی به شمار می‌آیند.»

شاید هم گناه از جامعه و مردم و سرزمینی باشد که تا بوده زن برای‌شان از دنده‌ی چپ «آدم/ مرد»آفریده شده:« زن از پهلوی چپ شد آفریده / کس از چپ، راستی هرگز ندیده»(1)، یا شاید هم از فرهنگی که از کودکی، نگاه سیاه و سفید، خوب و بد، زشت و زیبا را به مرد و زن می‌آموزاند، جامعه‌یی که زن را سوژه و مرد را آفرینش‌گر می‌داند، جامعه‌یی که نقد و نظرش یا فحش و بد و بیراه است و یا هم به به و چه چه و رفاقت‌های دروغین و کاذب، جامعه‌یی که هنوز که هنوز است انسان‌ها را در طبقات می‌شناسد، طبقه‌ی اناث، طبقه‌ی ذکور، جامعه‌یی که زنش مظلوم و قربانی و بدبخت است و مردش ظالم و جانی و خشونت‌پیشه و بدتر این که هر دو، نقش‌های‌شان را پذیرفته و حتا در بسا موارد از آن لذت هم می‌برند….

دوستی و دشمنی اهالی فرهنگ و هنر با هم، جزو جبر و اختیار زنده‌گی در جغرافیای وحشت و قتل و تجاوز بوده و هست، قصه‌ها شنیده‌ایم از زنان علیه مردان و از مردان نیز همین طور و می‌دانم به همان میزان قصه شده‌ایم، نه من به تنهایی که زن‌های زیادی قصه بوده‌اند، قصه هستند، قصه خواهند بود، قصه‌هایی برای گرم شدن شب‌نشینی‌ها، قصه‌هایی برای خندیدن‌ها، ریشخند کردن‌ها، پز دادن‌ها، فخر فروشی‌ها، لوده‌گی‌ها و ابراز وجودها، بحث بر سر چرا گفتن از زنان در جمع مردان یا گفتن از مردان در جمع‌های زنانه نیست، بحث بر سر چه گفتن‌ها و چه‌گونه گفتن‌هاست، چه باید کرد وقتی می‌شنوی جماعتی به بهانه‌ی شنیدن و خواندن- در مکانی که به واقع باید جایی باشد برای شنیدن و خواندن- دور هم می‌نشینند و سرگرمی پایان هفته‌شان پته‌ی فلان زن و بهمان زن را روی آب ریختن است، روابط واقعی و خیالی‌شان را برای یک‌دیگر قصه می‌کنند و دیگران را می‌خندانند، در شعر و داستان و آفریده‌هاشان هر چه مرز اخلاقی‌ست می‌شکنند و زیر لگد له می‌کنند؛ اما در گردهم‌آیی‌هاشان از روابط آزاد فلان زن با بهمان مرد می گویند، روسپی و هرزه و بدکاره می‌خوانندش، و سر آخر معلوم می‌شود اصل گله‌شان از این است که وقتی با او بله با ما چرا نه؟ چه باید کرد وقتی مردی شاعر، مردی نویسنده، مردی موسیقی‌دان و موسیقی‌فهم، مردی اهل سیاست، مردی که دکارت و هایدگر و نیچه و بارت و باختین و شوپن و موزارت و دکتروف و جیمز جویس را روزی صد بار در هر کاسه‌یی بالا می‌آورد به گاه نشستن پای بساطی با رفقا، ترازو را پیش بکشد و زنی را در یک کفه بگذارد و روابط و زنده‌گی شخصی طرف را در ترازوی دیگر و بعد حکم صادر کند؟ چه باید گفت وقتی برای له کردن زنی یا از میدان به در کردنش همین نیچه‌خوران و بارت دوستان و کاموشناسان، انگشت میانه‌شان را روی معیارهای اخلاقی- که هیچ کدام در زنده‌گی‌های شخصی خودشان به آن عمل نمی‌کنند- می‌گذارند و بعد طوماری از بد اخلاقی و بدکاره‌گی و دریده‌گی برایش امضا می‌کنند؟ چه می‌شود کرد وقتی اکثریت زنان، وابسته‌اند؟ وابسته به پول، وابسته به عاطفه، وابسته به حمایت، وابسته به هدایت، در جمع و جامعه‌یی که قدسی‌سازی هر چیزی حتا تن و لذت تنانه را امری واجب و بی برو برگرد می‌داند؟ چه باید کرد با باکره‌های متظاهر و باکره‌خواهان متجاوز این جامعه؟

دیانا ثاقب

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

بستن